فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 124

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

او سرگیجه داشت، دنیای اطرافش برایش موج می¬زد با این¬حال دو فرشته سقوط کرده به سرعت به او رسیدند و شروع به شفای او کردند. سپس نگاه او به جلو بود. در بالای ارتشش بال¬های نیمه خدا مانند صاعقه¬ای سربازان او را می¬کوبید.

این جنگ نبردی نبود که قوانین الهی محدودیتی بر آن قائل شوند. در زیر نیمه خدا با هر صاعقه او ده¬ها الف مرده و فرشتگان با زخم¬های مرگبار خود سقوط می¬کردند. وضعیت برای او بد بود و حتی چند ثانیه پیش نیز هاله‌هایی در میدان دورتر شروع به انفجار کرده بود که توانایی تشخیص سطح آن را نداشت.

با این¬حال دو موجود قدرتمند تصمیم گرفته بودند که در فضای خارج از سیاره بجنگند که خیال او را راحت کرد. مشخص بود که دشمن یکدیگر هستند و امیدوار بود که آنقدر به یکدیگر آسیب برسانند تا مجبور نباشد در برابر آنان بایستد.

ولی حواس او با صدای ناگهانی برگشت و متوجه آرتور شد که با شمشیر خود در برابر تبری عظیم مقاومت می‌کند. نگاهش صاحب تبر را گرفت و چشمانش برق زد. مردی با جثه عظیم و ریشی بلند در زره وایکینگی خود با قدرتی که می¬توان در سطح اوج نیمه خدا در نظر گرفت ولی بدون ایمان. خونش به جوشش درآمده و رگه¬ی خونی خود که متعلق به غول¬های تندر بود را بیدار کرده و حال حتی می¬توانست هاله¬ای از تایتان¬های تندر را نیز در او یافت.

با این‌حال این پایان نبود، غول¬ها به دنبال شاه خود با گرزها و سلاح¬های سنگین از شمال شروع به سرازیر شدن در درون ارتش انسان¬ها کردند. آن صحنه که این غول¬های عظیم سطح وارلرد به داخل ارتش انسان¬ها می¬کوبیدند، دیدنش با تصور کردنش بسیار متفاوت بود.

صدای قدم¬های عظیم و لرزش زمین درحالی¬که غول¬ها فریاد می¬زدند، گرزها بر زمین فرود آمد، زمین می¬لرزید و انسان¬ها به همراه جانوران جنگیشان در آسمان شروع به پرتاب شدن کردند، خون و اجساد بسیاری با ورود غول¬ها شروع به اوج گرفتن کرد.

«نیزه¬ها رو پرت کنید!! چشم¬ها رو هدف بگیرید!!!»

لنسولات که حواس خودش را پس گرفته بود فریاد زد و با فرمان او نیزه¬ها پرتاب شد و برخی از غول¬ها که توسط نیزه¬ها و یا تیر کمانداران و کراسبوداران امپراتوری کور شده، در اطراف به صورت وحشیانه¬ای سلاح خود را تاب می¬دادند. با این¬حال ناگهان صدای شیپوری آمد و صدها منجنیق بمب¬های جادویی را شروع به پرتاب کردند. صدای چرخش آن منجیق¬های عظیم از کیلومتر¬ها شنیده میشد و بمب¬هایی که با توجه به حجمشان قرار نبود دوستانه باشند.

آرتور نگاهی به توپ¬های جادویی کرد و تلاش کرد جلوی آنها را بگیرد ولی زیگفرید تبر خود را با قدرت تاب داد و باعث برشی عمیق بر روی دست آرتور شد.

«حواست به نبردت باشه!!!»

آرتور دست خودش را گرفت، با این¬حال به‌زودی شفا یافت. حال بدن او نیمه خدا بود و تنها در صورتی زخمی اثرگذار دریافت می¬کرد که در آن ضربه نیروی الهی موجود باشد. او شمشیرش را تاب و به دوئل خود با زیگفرید ادامه داد.

غول¬ها شروع به وحشی شدن در بین اجساد انسان کرده بودند. هر ثانیه هزاران انسان جان خود را از دست می ‌دادند، با این¬حال صفوف دیگری جای آنها را می¬گرفتند و این الف¬ها بودند که درحال عقب¬نشینی بودند.

