فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ارکیده‌ی موعود، تولد یک ایزد

قسمت: 26

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر بیست شش

به سوی شمال ۴

ارتاس : کاتاری حالا که بهم اعتماد کردید برای نجات پدرسالارتون به یک سری پیش زمینه ها نیاز دارم.

کاتاری : چه پیش زمینه ای ارباب ارتاس.

ارتاس : اولین موردش این هست که من هنوز سطح سه هستم ولی به خاطر قدرت زیادم میتونم با یک سطح بالاتر از خودم بجنگم ، برای این که بتونم از سد عنصر چوب سطح پنج پدرسالارتون عبور کنم نیاز هستش که به سطح چهار برسم.

کاتاری : اما ارباب ارتاس ما چطوری میتونیم کمکتون کنیم که به سطح چهار برسید.

ارتاس : من به منابع احتیاج دارم ، منابعی که من نیاز دارم موجودات سطح چهار هستش حالا از هر نوعی میخواد باشه.

وقتی این حرف رو زدم هر چهار فرمانده با تعجب و البته ترس به من نگاه کردند.

کاتاری همراه با کمی ترس : منظورتون از موجودات سطح چهار چی هستش ارباب ارتاس میشه واضح تر بگید.

ارتاس : هر موجودی که به سطح چهار رسیده باشه چه نوعیش مهم نیست حتی اگه راهنماییم کنید میتونم چند تا سطح چهار بال سیاه ها رو هم شکار کنم ، این واسه شما هم خیلی خوب میشه ، ایا اشتباه میکنم؟

کاتاری : نه ارباب ارتاس اشتباه نمیکنید ، فقط این که موجودات سطح چهار بسیار کمی وجود دارن و از اون کمتر سطح پنج ها هستن ، با این حال قبیله بال سیاه ها باید پنج یا شیش تا سطح چهار دیگه داشته باشه ، و البته باید حواستون به پدرسالارشون که سطح پنج هستش هم باشه.

ارتاس : من الان توانایی جنگیدن با یک سطح پنج رو ندارم پس تمرکزم روی همون سطح چهار ها باید باشه ، به نظرتون موج بعدی حمله بال سیاه ها کی اتفاق میافته.

کاتاری : در اخرین هفته هر ماه حمله بال سیاه ها اتفاق میافته ، پس بین بیست سه تا سی روز دیگه حمله بال سیاه ها اتفاق میافته.

ارتاس : خوبه وقت زیادی داریم ، من برای تکامل بعدیم ممکنه یک ماه رو در خواب به سر ببرم پس در این مدتی که وقت داریم میخوام دژ یخیتون رو براتون نفوذ ناپذیر کنم تا در زمان تکامل جای خودمم امن باشه.

کاتاری : ما در خدمت شما هستیم ارباب ارتاس.

ارتاس : وایت کینگ ، فرماندهان ، بریم به دژ بیرونی.

به همراه هر چهار فرمانده به سمت دژ حرکت کردیم و بیست روز تمام رو صرف ساختن دژی یخی که چند برابر دژ قبلی بود کردم.

دژ جدید از دیوارهایی پنجاه متری با چهار دروازه اصلی و صد ها برج دیدبانی که با کمان های زیادی مسلح شده بودند و دژی نفوذ ناپذیر رو تشکیل داده بودند.

در مرکز دژ قله کوه قرار داشت که چندین کمان غول پیکر برای استفاده چهار فرمانده اطرافش ساختم.

با تکمیل دژ ده ها هزار یتی میتونستن روی اون از خودشون و قبیلشون دفاع کنن و حالا دیگه بال سیاه ها هم نمیتونستن به راحتی به قبیله تنسی شمالی نفوذ کنن.

قلعه پرندم رو دقیقا روی قله کوه مستقر کردم و به همراه وایت کینگ و چهار فرمانده منتظر موندیم تا موج بعدی حمله بال سیاه ها از راه برسه.

در ظهر بیست پنجمین روز از اومدنم به قبیله تنسی موج بعدی حمله بال سیاه ها شروع شد و ده ها هزار بال سیاه همزمان به طرف دژ هجوم اوردن.

اسمان اطراف دژ به طور کامل به خاطر تعداد زیاد بال سیاه ها ، سیاه شده بود ولی با اینحال حتی با چنین تعدادی هم نمیتونستن از سد دژ جدیدی که برای یتی ها ساخته بودم بگذرن.

در کمتر از یک ساعت ده ها هزار بال سیاه توسط صد ها کمانی که روی دیوارها و برج های دژ مستقر بود سلاخی شدن.

