فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

قلعه ی شیطان

قسمت: 133

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات
پرواز می کرد ، با اینحال هر چه دوتر فایده ای نداشت ، موجودی او را تعقیب می کرد و با قدم گذاشتن بر سد های هوایی کمانش را کشید و تیری جادویی را پرتاب کرد که با برخورد به سرش روحش از هم پاشید .
"لعنت بهت....."
شانسی برای ایستادن یک وارلرد در برابر افسانه ای نبود ، با آن آفرید پس از تعقیب و کشتن لاکی پادشاه شیطان ارواح به سطح زمین در دره نفرین شده و پر ازمه بازگشت و پس از نابودی آن به سمت شمال نگاه کرد ، در اطراف او صد قهرمان آندد حماسه ای بودند .
"به قاره شمالی میریم..."
پس از تحمیل کردن قدرت خود برای باز کردن پورتال جا به جایی بر لاکی حال مسافت کوتاه تر شده و در مسیر تنها زمین هایی خالی بود ، ارتش آندد هازارد در شرق خرابی به بار نیاورده بودند ، عملی که باعث شد بیشتر مردم امپراتوری پس از جنگ به سمت شرق پخش شوند .
دو روز از بازگشت هازارد گذشته بود و در این مدت پیام های دو نفر او را از وجود خود با خبر کردند.
اسکارلت:
"بالاخره برگشتی؟! کدوم جهنم دره ای بودی؟! بهتره اون آمون یا هر کوفتی اسمش هست رو خودت از بین ببری و گرنه دور اتحاد رو خط بکش!"
هازارد می خواست بخندد ولی نتوانست.
"اگر میخوای دو طرفه قرارداد رو فسخ کنیم، خوشحال میشم زودتر کلک تو و حشره هات رو بکنم!"
پیام او در همان لحظه توسط طرف مقابل خوانده شد ولی هازارد منتظر جواب نماند و به پیام چت دیگری رفت .
سزار:
"هازارد ، می دونم با هم خوب نبودیم ولی در ازای اینکه اگر زنده موندی که در اون شرایط قدرتت مطمئنا از من بیشتره ازت میخوام به قاره من کاری نداشته باشی ، یک قول برام کافیه چون می دونم چیزی نیست که بتونه فردی در اون سطح قدرت رو محدود کنه و بدست من بیوفته ."
هازارد متعجب شد ، چه چیزی باعث شده بود آن پادشاه شیطان فرشتگان افتاده آبیس این چنین سرافکنده به او پیام بدهد .
"قولی که تنها به حرف باشه؟ به نظر میاد چندان وضعیت خوبی نداری ، با اینحال اگر بتونم زنده بمونم برای چی باید بعدش خیر یک قاره پر از منابع رو بزنم؟"
در این زمان حتی سزار نیر به سرعت پیام او را خوانده بود ، سه جناح باقیمانده پادشاهان شیطان بسیار در تزلزل بودند ، حتی هازارد نیز چندان مطمئن نبود و راه های فرار بسیاری را نقشه می کشید ، او نزدیک تر از آن دو به نیمه *** و *** به همراه مکانی بود که حدس می زد مطمئنا لژیون آن *** فرود خواهند آمد .
اسکارلت:
{درخواست فسخ عهدنامه
بله/خیر}
هازارد صبر نکرد و بله را انتخاب کرد ، اگر در این فرصت کوتاه می توانست هر چه مقدار بیشتری پادشاه شیطان را سوخت رشد آفرید کند می توانست موجود اسطوره ای بسیار قدرتمندی را در سمت خود با صد مهارت بالا داشته باشد.
اسکارلت:
"پشیمون میشی هازارد!!!"
هازارد که دیگر حوصله آنرا نداشت اسکارلت را برای آنکه او را با تهدید های خود اسپم نکند مسدود کرد و به سراغ سزار رفت .
سزار:
"یکی در پایتخت امپراتوری برای نابودی تو داره عجله می کنه ، شاید بخوای زودتر از شرش خلاص بشی تا نیمه *** تحریک نشده ، به هر حال مشخص نیست چرا تا الان هم سراغت نیامده."
شنیدن آنکه فردی بر ضد او در پایتخت امپراتوری بود عجیب نبود ، به هر حال بخش جنوبی و شرقی امپراتوری را کاملا در دست داشت ، داشتن دشمنانی در امپراتوری قطعا طبیعی بود ولی گویا سزار به فرد بسیار خاصی اشاره داشت .
"باشه ولی محرابت رو باید نابود کنی."
"اول زنده بمون بعد ، درسته که ارتشم آسیب دیده ولی بازم اگر قدرتت زیاد نباشه و زنده بمونی فکر نکن باهات نمی جنگم."
"میخوای بگی کیه یا نه؟"
هازارد عصبانی بود ، واقعا نمی توانست سزار را درک کند ، از اولین روز تا همین لحظه این مرد هر ثانیه فکر متفاوتی داشت .
"برام مهم نیستش طرف ولی خب یکیه که قاره شو ازش گرفتی ."
هازارد مکث کرد ، فردی که قاره اش را از او گرفته بود ؟
"به نظر میاد زنگوله صدا کرد نه؟"
"کایا؟ اون مثلا میخواد چیکار کنه؟"
"مطمئن باش خطر جدیه ، با گرفتن همه چیزش باعث شدی که حتی حاضر باشه هر چی بدست بیاره رو در عوض حمایت من بهم بده ، به هر حال تو و اسکارلت که متحدین تنها گزینه اش برای انتقام من بودم ولی خب زیادی چشمم رو نگرفت."
هازارد با آن چت را بست و ذهنش را آرام کرد ، اگر کایا در پایتخت امپراتوری بود دقیقا به چه صورتی قرار بود او شاه آرتور را به حرکت وا دارد؟
با آن ناگهان به یاد مهارت های نژاد او افتاد و از بغل مادیان ها خودش را بلند کرد .
"اون!"
 
