قلعه ی شیطان
قسمت: 132
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
لحظه کوتاهی طول کشید تا پاپ متوجه هازارد شود ، ولی سپس سرش را پایین انداخت و به معبد برگشت ، با اینحال دستورات به سرعت در بین افراد معبد پخش شد ، به مانند کلونی زنبوری هر کدام در معبد عظیم پخش می شدند و راهبه ها شروع به پرسش از موجودات آندد کردند ، در ذهن راهبه ها که در آن لحظه خلق شده بودند ترسی از آندد ها نبود بلکه در نظر آنها اینان متحدان و محافظانشان بودن ، پاپ پیر از آن سمت با کاردینال های خود در حال صحبت بود ، هر کدام متفاوت از دیگران گذشته ای داشتند و قبلا زندگی کرده بودند ، منظور هازارد از وحشت مفهوم بود و چندان جای سوالی برای پاپ باقی نگذاشت ، ***یان بسیاری با ترس حکم می راندند ، خلق جهنم هایی مخصوص بندگان مرتد شده شان و گناهکاران بسیار شایع بود ، حال فرد اسطوره ای مقابل او قصد *** شدن داشت و نژادش به یکی از موجوداتی بر می گشت که با مرگ همراه بود ، کار راحتی بود و او نمی توانست در برابر قدرت اسطوره ای با چنین قدرت و ارتشی که دیده بود حرفی بزند ، خدمت کن و پاداش بگیر ، شاید بتواند حال با خدمت به این فرد و رساندن او به ***یی در بهشت او به آرامش برسد .
با اینحال و جدا از افکار پاپ پیر هازارد شروع به احضار نیروهای بیشتری کرد .
پانصد هزار مرد با زره های سفید ، مجهز به شمشیر هایی آویز به کمر خود به بیرون آمدند ، ارتشی منظم که برای هازارد دویست میلیون سکه طلا خرج داشت ، با اینحال پس از آنها پنجاه هزار ، مردان و زنانی در زره هایی مجلل تر ، شنل هایی سفید ، داشتن سلاح های مختلف و برخی با سپر های سفید به بیرون آمدند .
احضار این افراد برای محافظت از راهبه ها و کشیشان بود ، با اینحال هازارد نمی توانست نیروهای دیگر را احضار نکند ، شوالیه های معبد و پالادین ها برای محافظت و یا حمله به صورت گروهی بودند ، و او نیاز به افراد دیگری داشت ، افرادی که هر ***یی در بین بندگانش ایجاد کرده بود ، ارتشی تهاجمی پر از افرادی که برخی آنان را ارتش انتقام و یا شاید سگ های شکاری می نامیدند ، با اینحال نام بردن این چنین از افرادی که مرتدین را به آتش می کشیدند و گناهکاران را در دنیای فانی به مجازات می رساندند در بین بندگان کار ناشایستی بود .
نیازی به احضار جن گیران نبود و با احضار ارتش صد هزار نفری از مردانی با زره های سیاه و قرمز هازارد خود را در برابر افرادی با چشمانی متعصب دید ، اگر قرار بود دستور خودکشی بدهد می دانست آنان لحظه ای را دریغ نمی کردند .
خرج کردن ششصد میلیون سکه طلا در یک لحظه ، اگر در گذشته چنین روزی را تصور می کرد توان باورش را نداشت .
سپس چهار اسقف سرخ و دو کاردینال سرخ را احضار کرد ، چهار نفر ردایی سیاه و میترای بلندی با نماد ترازو را داشتند .
دید دو کاردینال هازارد را فرا گرفت ، آنها با داشتن گذشته چشمانشان بر هازارد تیز شد ولی با احساس هاله هایی درون معبد به داخل رفتند و چهار اسقف سرخ به سرعت آن دو را دنبال کردند ، هازارد با دیدن دو چهره سرسخت و پر از زخم دو زن در تعجب بود با اینحال ده مرد و زن دیگر با زره های قرمز و سیاه خود به بیرون آمدند ، شنل هایی بلند و مجلل در باد تکان می خورد و ارتش تفتیش عقاید که زیر پله های معبد بودند با دیدن آنها بر صفی که داشتند نظم بیشتری دادند .
ایستاده در مقابل هازارد زانو زدند ، اینان اربابان تفتیش عقاید بودند ، حتی با داشتن گذشته ای وفاداری آنها تنزل ناپذیر بود .
"به قلعه بروید و تحت فرمان ژنرال آرتمیس حرکت خواهید کرد ."