نبرد کاملا به نفع یتی ها یک طرفه شده بود و طرف مثل گله گوسفندی که به طرف قربانگاه میره سلاخی میشدن و دشت پوشیده از برف اطراف رو با اجسادشون سیاه پوش کرده بودن.

بعد از یک ساعت انتظار بالاخره سه بال سیاه تکامل یافته سطح چهار دیگه هم خودشون رو نشون دادن که البته ظرف مدت چند دقیقه توسط کمان های غول پیکری که چهار فرمانده کنترلشون میکردن کشته شدن و من اجسادشون روبه قلعه پرندم منتقل کردم.

نبرد تا عصر به طور کامل تموم شده بود و همه بال سیاه ها قتل عام شده بودن.

این دومین موج بال سیاهی بود که توسط من سلاخی میشدن و کم بیش احتمال میدادم در موج بعدی حمله بال سیاه ها باید پدرسالارشون هم باهاشون میومد پس باید هرچی سریعتر به سطح چهار تکامل پیدا میکردم و گرنه فکر نمیکردم بتونم در نبردی با یک سطح پنج زنده بیرون برم.

بعد از نبرد در هنگام غروب افتاب چهار فرمانده بالای قلعه پرنده اومدن و منتظر بودن که ببینم برنامه بعدیم چیه.

ارتاس : کاتاری من ممکنه چند روز رو در انزوا باشم تا تکاملم کامل بشه در این چند روز شما باید از دژ دفاع کنید.

کاتاری : هرچی شما بگید ارباب ارتاس.

ارتاس :خیلی خوب همه به جز وایت کینگ قلعه پرنده رو ترک کنید و در مدت غیبتم با تمام توان از دژ و قبیلتون دفاع کنید.

چهار فرمانده همزمان : بله ارباب ارتاس.

ارتاس بعد از خروج چهار فرمانده : وایت کینگ من میخوام به سطح چهار تکامل پیدا کنم لطفا وقتی خوابم مواظب من باش بهت قول میدم کمکت کنم تو هم هرچه سریعتر به سطح چهار تکامل پیدا کنی.

وایت کینگ : ارباب.

ارتاس : ارباب زهر مااااااار.

متنفرم از ارباب گفتن وایت کینگ.

جسد هفت بال سیاه سطح چهار رو کنار هم گذاشتم و شروع به جذب کردنشون ‌کردم.

جذب کردن شش جسد بال سیاه یک روز طول کشید و حس کردم که به حد خودم رسیدم.

خستگی شدیدی تمام بدنم رو فرا گرفت و هر لحظه ممکن بود بیهوش بشم.

قبل این که حواسم رو از دست بدم اطراف خودم یک گوی یخی درست کردم تا جام امن تر باشه و به خواب عمیقی فرو رفتم………………………..

بعد از مدت زمان نامعلومی از خواب بیدار شدم ، بدنم به شدت خشک شده بود و هنوز داخل گوی یخی بودم.

اول از همه بدنم رو برسی کردم ، قدم هنوز دو متر بود و عضلات و ساختار بدنم هم هنوز انسانی بود ولی تغییر شگفت انگیزی رو داخل بدنم مشاهده کردم.

دیگه بدنم سیاه نبود ، تمام بدنم به جای سیاه به رنگ معمولی انسان های سفید پوست تغییر کرده بود.

سریعا با یخ اینه درست کردم و صورتم رو برسی کردم.

ساختار صورتم عضلانی و قدرتمند بود و به یک نوجوان پانزده ساله شباهت داشتم که به شدت ورزش های استقامتی انجام داده بود و قدم هم حالا به دو متر میرسید.

تغییر دیگه بدنم موهام بود که به رنگ قرمز خونین در اومده بود و دقیقا رنگ اولین گلبرگ هایی رو داشت که زمانی ارکیده بودم و من رو یاد اولین روز های زندگیم مینداخت.

دقیقا وسط پیشونیم یک نشان به شکل یک تک گلبرگ قرمز رنگ حک شده بود.

تغییر دیگه رنگ چشمام بود که قیافم رو عجیب میکرد. رنگ چشمام متفاوت بود هر چشمم یک رنگی بود.

رنگ چشمام از طلایی یکی به ابی اسمونی و دیگری به رنگ قرمز خونین تغییر رنگ داده بود.