بمب‌هایی سنگین که پوششی آهنین داشتند ولی درونشان ذخایر مانای آتش فشرده و نور بود با صدای سوت مانندی ظاهر شده و بر سپرهای جادویی امپراتوری و برخی از غول¬ها، فرود آمد. سپس پس از برخورد بود که افنجارهای کر کننده و سیل جادو اتفاق افتاد. صدای گریه و فریاد مردان و زنان شوالیه با اسب¬هایی که جیغ می‌زدند، غول¬هایی که بدنشان منفجر میشد و با جسم عظیمشان درحالی¬که گوشتشان ذوب میشد سقوط می‌کردند.

زیگفرید نگاهی انداخت ولی اهمیتی نداد. شاهی که فکر می¬کرد ترسو است، حال با قدرتی که به آن چشم داشت در برابر او بود. حتی اگر آرتور از قبل هم این چنین بود باز هم جناح فعلی¬اش را انتخاب می¬کرد چرا که به دنبال جسد او بود. او به‌راحتی می¬توانست با خوردن چنین جسد ارزشمندی خون غول تندر در بدن خودش را تقویت کند و با پاک¬سازی آن، خون تایتان¬های تندر را بیدار کند.

تنها مانع جلوی او بریدن آن گردن بود که با هر چرخش تبرش بر آن فشار می-آورد. داشتن حکم مطلق، استعداد نژادی که در صورت مبارزه با موجود قدرتمندتری جسم خودش را با سوزاندن انرژی زندگی با سطح قدرت آن برابر می¬کرد. چنین نبرد سریعی نیز گواه بر آن بود که برای مدت طولانی نمی¬تواند به خاطر عوارضش از این استعداد استفاده کند و آرتور نیز حتی در بین مبارزه تسلط بیشتری بر قدرت ایمانش به¬دست می¬آورد.

چرخش تبر عظیم او همراه با اِکسکالیبور، انفجارهای قدرتمندی را تشکیل می¬داد و در میدان زیر هر چرخش آنها صدمات عظیمی به ارتش الف¬ها می¬زد.

«به عقب برگردید!!! بذارید غول¬ها در جلو بجنگند! رها کنید!!!!!»

با فرمان سزار باری دیگر کمان¬های الف رو به بالا رفت. تیرهای آنها حتی اگر انفجار کوچکی به همراه داشت بر غولها تأثیری نداشت و غول¬ها که حالا در بین دو ارتش بودند، به درون ارتش انسان¬ها حمله¬ور شده و به دلیل چنین نبرد عظیمی، خون غول در بدنشان آنها را در حالت دیوانگی قرار داده بود.

تلفات انسان¬ها هر ثانیه بیشتر میشد و آن هم دلیلش تنها یک چیز بود؛ کشته شدن اکثر نیروی رزمی آموزش دیده و نخبه که در جلوی ارتش جنگیده بودند.

بارش تیرها آسمان را پر می¬کرد، سیل چوب و آهن با جادو فروریخت و هزاران انسان دیگر را زمین¬گیر کرد، درحالی¬که اجساد آنها توسط غول¬ها حتک میشد. آیا باید در برابر غول¬ها می¬جنگیدند یا در برابر تیرها از خود دفاع می‌کردند؟

ارتش امپراتوری در دو راهی گم شده و فرماندهان در تلاش برای یافتن چاره¬ای بودند، درحالی¬که سربازان و غیرنظامیان به موج انسانی ادامه می‌دادند.

دوک لنسولات با پریدن از روی یک غول بر روی دیگری سر آنها را برش می¬داد¬، سپس نگاهش تمام میدان را فراگرفت.

آنها به هیچ عنوان کارت برنده¬ای نداشتند، تنها عامل تغییر دهنده، حال با یک نیمه خدای دیگر می¬جنگید که ناگهان ظاهر شده بود. نگاهش به سرعت می-چرخید و موج توپ¬های جادویی دیگر را دید که با فرود خود هزاران سرباز دیگر را به مرگ فرستادند.

سرگیجه داشت و نمی¬دانست چه باید بکند با این¬حال صدایی در سرش ظاهر شد.

«فرزندم سر شیطان را قطع کنید!»

احساس خروش قدرت در بدن او و چند دوک دیگر ناگهان او را به یاد فردی انداخت که تا به¬حال ندیده بود ولی می‌دانست که خونی بسیار نزدیک به او دارد.

کتاب‌های تصادفی