فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 125

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

او به.سرعت باید طفره می¬رفت، حتی با وجود قدرت بسیار مغلوب کننده¬تر او سه هزار مور سلطنتی آبیس با پنجه¬های خود به دنبال او بودند و هیچ لحظه¬ای نبود که خود را در محاصره آنها نبیند. با این¬حال شمشیر ارثی خاندان دوک سافر در دست او، از خوردن خون شیاطین پس از هزاران سال می¬درخشید و با هاله مقدس خود هر مور که با آن برش می¬خورد از درد و سوزش جیغ می-زد. می¬توان گفت هر تاب پلئاس یک مور را به سقوط می‌کشاند.

«دوک!!!»

دیدن آرک دوک پلئاس در چنین موقعیتی که توان تصور خود در آن را نداشتند باعث شد تا باری دیگر روحیه¬ سربازان تقویت شود و خود را در موج دشمن بیندازند. هزاران انسان پس از هزاران انسان¬ با فریاد خود به جبهه نبرد می-شتافتند.

«برای امپراتوری!!!!»

در مقابل، سوسک¬های غلتان یکی پس از دیگری با پایان استقامت خود کشته می¬شدند و دیگران زیر موج انسان¬ها دفن شده و باعث شدند تا اسکارلت به اطرافش نگاه کند. قدرتمندترین نیرو پس از مورهای سلطنتی افراد کنار او و گارد نخبه¬شان بود.

«برید و بجنگید!!!»

اسکارلت با خشم گفت و نگاهش تمام پادشاهان شیطان را فراگرفت.

با این¬حال آنها نخبگان بودند، کلیشه¬ای نبود که نافرمانی کنند. هر کدام با قدرت-های وارلرد و حماسه¬ای همراه با گارد نخبه خود شروع به حرکت کردند.

«برای امپراتور_»

سربازی فریاد می¬زد که ناگهان بدنش لِه شد. از خون او پادشاه شیطانی با دو متر ارتفاع که شباهت بسیاری به ملخ داشت، برخواست.

با این¬حال او بر روی دو پا ایستاده و با دست خود سر سرباز را می¬جوید، سپس نگاهش به اطراف رفت. او در وسط ارتش انسان¬ها بود و سپس در ثانیه¬ای صد متر جابه¬جا میشد و تنها رودی از خون از خود به جا می‌گذاشت.

یکی از نخبگان اسکارلت پادشاه شیطان حماسه¬ای بود، با این¬حال او تنها نبود. عنبکوت غول¬پیکری مانند سد شکن، خود را به درون ارتش انسان¬ها انداخت و با سَم خود به همراه پنجه¬هایش ماشین کشتاری بود. گویا او کافی نبود که گارد او که جثه کمی کوچکتری داشتند او را دنبال کردند و به نبرد پیوستند.

اسکارلت دو پادشاه شیطان نخبه¬اش را دید، سپس نگاهش به سمت یک پادشاه شیطان رفت که به عنوان برگ برنده¬اش نگه داشته بود. پادشاه شیطانی که هزینه بسیاری برای او کرده بود، پنهان شده در زیر زمینی که توسط مورها کنده شده بود. صدها هزار زنبور غول¬پیکر وجود داشت که بر روی دو پای خود ایستاده و منتظر ارسال یک سیگنال از ملکه زنبور عظیم حماسه¬ای بودند.

نبرد در سطح ادامه داشت و اسکارلت در هر ثانیه فرمان‌های جدیدی را برای افرادش ارسال می¬کرد و انسان اسطوره¬ای را ردیابی می¬کرد که در خون خود و فرزندان او غسل کرده بود.

پر از زخم، تنها با یک چشم که می¬دید. پلئاس وضعیت خوبی نداشت. از نظر او حال تنها باید امید خود را به شاه آرتور می¬بست.

در میدان دیگر جنگ، با به هوش آمدن، مرلین سد جادویی را در اطراف خود دید که در حال ناپدید شدن بود. چنین سد پیچیده و قدرتمندی مشخص بود متعلق به چه کسی است.

«استاد حالتون خوبه؟!»

شفادهنده در بالای سر او با اجرای قدرتمندترین طلسم شفا بر او نگران پرسید. دختر جوانی با موی طلایی، دیدن چنین دختر زیبا و جوان و بااستعدادی که جان خودش را در چنین میدانی به خطر انداخته بود قلب این پیرمرد را به درد آورده بود.

«باید تموم بشه...»

بلند شد و چشمان آبی او درخشید. دیدن شاگردانش که در حال تکه¬تکه شدن توسط ارواح آبیس بودند، خشم او و خشم آسمان را فراخواند.

