قلعه ی شیطان
قسمت: 140
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
پایتخت امپراتوری کملات حال نظاره گر عمل دیگر ماشین جنگی امپراتوری بود ، استحکامات در حال ارتقا و آرتور در میان مردم قدم میزد و با نشان دادن خود باعث می شد تا مردم بیشتر او را ستایش کنند ، مردمی که جز او هیچ راه نجاتی در آن تاریکی ندیده بودند به سوی او دعا می کردند و برخی به آن الهه زیبا ، فردی که گفته شد ***یی بوده و برای نجات آنها هزینه زیادی را پرداخته بود .
***یی که زمانی بسیار قدرتمند در این دنیا و حکمرانی می کرد ، معابد او سر تا سر این قاره و دیگر قاره ها بنا شده و کسی نبود که نام او را نشناسد ، با این حال متغیر آن در راه بود ، تحت اتحاد بیشتر دنیا زیر پرچم دین او زمانی که یورش نابودی فرا رسید ، پادشاهان شیطان نخبه ای ظاهر شدند که انتظار می رفت در بین سرور های دیگر عملکرد بهتر و سریع تری پس از اتحاد زیر نظر رهبری توانا نشان دهند ، پادشاه شیطان خون آشام ، زمانی که قاره مرکزی تنها دو جناح بشریت و شمالی ها را داشت ، امپراتوری های بزرگ و کوچک بشریت خود را در تنگنا در برابر هجوم شیاطین از جنوب دیدند ، گرگینه ها ، خون آشام ها ، مزدوران تاریکی و ایمپ ها به همراه خفاش های تاریک ، همگی زیر نظر یک خون آشام ، با اینحال تمام قاره ها به غیر از الف ها دست به دست هم داده و با تهاجم این خارجی ها جنگیدند ، جنگی که برای مدت طولانی ادامه داشت ولی در آخر با کشف آنکه واقعا ***یی در سمت دشمنانشان وجود داشت .
پادشاه شیطان خون آشام که تنها سطح وارلرد بود ، قصد قتل ***یی را داشت .
ایستاده بر قلعه تاریک خود در جنوب بر هزاران پادشاه شیطان فرمان داد .
"اگر ***یی دارند چه؟ از چه می ترسید؟ فکر می کنید ما به که خدمت می کنیم؟ در این دنیا یک *** است و ما خواهیم بود که او را خواهیم کشت!"
پس از آن پادشاهان شیطان شروع به پخش شایعه هایی از بد رفتاری و بی رحمی معابد دریاچه کردند .
از دیگر سرور ها کتاب های دینی دنیاهای دیگر را خریدند ، شروع به انتشار دین های بسیار بر این جهان کردند که هر کدام برای گروهی از مردم خوش تر از متون مقدس دریاچه بود .
دنیایی که زمانی دو دین بیشتر بر خود نداشت حال مورد حمله هزاران دین از ***یان مختلف و فرقه ها قرار گرفت .
در پشت تمام این حملات ترور دینی کسی جز پادشاه شیطان خون آشام آلیلوویچ نبود .
با اینحال بر انگیختن خشم یک *** هزینه داشت و آنان که قدرت مقاومت در برابر آنرا نداشتند با حیله گری و قدرت یک *** رو به رو شدند .
شکست های پیاپی از مغز متفکر پشت صحنه ، یک *** شکست را برای این پادشاهان شیطان بر انگیخت که برای سال ها مقاومت کردند ، با اینحال در مقابل چنین حملات هماهنگ و سازماندهی شده آلیلوویچ شکست را پذیرفته و به دنیایی دیگر گریخت ، پادشاهان شیطان دیگر نیز توسط قهرمان ها شکست خورده و سلاخی شدند ، در حالی که جنوب را باقیمانده ارتش پادشاهان شیطان هنوز در دست داشته و پس از تعهد خود به بانوی دریاچه برای آنکه دیگر از آبیس حمایت نکنند ، زیر رهبری مورد اعتماد ترین خون آشام تحت فرمان آلیلوویچ ، تاریکی جناحی تشکیل داده و در مرور زمان جای پای خود را مستقر کردند ، با تغییر اطلاعات تاریخی که آیندگان تاریکی را از اصل و نسب خود بی خبر می کرد .
ولی حتی پس از پیروزی بانوی دریاچه تنها صد سال طول کشید تا دین قدیمی خود را ببیند که باقیمانده ای از آن نمانده و دین هایی از جناح نور و ستارگان معابد او را بلعیده و او را از ایمانداران خود سلب می کردند .
