ارکیدهی موعود، تولد یک ایزد
قسمت: 25
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر بیست پنج.
به سوی شمال۳
با سرعت قلعه رو به سمت سطح چهار ها هدایت کردم.
بال سیاه ها با دیدن من که داشتم سوار بر یک قلعه پرنده به طرفشون میومدم پروازشون رو متوقف کردن و با تردید به من نگاه میکردن.
بال سیاه های سطح چهار قدی هشت متری داشتن و عضلاتشون هم از یتی های معمولی بسیار بزرگتر و قویتر بود.
من میدونستم که به خاطر قدرت پرواز اونها من در نقطه ضعف قرار دارم پس سریعا دو دیسک بادی زیر پاهام درست کردم و با استفاده از اونها به طرف چهار بال سیاه سطح چهار حرکت کردم.
وقتی به اونها رسیدم یکی از بال سیاه ها نعره ای سر داد و به طرف من هجوم اورد.
با دیدن این چهار تا مطمئن شدم که اونها دیگه فاقد اگاهی هستن و اعمالشون مثل حیوون ها از روی غریزه بود و این به نفع من بود.
بال سیاه اول وقتی به من نزدیک شد سعی کرد با یک نیزه یخی شش متری که در دست داشت من رو از وسط دو نصف کنه که با مقاومت اعجاب انگیز سپر یخی من روبرو شد و نیزه با برخورد به سپر تبدیل به غباری از یخ شد و ناپدید شد.
بال سیاه اول با دیدن نابود شدن نیزش غافلگیر شد و سریعا سعی کرد که نیزه دیگری احضار کنه ولی متاسفانه برای اون دیگه دیر شده بود و نیزه من داخل پیشونیش فرو رفته بود و مغزش رو به سیخ کشیده بود.
وقتی بال سیاه اولی رو کشتم جسدش رو پرت کردم روی سقف قلعه پرنده و نیزم رو به طرف سه بال سیاه دیگه نشونه گرفتم.
بال سیاه ها از ترس داشتن میلرزیدن و قصد عقب نشینی داشتن ، غربزشون فریاد میزد که حریف من نمیشدن ولی من قصد نداشتم حتی اجازه فرار به یکیشون رو بدم.
با دو پرش بلند خودم رو رسوندم به بال سیاه های باقیمونده و خیلی راحت همشون رو کشتم و اجسادشون رو هم به داخل قلعه پرنده منتقل کردم……………
کاتاری به گورگومی : این دیگه چه مسخره بازی هستش اینجا داره اتفاق میفته ، اون موجود بلاشک یه سطح سه هستش ولی مثل اب خوردن چهار تا سطح چهار رو از وسط نصف کرد.
گورگومی : باور کن خودمم نمیدونم چه اتفاقی داره میفته ، اصلا توانایی هاش با عقل جور در نمیاد.
کاتاری : اون سپر یخی که درست کرد بدون این که خش روش بیفته حمله بال سیاه سطح چهار رو مهار کرد و اون نیزه عجیبش با یک ضربه تونست بال سیاه ها رو از وسط به دو نصف تقسیم کنه.
گورگومی : باید اون رو پیش پدر سالار ببریم و باهاش دوستانه برخورد کنیم ، اون کسی نیست که بخوایم دشمن خودمون کنیمش.
کاتاری : نگاه کن اون موجود داره با قلعه پرندش برمیگرده.
ارتاس بعد از رسیدن پیش فرماندهان یتی بر بالای برج مرکزی : از شما چهار تا بابت این که بهم اعتماد کردین و به گفته هام عمل کردیم ممنونم.
کاتاری : بیشتر مثل این هستش که ما باید از تو ممنون باشیم اگر تو امروز نبودی معلوم نبود چند هزار تا یتی رو از دست میدادیم.
ارتاس :کاری نبود تو فکرش نباشین ، حالا از این بحث ها بگذریم اگه اجازه بدین دوست دارم از شهرتون دیدن کنم و پدرسالارتون رو ملاقات کنم.
کاتاری : البته که خواستت انجام میشه.
ارتاس : ممنونم ، اول بریم پیش دوستم ، فکر کنم اون هنوز روی دیوار دژ باشه.
کاتاری : البته هر جور که تو بخوای ، لطفا دنبالم بیا.
بعد از تموم شدن صحبتم با کاتاری به طرف دژ حرکت کردیم و وایت کینگ هم روی دیوار منتظر ما بود و به ما ملحق شد و همراه کاتاری به طرف کوه سفید پوش حرکت کردیم.
