فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

ارکیده‌ی موعود، تولد یک ایزد

قسمت: 38

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر ۳۸

ارک مجمع الجزایر شناور سولبارد ۴

ارتاس : اینم از کرم خونی حالا ملکه ازاد هستش.

مورچه فرمانده : ارباب ارتاس از کمکتون سپاس گذارم این لطفتون فراموش نخواهد شد.

ارتاس : ممنونم فرمانده ، من الان شروع به درمان ملکه کاساندرا میکنم تا زخم هاش برطرف بشن در همین زمان چند کار هستش که میخوام برام انجام بدید.

مورچه فرمانده همزمان با تعظیم کردن : امر بفرمایید ارباب ارتاس.

ارتاس : اول از همه مورچه سربازی که به طرفداری از من بلند شد رو بگو بیاد.

مورچه فرمانده : اطاعت.

یک دقیقه بعد ، مورچه سرباز : ارباب ارتاس ممنونم که ملکمون رو نجات دادید ، درخدمتم.

ارتاس : قابلی نداشت ، اینها بهای اتحاد آیندمون هستش سرباز وفادار ، حالا میخوام کاری برام انجام بدی ، برو به طرف قلعه من که داخل ابرها پنهان شده و از زیر دستم که داخل قلعه مستقر هستش بخواه قلعه رو به اینجا بیاره.

مورچه سرباز : بله ارباب ارتاس.

مورچه فرمانده بعد از رفتن مورچه سرباز : ارباب ارتاس منظورتون از چی بود که گفتین که قلعه رو بیاره اینجا و چطور شما یک قلعه رو داخل ابرها پنهان کردید.

ارتاس : منظور من دقیقا همون بود که فکر میکنی ، قلعه من توانایی پرواز کردن رو داره.

مورچه فرمانده در سکوت به ارتاس نگاه کرد.

ارتاس : از این بحث ها بگذریم یه کار دیگه هم هستش که باید انجام بدیم ، میخوام تمام قطعات تکه ، تکه شده انگل خونی که اینجا پخش شده رو جمع کنی ، به همشون نیاز دارم.

مورچه فرمانده : بله ارباب ارتاس.

بعد از اتمام صحبتم با مورچه فرمانده شروع کردم به درمان کردن ملکه کاساندرا با این حال ملکه خیلی ضعیف تر از اون چیزی بود که فکر میکردم و با این که من سعی داشتم نجاتش بدم ولی مانای ورودی که به بدنش منتقل میکردم کفاف ضعفش رو نمیداد.

نگاهی به تکه های انگل خونی که در کناری جمع شده بود کردم و با حسرت از طمعی که بهشون داشتم خود داری کردم.

از فرمانده خواستم سریعا تمام تکه های کرم خونی رو به پیش من منتقل کنه در همین زمان یک مورچه سرباز دوان دوان به داخل تالار اومد.

مورچه سرباز : فرمانده در بخش جنوبی کلونی یک قلعه بزرگ یک دفعه از میان ابرها ظاهر شد و جلوی کلونی فرود اومده و یک سرباز با زره سیاه و چندین یتی از قلعه خارج شدند.

با اتمام صحبت مورچه سرباز ، مورچه فرمانده به من نگاهی کرد و منتظر واکنش من بود.

ارتاس : نگران نباش فرمانده ، اون ها زیر دستان من هستند ، لطفا از اون انسان با زره سیاه بخواید به داخل بیاد همچنین داخل یتی ها اگر فرمانده ای به نام کاتاری برگشته بود از اون هم بخواید وارد بشه.

فرمانده سریعا به سربازش دستورات من رو منتقل کرد و من هم به ادامه کارم پرداختم و در یکی از دستانم یک گرداب سیاه درست کردم و شروع کردم به جذب کرم خونی که ظاهرا در مراحل اولیه تکامل یافتگی سطح پنج بود و با دست دیگم مانای جذب شدش رو به بدن ملکه کاساندرا منتقل میکردم.

چند دقیقه بعد صدای پای چند نفر اومد و بعد از اون وایت به همراه کاتاری وارد تالار شدند و به من تعظیم کردند.

وایت : ارباب همونطور که دستور داده بودید قلعه رو به اینجا منتقل کردیم.

ارتاس : ممنونم ، میتونید همینجا استراحت کنید تا من درمان ملکه رو تموم کنم بعد از اون پاسخ خیلی از سوالاتمون مشخص میشه.

وایت و کاتاری : بله ارباب.

با کمک مانای انگل خونی خیلی زود ملکه به طور کامل بهبود یافت.

ارتاس : فرمانده ، ملکه کاساندرا داره به هوش میاد لطفا به جز فرماندهان ، بقیه سربازان رو بفرست تا به کارهای روزانشون برسن.

مورچه فرمانده : بله ارباب ارتاس.

بعد از رفتن مورچه های سرباز و به هوش اومدن ملکه ، ملکه با بهت و حیرت اطرافش رو نگاه میکرد که هر دوازده فرمانده ، دو انسان زره پوش و یک یتی اطرافش وایساده بودن و همگی داشتن به اون نگاه میکردن.

میشد بهت و حیرت رو روی صورت ملکه خوند با این حال خیلی سریع به خودش اومد و مورچه فرمانده رو فراخوند.

ملکه کاساندرا : فرمانده کل لطفا بیا جلو.

مورچه فرمانده جلو رفته و روی دو زانو تعظیم کرد و گفت.