حال مردم امپراتوری که اطلاعاتی از این ***ی قدیمی نداشتند ، او که تمام آثار باقیمانده اش توسط دیگر کلیسا ها سوزانده و از بین رفته بود ، باری دیگر به ***ی این جهان امید داشته و به درگاه او دعا می کردند .
با گذشت از امپراتوری در شمال آفرید در برابر ارتش عظیم و پر از سر و صدا گربه های جهنمی ایستاده و هیثار از سمت دیگر به پایین پریده و در مقابل او ایستاد .
زره بر تن هیثار گویای نبرد هایی بود که آنها را گذرانده و افزایش سطح او گواهی بر کشته ها و غارت هایش ، ارتش پشت او نیز نشان دهنده رهبری استثنایی که داشت .
"با توجه به نژادت باید همونی باشی که هازارد گفتش"
"هازارد؟ اوه به نظر میاد منو فراموش نکرده …"
هیثار در مرحله اول توانست متوجه شود که این گروه قدرتمند متعلق به چه کسی است .
با اینحال آخرین لحظه ای که از هازارد به یاد می آورد مرگ او بود ، زمانی که تنها در سطح وارلرد بود ، حال در برابر او ارتشی حماسه ای و فردی با اوج قدرت افسانه ای ایستاده بود .
"دستور پادشاهی که منو به حال خودم رها کرده چیه؟"
آفرید پوکر ایستاده به ارتش پشت او نگاه کرد .
"فتح شمال ، با اینحال به نظر میاد باید عجله کرد ."
دیدن شکم های خالی گربه ها پس از مدت زمان طولانی پنهان شدن از دست لوکاس و ارواحش ، شنیدن آن هیثار را مستقیما متوجه منظور کرد ، به یاد آوردن گربه هایش که جسد مردگان خود را می خوردند هنوز در ذهنش بود .
"فتح شمال ... یک پایگاه نیاز به این داره که با هم کار کنیم ، بقیشون اون موقع خودشون تسلیم میشن."
هیثار صحبت کرد در حالی که نقشه ای کاغذی خونی غارت شده از کیفی آویزان شده از گربه عظیم خود را برداشت .
"اینجا"
به جلوی آفرید آورد و اشاره کرد .
"دورف ها اینجارو پایتخت جدید می دونن و یک نفر هم یک هازارد مشتاق مرگشه باید اونجا باشه."
شنیدن آنکه هازارد مشتاق کشتن کسی بود؟
"برای چی باید مشتاق باشه؟"
هیثار نقشه را جمع کرد و به جنوب نگاه کرد .
"چون باعث مرگش شد."
شنیدن آن ، آنکه هازارد یک بار مرده بود؟
"بعد از اون آندد شد؟"
هیثار گویی شوکه شده بود .
"مگر…"
با دیدن مرگ آن و احساس از دست ندادن ارتباطش هیثار مطمئن بود هازارد مهارتی دارد که توانسته بود از مرگ فرار کند .
"بی خیالش بهتره بریم به جنوب و کار مقر رو تموم کنیم ، اینجوری می تونیم برگردیم حالا که شما ها اینجایین ، از ترس امپراتوری توی این زمستون لعنتی یخ زدن گربه هام ."
او صحبت می کرد ولی آفرید هنوز در فکر بود ، اطلاعاتی جدید درباره هازارد و اطلاع از اینکه او اگر کشته می شد دوباره زنده می شد؟
به یاد آوردن زمانی که سعی در کشتن او کرده بود ، حتی اگر موفق می شد قرار بود بعد از آن بفهمد که در اصل شکست خورده بود .
سپس هر دو شروع به صحبت کردند و آفرید از تجربیات هیثار در شمال پرسید ، از سمتی در جنوب هازارد پس از احضار تمام مزدوران بهشتی که می توانست شروع به چرخیدن داخل سرور ها و خرید هر آنچه لازم بود کرد ، چرا که با صحبت خود پس از اظهارات با آمون متوجه شد رسیدن او به نیمه ***یی نزدیک ، از طرفی مانای او نیز در حال پر شدن بود که می توانست خبری برای آن باشد که برای احضار یک نیمه *** دیگر آماده می شد ، حال با وجود دو نیمه *** در اطراف امنیت او بیشتر از قبل تضمین می شد .
با اینحال هنوز از احساس آنکه احتمال دارد در صورت زنده ماندن و رسیدن به ***یی ، آمون را از دست بدهد سنگینی در دلش باقی گذاشت.
کتابهای تصادفی