ارتاس خطاب به کاتاری : کاتاری این کوه کوچیک چطور میتونه جمعیت ده ها هزار نفری یتی ها رو داخل خودش جا بده ، هاکی گفت جمعیت شما قبلا دویست هزار نفر بوده و الان هم صد هزار نفر جمعیت دارید.
کاتاری : هاکی درست گفته ، اون چیزی که تو داری میبینی فقط ظاهر قضیه هستش ، به زمین زیر پات نگاه کن و بگو چی میبینی.
ارتاس : تا حدودی توجهم بهش جلب شده بود ولی تو شک بودم ولی حالا که تو هم بهش اشاره کردی مطمئن شدم. زیر پای ما زمین نیست بلکه یخ تو خالی هستش.
کاتاری : عالی بود ازتون کمتر از اینم انتظار نمی رفت ، شهر یتی ها زیر این کوه و اطرافش قرار گرفته تنها راه ورود هم از داخل این کوه هستش ، زخامت این یخ به قدری هستش که قابل شکستن نیست ولی با این حال لطفا تو شکستنش رو امتحان نکن امروز به اندازه کافی غافلگیرمون کردی.
ارتاس همراه با لبخند و کمی شرمندگی : البته البته خیالت راحت باشه.
به همراه کاتاری و وایت کینگ رسیدیم به کوه و از یک دروازه بزرگ بیست متری که از یخ ساخته شده بود گذشتیم و وارد یک غار بزرگ شدیم.
سقف غار توسط کریستال های یخی پوشیده شده بود و ارتفاعی تا سی متر هم داشت ، غار به طرف پایین با شیبی ملایم ادامه داشت و هر چند ده متر تعدادی یتی سطح دو نیزه بدست در حال نگهبانی دادن بودند.
بعد از چند دقیقه پیاده روی در انتهای غار نور سفیدی میتابید که نشانی از رسیدن ما به خروجی غار بود.
بعد از این که از غار خارج شدیم چیزی که دیدم باعث شد برای یک دقیقه دهنم باز باشه و فقط به منظره روبروم با تعجب و تحسین نگاه کنم
روبروی من یه منطقه بسیار وسیع و سرسبز با صد ها ابشار و هزاران درخت قرار داشت که تا چند کیلومتر ادامه داشت و هزاران یتی توی خونه های درختی یا غارهایی که در کنار جنگل قرار داشت مشغول زندگی کردن بودند.
کاتاری با دیدن واکنش من : شما و دوستتون اولین خارجی هایی هستین که موفق شدین وارد شهر اصلی تنسی بشین.
ارتاس : این شهر فوق العاده هستش ، فکر نمیکردم با چنین چیزی مواجه بشم.
کاتاری : این شهر افتخار یتی ها هستش و ما تا اخرین نفر از اینجا دفاع میکنیم.
ارتاس : هم این شهر و همشما قابل تحسین هستید.
کاتاری : ممنونم تحسین از طرف شخص قدرتمندی مثل شما بابت افتخار ماست.
کاتاری : لطفا دنبالم بیاید تا بریم پیش پدرسالار.
ارتاس : شما جلو بیفتید من و وایت کینگ دنبالتون میام.
بعد از اون مکالمه وارد مسیر جنگلی شدیم ، داخل مسیر یتی ها با دیدن کاتاری همه بهش تعظیم میکردن.
کاتاری بعد از پدرسالار قویترین از بین چهار فرمانده بود پس طبیعی بود که کاتاری رو نفر دوم از بین قبیله بزرگ یتی ها حساب کنیم.
بعد چندین کیلومتر پیاده روی در مسیر جنگلی به غاری بزرگ رسیدیم که ارتفاعی بیست متری داشت و سقف غار با صد ها قندیل یخی پوشیده شده بود.
در ورودی غار چندین یتی سطح سه که نیزه های یخی در دست داشتن در حال نگهبانی دادن بودند.
نگهبان ها با دیدن کاتاری نیزه های خودشون رو به زمین کوبیدن و احترام گذاشتند.
به همراه کاتاری و وایت کینگ وارد غار شدیم و در بدو ورود به غار تونستم رد مانای خالص یک سطح پنج رو احساس کنم.
بدون کوچکترین شکی مطمئن بودم که این مانا باید متعلق به پدرسالار قبیله یتی ها باشه پس بدون این که گارد بگیرم به راهمون ادامه دادیم.