دست از برسی بدنم کشیدم و با استفاده از عنصر یخ یک زره یک دست رو در تمام قسمت های بدنم احضار کردم که من رو شبیه یک شوالیه فوق العاده قدرتمند نشون میداد.

اول با حس مانا اطراف گوی رو برسی کردم و با پایش اطراف احساس بدی بهم دست داد.

سریعا گوی یخی رو جذب کردم و از چیزی که پشت گوی میدیدم کم مونده بود از تعجب از حال برم.

قلعه پرنده من سابقاً روی قله کوه قرار داشت ولی الان قله کوه و تمام دژ و اطراف دژ تا چندین کیلومتر توسط جنگلی عظیم و پوشیده از برف احاطه شده بود.

نمیدونستم چقدر زمان گذشته ولی مطمئن بودم اونقدری نبوده که به چنین جنگل عظیمی وقت رشد دادن داده باشه.

درخت هایی به ارتفاع صد ها متر همه جا رشد کرده بودن و پیچک هایی از تمام درخت ها و سطح زمین بیرون زده بودن.

از پیچک ها میتونستم انرژی عنصری سطح پنج رو حس کنم.

اولین حدسم این بود که پدرسالار یتی ها کنترل کامل خودش رو از دست داده و این نتیجه قدرت عنصری چوب پدر سالار باید بوده باشه.

نیزه دو عنصری رو احضار کردم و حواسمو کاملا جمع کردم.

هیچ اثری از وایت کینگ یا هیچ کدوم از یتی ها نبود و حتی روی دیوار های دژ هم هیچ اثری از زندگی نبود.

اول از همه باید امادگی مقابله با پدرسالار رو پیدا میکردم برای همین نیزه دو عنصری رو ساختارش رو باز کردم.

بعد از اون یک نیزه یخی احضار کردم و سعی کردم ساختار اون رو هم باز کنم.

باز کردن ساختار نیزه یخی یک ساعت بیشتر طول نکشید که به خاطر تکامل سطحم بود ، الان خیلی راحت تر میتونستم مانا رو کنترل کنم و تسلطم ده ها برابر شده بود.

سه ساعت طول کشید تا ساختار نیزه دو عنصری رو با ساختار نیزه یخی ترکیب کنم.

محصول نهایی یک نیزه یک متر نیمی به رنگ نقره ای بود که میتونستم تراوش قدرت و مانا رو ازش حس کنم.

حس کردم که هنوز به حد خودم نرسیدم پس یک نیزه از قدرت عنصری باد رو هم احضار کردم و یک ساعت طول کشید تا ساختارش رو جدا سازی و پنج ساعت هم طول کشید تا با نیزه سه عنصری ترکیبش کردم.

نتیجه کار از تصورم هم فراتر رفته بود ، نیزه جدید ترکیبی من حالا به رنگ نقره ای با رگه هایی طلایی شکل در اومده بود.

نیزه ای با این کیفیت قطعا باید یه اسم خوب براش انتخاب میکردم پس بعد از کمی فکر کردن نیزم رو رام کننده نامگذاری کردم.

دلیل این نامگذاری این بود که با کمک نیزه رام کننده میتونستم با یک سطح بالاتر از خودم مبارزه کنم و پیروز بیرون بیام.

حس کردم حالا دیگه به حد خودم رسیدم پس دست از جاه طلبی بیشتر کشیدم و از قلعه پرنده بیرون رفتم.

با بیرون رفتنم از قلعه ده ها پیچک شروع کردن به حمله کردن به من که البته حتی قدرت عنصری سطح پنج هم نمیتونست از دفاع بی نقص رام کننده عبور کنه.

با استفاده از رام کننده مثل اب خوردن پیچک ها رو خاکستر میکردم.

نمیدونستم چقدر گذشته پس اول باید تکلیف پدرسالار رو مشخص میکردم.

به طرف مرکز قله رفتم و داخل تونل شدم و بعد از مدتی وارد شهر اصلی تنسی شدم.

تمام شهر توسط پیچک ها و درختان پوشیده شده بود.

پیچک ها از همه جهات به طرفم حمله ور میشدن ولی همشون توسط رام کننده تبدیل به خاکستر میشدن.

بعد از مدتی پیشروی به ورودی غار پدرسالار رسیدم.

ورودی غار توسط پیچک ها و خزه ها به طور کامل مسدود شده بود.

رام کننده رو چند بار چرخوندم و تمام پیچک های ورودی غار رو به خاکستر تبدیل کردم و وارد غار شدم.

غار زیر خزه و پیچک دفن شده بود.

کتاب‌های تصادفی