در پایتخت و در قصر ، درب سالن باز شد ، داخل نجیب زادگان و فرماندهان همگی هنوز با زره های خود بودند با اینحال فردی با قدم های خود در لباس اشرافی زنانه دامن دار سرخ ، آرام آرام پله ها را پایین می آمد ، نگاه تمام اشراف زادگان با احترام بود حتی اگر شایعه ها وجود داشت ، یکی پس از دیگری با تعظیم به او خوش آمد می گفتند .
"خوش آمدید ملکه گینویر!"
"زیبا تر از همیشه!"
"جواهر امپراتوری."
نجیب زادگان یکی پس از دیگری ملکه خود را ستایش می کردند ، با اینحال نمی دانستند که حال ملکه واقعی آنها زنجیر شده در برج و این شیطانی در پوست انسان بود .
با استفاده از حواس پرتی میدان جنگ به سرعت به قلعه نفوذ کرده و طعمه خودش را پیدا کرده بود ، داشتن مقام اجتماعی بالا و دو عاشق که بر سر او اختلاف داشتند ، دو عاشق قدرتمند ترین ها و مادر یکی *** بود ، با این حال او تمام تلاشش را می کرد تا هاله سطح نخبه گینویر را حفظ کند و مانای شیطانی اش را درز نکند ، عملی که این نژاد در آن متخصص بود و توانسته بود تا به حال توسط ***یی شناسایی نشود ، با این حال اگر *** و نیمه *** او را می دیدند عمرش به اتمام می رسید ولی از خوش شانسی او هر دو در زیر زمین قلعه بودند ، و طبق اطلاعاتی که فهمیده بود آرتور در حال نجات ملکه دریاچه بود ، خبری عجیب که چندان به آن اعتماد نداشت و سعی کرد تا بیشتر در بین این نجیب زادگان نفوذ و اعتبار پیدا کند و آنها را تشویق به انجام حمله ای سریعتر به سمت جنوب وا دارد .
با اینحال خبری که شنیده بود حقیقت داشت ، مبارزه با ***یی پایین حتی با وجود آنکه آن *** جوان تر بود فشار بسیار بر بانوی دریاچه آورده و او که بهشت ***یی برای مومناش را با قدرت ایمان تقویت نکرده بود حال در حال نابود شدن به عنوان *** بود ، تنها پلئاس او را به عنوان *** می پرستید ، پرستیدن در بهشت ***یی ناپایدار موقت بود و می توانست شوهرش را ببیند که هیچ لحظه ای را از نیایش او دریغ نمی کرد ، با اینحال آرتور را با ایمان فراوان فراخواند و به صورت آهسته ای ایمان کافی از آرتور را جذب می کرد تا بتواند بهشت پادشاهی اش را حفظ کند ، ولی آرتور نیز از سمتی فشار بسیاری بر او آمده بود ، از دست دادن نیمی از ایمانداران و مردمی که حال کمتر برای او دعا می کردند .
ادامه اهدای نیروی ایمان یا همان جوهر الهی نمی توانست برای مدت طولانی ادامه پیدا کند ، با اینحال نمی توانست دشمنانش را دست کم بگیرد و بانوی دریاچه را نیز پس از فداکاری بسیارش رها کند .
 

کتاب‌های تصادفی