وایت کینگ هم متوجه مانای بالای روبرومون شده بود ولی وقتی بی خیالی و ارامش من رو دید ناخود اگاه اون هم بدون گرفتن گارد و واکنشی به همراه ما مسیر رو ادامه داد.
بعد از یک دقیقه پیاده روی به یک غار بسیار بزرگتر رسیدیم که بیش از صد متر ارتفاع داشت و چندین ابشار از اطرافش به پایین میریختن.
تمام کف و دیواره ها و حتی سقف غار توسط خزه سبز رنگی پوشانده شده بود.
در مورد خزه ای که کل غار رو پوشونده بود چیز عجیبی حس میکردم ، انگار که خزه زنده بود و درحال تغییر.
وقتی به ده متری خزه رسیدیم کاتاری گفت.
کاتاری : از این جلو تر نرید و گرنه توسط خزه ها کشته میشید.
ارتاس : چرا حس ناخوش ایندی در مورد این خزه ها دارم کاتاری و چرا توسط اونها کشته میشم.
کاتاری با قیافه ای ناراحت : کنار دیواره غار دقیقا روبروی ما ، اون پشته خزه ده متری رو میبینی ، اون پدرسالار ماست.
ارتاس با تعجب فراوان : کاتاری ، چه بلایی سر پدرسالارتون اومده.
کاتاری : پدر سالار وقتی تونست به سطح پنجم تکامل پیدا کنه تونست عنصر دوم خودش رو که چوب بود بیدار کنه ، ولی متاسفانه نتونست فرایند تکامل سطح رو کامل انجام بده و عنصر چوب از کنترلش خارج شد و پدرسالار رو در زیر خودش دفن کرد ، پدرسالار هنوز زنده هستش ولی توسط عنصر چوب خودش زندانی شده و ما هم هیچ سطح پنج دیگه ای نداریم که بتونیم عنصر جوب از کنترل خارج شده رو شکست بدیم و راهی برای درمان پدرسالارمون پیدا کنیم.
ارتاس : چند وقته پدرسالارتون اینطوری شده.
کاتاری : از زمانی که پدر سالار قبلی تو جنگ توسط بال سیاه ها کشته شد و پدرسالار فعلی به اجبار با مانای ناپایدار سعی کرد خودش رو به سطح پنج برسونه تا بتونه از قبیلمون در مقابل پدرسالار شیطانی قبیله یتی شمالی دفاع کنه.
ارتاس بعد از یک دقیقه سکوت و فکر کردن : کاتاری میدونم به من اعتماد ولی اگه من بتونم پدرسالارتون رو درمان کنم بهم اجازه دخالت میدی.
کاتاری : این چیزی نیستش که من به تنهایی بتونم اجازش رو بدم.
ارتاس : درک میکنم ، چطوره سه فرمانده دیگه از توی تاریکی بیان بیرون و نظرشون رو بگن.
کاتاری : مثل این که نمیشه چیزی رو از تو مخفی کرد ، اعتراف میکنم لیاقت اسم ارباب که زیردستت خطابت میکنه رو داری.
گورگومی بعد از بیرون امدن از سایه و ایستادن روبروی ارتاس : من فقط چند ساعت هستش که میشناسمت و واقعا نمیدونم هدف واقعیت چیه ولی این رو میدونم که تو قوی هستی و حتی الان هم هر چهار نفر ما نمیتونیم تو رو شکست بدیم ، پس این که داری از ما اجازه میگیری رو به عنوان حسن نیتت در نظر میگیرم و اجازه میدم و ازت خواهش میکنم که اگر میتونی پدرسالارمون رو درمان کنی و گرنه اینده ای تاریک در انتظار قبیلمون هستش.
کاتاری : نظر دو فرمانده دیگه چیه.
ماری : اسم من ماری هستش و فرمانده جناح چپ قبیله یتی هستم ، من هیچ شناختی از تو ندارم و با این که میدونم حریفت نمیشم ولی اگه به پدرسالار اسیبی بزنی مطمئن میشم تا لحظه مرگم باهات بجنگم.
چارلی : من چارلی هستم فرمانده جناح راست قبیله یتی ، حرف من همون حرف های ماری هستش.
کاتاری : من کاتاری به ارباب ارتاس اجازه درمان پدرسالار رو صادر میکنم.
کتابهای تصادفی