مورچه فرمانده : ملکه به سلامت باشن ، خوش حالیم که سلامتیتون رو بدست آوردین.

ملکه کاساندرا : من نمیدونم اینجا چه خبره و رویاهام تیره و تار هستند و طوری برام به نظر میشه که انگار از یک خواب هزار ساله بیدار شدم ، ولی میدونم که دو انسان روبروم سطح پنج هستند و حتی من هم حریفشون نمیشم پس میشه از شما جنابان بپرسم چه چیزی باعث شده مهمان قبیله من باشید.

مورچه فرمانده : ملکه من ، من نمیدونم شما کی هوشیاری خودتون رو از دست دادین و توسط انگل خونی تحت کنترل گرفته شدین ، پس اگر مقدر هستش اخرین خاطره ای که به یاد دارین رو بیان کنید.

ملکه کاساندرا : من توسط انگل خونی تحت کنترل در اومدم !؟ اینها چه موضوعاتی هستند که بیان میکنید فرمانده.

مورچه فرمانده بعد از کوبیدن سرش به زمین هنگام تعظیم دوباره : من رو بابت گستاخیم ببخشید ملکه من.

همون زمان ارتاس : ملکه کاساندرا ، خوش حالم که در سلامت کامل هستید ، اسم من ارتاس هستش و مهمان قبیله شما هستم ، چیزی که فرمانده تون گفت حقیقت داره شما توسط یک انگل خونی مدت ها تحت کنترل بودید.

ملکه کاساندرا با تعجب : جناب ارتاس من نمیدونم شما کی هستید و چرا فرمانده اول یتی ها ، کاتاری جنگجو شما رو همراهی میکنه.

کاتاری : با اجازه از ارباب ارتاس ، ارباب ارتاس ولی نعمت قبیله تنسی هستند و تمام قبیله تنسی به ایشون قسم وفاداری خوردند.

ملکه کاساندرا : چطور ممکنه قبیله تنسی به خدمت یک انسان در اومده باشند ، تا جایی که من به یاد دارم شما در حال جنگ با قبیله تنسی شمالی بودید که غرق در تاریکی و شرارت شده بودند.

کاتاری : ملکه کاساندرا ، دیگه چیزی به نام قبیله تنسی شمالی وجود نداره ، تمام اون قبیله توسط ارباب ارتاس قتل عام شدن و از صفحه روزگار محو شدند.

ملکه کاساندرا با نگاهی حاکی از ترس به من : پس امپراطور شب هم.....

کاتاری : امپراطور شب هم توسط ارباب ارتاس کشته شد.

ملکه کاساندرا همراه با ترس : من رو بابت بی احترامیم باید ببخشید ارباب ارتاس نمیخواستم باعث ناراحتیتون بشم.

ارتاس : مشکلی نیست ملکه کاساندرا الان این موضوعات مهم نیستند ، مهم این هستش که کی پشت انگل خونی بوده و هدف اونها از کنترل شما و دزدیدن جانشین چی بوده.

ملکه کاساندرا با تعجب فراوان : گفتید جانشین دزدیده شده.

مورچه فرمانده : بله ملکه کاساندرا ، یک سال هستش جانشین گم شدند و در تمام این مدت شما نه غذا خوردید و نه خوابیدید و هر روز صبح به تمام سربازان و کارگر ها دستور جستجوی گسترده رو میدادید.

ملکه کاساندرا : چطور ممکنه ، صبر کنید...... ، اخرین خاطره من ، ممکنه همین باشه ، اخرین خاطره من این هستش که جانشین پیش من اومد و از گم شدن تعدادی از کارگر ها در معادن غربی گفت و من بهش گفتم که فردا صبح به موضوع رسیدگی میکنم..................

مورچه فرمانده : ملکه من ، شما یک سال پیش بدون هیچ دلیلی دستور تخلیه تمام معادن سنگ مانای غربی رو دادید ، تقریبا از همون روزها بود که جانشین گم شدند و دیگه خبری ازشون نشد.

ملکه کاساندرا با تعجب : چرا من باید دستور تخلیه مهمترین معادن سنگ مانا رو بدم فرمانده!

ارتاس : شاید دلیلش این بوده که اون دستور از جانب شما نبوده و انگل خونی اون دستور رو داده بوده.

ملکه کاساندرا : الان انگل خونی کجا هستش.

ارتاس : اون توسط من از مغز شما بیرون کشیده شد و کشته شد.

ملکه کاساندرا همزمان با پایین اوردن سرش : از این که جون من رو نجات دادید سپاسگزارم ارباب ارتاس.

ارتاس : خواهش میکنم ملکه ، حالا سوال این هستش که چه چیزی در معادن غربی پنهان شده که این همه نقشه برای دوری شما از این معادن کشیده شده تا جایی که جانشین رو دزدیدن و شما رو تحت کنترل در آوردن.

ملکه کاساندرا : اگر ارباب ارتاس اجازه بدن یک گروه جستجو برای جستجوی معادن غربی میفرستم.

ارتاس : نیازی نیست اونجا هر چی که پنهان هستش تونسته یک انگل خونی سطح پنج رو فقط برای کنترل شما بفرسته پس قطعا باید موجود قدرتمندی باشه برای همین خودم شخصا میرم.

ملکه کاساندرا : هرچی که ارباب ارتاس بگن ، فرمانده کل ، لطفا ارباب ارتاس رو تا معادن غربی همراهی کنید........

کتاب‌های تصادفی