در حال ورد گفتن از روی زمین بلند شد، صاعقه¬هایی بر او کوبید ولی به او آسیب نزد بلکه مانای او را پر کرد.

صدای بلند هر صاعقه و هر برخورد، هر کسی که آن را می¬دید فکر می¬کرد مرلین دیوانه است که چنین صاعقه‌هایی را بر خود می¬کوبد، با این¬حال با هر صاعقه گویی مانایش از حد خود گذر می¬کرد. هاله شدیدی از رعد و برق به همراه مانای وحشتناک شروع به ساطع شدن از او کرد.

سپس در مقابل، ارواح آبیس بودند که با احساس خطر به پیرمرد نگاه کردند و شروع به هجوم به سمت او کردند.

این طلسم نباید اجرا میشد، گویی اراده¬شان آنها را به این فکر وامی¬داشت. با این¬حال جادوگران دیگر برای حمایت از استاد خود رسیدند و یکی پس از دیگری جلوی ارواح را می¬گرفتند.

مرلین در پشت همه صدای ورد گفتنش بیشتر میشد. دایره¬های جادویی که طلسم او تشدید و تقویت می¬کردند یکی پس از دیگری ظاهر می¬شدند. این زیبایی جادو و ترس از ظلم آن را، به تصویر می¬کشید.

آنقدر صدای ورد گفتن مرلین بلند شد که صاعقه¬های در حال برخورد دیگر شنیده نمیشد.

با فهمیدن آنکه طلسم آماده اجرا است ارواح شروع به عقب¬نشینی کردند. صاعقه¬های معمولی آنها را حذف می‌کرد، حال می¬گفتی باید در برابر آن بایستند؟

ولی دیگر دیر بود. مانند صدای غرش اژدهایی طلسم آزاد شد.

مارهای الکتریکی بسیار از سمت مرلین آزاد شد که با رسیدن به هر روح آبیس آنها را از هستی محو می¬کردند. قدرت و سرعت در این مارها که تعدادشان به ده¬ها می‌رسید چندان قدرتمند بود که گویی هر کدام یک موجود افسانه¬ای بودند.

«ما بردیم؟»

جادوگران با دیدن ارواح که یکی پس از دیگری از بین می¬رفتند شروع به شادی کردند. با این¬حال سرعت و قدرت مارها کم شد و پس از باقی ماندن پنجاه روح آبیس از بین رفتند.

دیدن آن ارواح عصبانی باعث ترسشان شد ولی گویی دوباره آسمان غرش کرد. رعد و برق¬ها دوباره به استادشان اصابت می¬کرد و مانای او را شارژ می¬کرد.

ارواح با دیدن آن به‌سرعت سمت او هجوم آوردند. نباید اجازه می¬دادند که آن طلسم دوباره اجرا شود. یکی پس از دیگری شاگردان را به مرگ خود می-فرستادند.

«وقت بخرید!!!»

«برای امپراتوری!!!»

فرزندان و استادهای نجیب¬زاده همگی خود را سپر کرده و با حملات مختلف حمله و دفاع می¬کردند. ناگهان دوباره غرش اژدها شنیده شد. حال به جای ده مار پنج مار بود ولی باعث فرار تمام ارواح شد.

در آسمان و بسیار بالاتر از آن نبردی شکل گرفته بود که سیارات توان مقابله با آن را نداشتند. یکی پس از دیگری سیاره¬ای ترک می¬خورد و با انفجار قدرتمندی متلاشی میشد. با این¬حال هیچ کدام به نبرد این خدایان پایان نمی‌داد. اشعه قرمز که با ایمان تقویت شده بود مانند لیزری بانوی دریاچه را دنبال می¬کرد و بانوی دریاچه که گویی ناگهان تبدیل به آب شد و سپس با بزرگتر شدن به اندازه سیاره-ای از آب سپس میلیون¬ها نسخه از خود شکل گرفت.

«حیله¬های بیهوده!»

هسته قرمز نیز به مانند نور رقص شد و لیزرهای بسیاری به صورت چرخان از او شکل گرفت که با برخورد خود ستارگان را می¬شکافت. با این¬حال قلمرو آتشین کروی شکلی همانطور از او بزرگتر میشد و وسعت بیشتری را در برمی-گرفت. ملکه دریاچه نیز با میلیون¬ها توهم شروع به پخش شدن و آماده¬سازی حمله قدرتمندی بود. با این¬حال یکی پس از دیگری توهم¬هایش با برخورد لیزرها سقوط کرده و او را بیشتر در معرض دید می¬گذاشت. البته گویی با آن مشکلی نداشت و آماده بود تا حمله¬اش را، حال آزاد کند.

کتاب‌های تصادفی