هازارد زمان زیادی پس از آن تلف نکرد ، دو نیروی دیگر قهرمان ایمان و قدیس را نمی توانست بدلیل نداشتن متعصبان دینی احضار کند ، افرادی با سطح ایمانی بالا که به همین راحتی ها شکل نمی گرفتند ، مخصوصا بدلیل اختلاف نژادی موجود ، چنین مشکلی زنگ هشداری برای هازارد بود به هر حال او زمان نداشت ، اگر نیمه ***ی امپراتوری حرکت می کرد او در خطر بود و درصورت شکست محرابش را رها می کرد و با کریستال آن لیزاردمن ها به دنیای آنها می رفت ، حتی اگر می توانست نیمه *** را شکست دهد یا او به سراغش نمی آمد ، لژیون ***یی بر این دنیا نازل می شد و آن زمان نبردی شکل می گرفت که می دانست با این قدرت برنده آن نخواهد بود .
"این قدرت احضار..."
میراندا هنوز در شوک بود ، هازارد در طول دو ساعت گذشته نزدیک به ده میلیون موجود را احضار کرده بود ، همگی نوری از ایمان داشتند .
"این تقلبه..."
جا مانده از هازارد که با آمون به سمت قلعه می رفت به سرعت آنها را دنبال کرد .
با اینحال هازارد از کنار مقبره ای استخوانی گذر کرد و با لرزش آن ایستاد تا نگاه کند ، سپس هزار گولم بلعنده حماسی را دید که بیرون می آمدند ، جا مانده بود و کمی جلوتر تلپورت کرد ، در واقع ترس نداشت چرا که با هر شگفتی که می دید بیشتر از تصمیم خود برای دنبال کردن هازارد مطمئن می شد ، با اینحال ناگهان دروازه های عظیم کوچکی را دید که با آنها ده ها هزار چشم آبیس کوچک به این دنیا آمدند و در تمامی جهات پخش شدن ، نیاز به داشتن اطلاعات و جاسوس؟ تا زمانی که چنین تعداد چشم آبیس در اختیار بود چه چیزی از چشمان او جا می ماند ؟
"برج های ارواح ..."
هازارد گویی در حال صحبت با آمون درباره درک ایمان درونش که در حال جمع شدن بود به یاد ساختمان هایی افتاد و با خرج چندین میلیارد باعث لرزش صد برج انتقام جو شد ، سطح چهارپنج شش هفت هشت و دیگر متوقف شد چرا که پولی برای ارتقای آنها نماند ، با اینحال برج های هزار متری ، چهره ای ترسناک داشته و حال هر کدام پنجاه هزار روح انتقام جو سطح لرد را احضار می کردند و تا زمانی که مانای آنها شارژ می شد این ادامه پیدا می کرد .
"دفاع برج ها حالا در برابر حملات حماسه ای کاملا مقاومه ولی قلعه..."
هازارد نگاهش قلعه را فرا گرفت ، سطح شش ، دیگر قدیمی و کوچک بود و با فرمان او قلعه تخلیه شد با اینحال با رساندن آن به سطح هفت دیگر هزینه ارتقا را نداشت .
"به جز طلا دیگه چی ذخیره داریم؟"
ارتقا قلعه بدلیل باف های تقویتی آن در محوطه برای دفاع بسیار مهم بود ، عاملی که هازارد از خرج مبلغ کلانی نیز دریغ نمی کرد .
"جواهر زیادی در انبار ها هست به اضافه تجهیزات غارت شده ."
با آن به سمت انبار رفتند و با دیدن کوهی از جواهرات هازارد سرش را بالا گرفت .
"به نظر میاد کافی باشه."
ارتقا قلمرو سریع بود ولی به فروش گذاشتن این مقدار جواهر حتی در هزار سرور سرعت چندانی نداشت ، تمامی سرور ها دیگر آن جمعیت میلیونی خود را نداشتند دیدن آنکه معاملات آنقدر آهسته است هازارد را به نگاه بالای صفحه خود برد .
{تعداد پادشاهان شیطان آنلاین : 167 }
او به همراه لاکی و سزار به تنهایی در برابر 164 پادشاه شیطان اسکارلت ، حال تعداد ارزش داشت ولی در آخر نیز نبرد بود و با رسیدن به نیمه *** او چه بخواهد یا نه با اسکارلت تبدیل به دشمان یکدیگر می شدند .
کتابهای تصادفی
