ارکیدهی موعود، تولد یک ایزد
قسمت: 45
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
مجمع الجزایر شناور سولبارد 11
Ch 45
ملکه کاساندرا واقعا در اون لحظه گیچ شده بود ، در واقع همه به غیر من گیچ شده بودند و هیچکس انتظار نداشت دشمنی که تا چند لحظه پیش قصد قتل عام کردنمون رو داشت الان به راحتی جلوی ملکه زانو زده و تقاضای بخشش میکنه ، این چیزی نبود که بشه به راحتی باهاش کنار اومد.
ملکه کاساندرا همراه با سردرگمی : معنی این کارها چیه ، تو چند دقیقه پیش تقریبا موفق شدی من رو بکشی و الان میگی ببخشمت.
آکیدانا : میدونم گناهان من در مورد قبیلتون توجیهی نداره ولی این مسیری هستش که هممون طی میکنیم ، اونم مسیر جاودانگی هستش ، ما هممون با راه های مختلفی که انتخاب کردیم قدم در این راه گذاشتیم ، ملکه کاساندرا میشه از شما بپرسم تا حالا برای حفظ قدرت قبیلتون یا بیشتر کردن قدرت قبیلتون جون چه تعداد موجود رو گرفتید ، در کل من و شما فرقی با هم نداریم ما همه مثل هم هستیم با این حال من از این لحظه به ارباب آرتاس قسم وفاداری خوردم پس شما هم به عنوان دوستان اربابم دوستان من هم محسوب میشید برای همین عاجزانه درخواست دارم مشکلات گذشتمون رو بزاریم کنار و آینده ای که در پیش هستش رو ببینیم.
بعد از صحبت های آکیدانا که البته خیلی هم منطقی بود ملکه کاساندرا در سکوت به اون نگاه میکرد و هیچ چیز نمیگفت ، بعد از حدود یک دقیقه گریا تصمیم به اعتراض داشت که ملکه کاساندرا دستش رو برد بالا و جلوی صحبت کردنش رو گرفت.
ملکه کاساندرا : ارباب آرتاس از شما درخواست یک جلسه رو دارم تا با همراهی همه یک تصمیم درست بگیریم.
آرتاس : هرطور که شما بخواید ملکه کاساندرا ، همگی به غیر پدرسالار ، فرمانده کل ، جانشین ، وایت ، کاتاری و آکیدانا برن بیرون.
به محض دستور دادن آرتاس یازده فرمانده دیگه و مورچه های دیگه و یتی ها همگی فورا تالار رو ترک کردند ، گریا که هنوز شناخت چندانی از من نداشت با دیدن این که یازده فرمانده و بقیه با یک دستور ساده من بدون هماهنگی با ملکه یا فرمانده کل یا حتی خودش اتاق رو ترک کردند سخت آشفته شده بود.
بعد از اون با استفاده از قدرت عنصری خاک یک میز دایره ای شکل بزرگ درست کردم و همگی رو دعوت کردم که اطراف میز بنشینند ، بعد از اون گفتم.
آرتاس : ملکه کاساندرا ، لطفا شما اول از همه صحبت کنید.
کاساندرا : ارباب آرتاس من همه چیز رو با یک سوال ساده شروع میکنم ، هدف شما از کمک به ما چی بود؟
آرتاس : ساده جواب میدم هدف فعلی من فتح پاندورا هستش اونم نه از راه نظامی که خودتون اطلاع دارید قدرتش رو دارم و میتونم ولی انجام نمیدم بلکه من راه دوستی رو انتخاب کردم ، من میخوام تمام قبایل پاندورا متحد من بشن ، هدف بعدیم هفت اقلیم هستش.
کاساندرا : متوجه نمیشم چرا شما میخواید چنین کاری انجام بدید ؟
آرتاس : چون سرنوشت برای من چنین مقدر شده و من باید این کار رو انجام بدم و البته دوستان من پاداش های درخوری دریافت میکنند ، پدرسالار لطفا بگید شما در قبال اتحادتون با من چی دریافت کردید.
پدرسالار خطاب به ملکه کاساندرا : ملکه کاساندرا ، ارباب آرتاس اول از همه قبیلم رو از نابودی حتمی نجات داد ، دوم به من و شایسته ترین افرادم عنصر دوم و سوم رو هدیه داد ، ارباب آرتاس توانایی این رو داشت که هیچ کدوم از این کارها رو در قبالمون انجام نده و به زور ما رو خدمت خودش در بیاره ، با این حال اون دست دوستی به طرفمون دراز کرد و ما هم با آغوش باز پذیرفتیم.
ملکه کاساندرا بعد از مدتی فکر کردن : ارباب آرتاس آیا به من قول میدید اگر من شما رو به عنوان اربابم قبول کنم در آینده در حق مردمم ظلم نکنید.
آرتاس : قول میدم ملکه کاساندرا.
با قول من ملکه کاساندرا اومد مقابل من زانو زد و من رو به عنوان اربابش قبول کرد ، من در بیست دومین سال زندگیم موفق شدم دومین قبیله از پنج قبیله پاندورا رو به خدمت خودم در بیارم که دستاورد کمی محسوب نمیشد.
بعد از اون همه چیز به روال عادیش برگشت ، پدرسالار به همراه یگان نخبه سایه به قبیله یتی برگشتند ، آکیدانا در کمتر از یک روز تمام مورچه هایی که آلوده به انگل بودند رو پاکسازی کرد و همه توسط من درمان شدند و شرایط جسمیشون به سطح قابل قبولی رسید.
بعد از اون معادن و کلونی مرکزی توسط ملکه کاساندرا با کمک آکیدانا بازسازی شد و چیزی که من رو حیرت زده میکرد این بود که آکیدانا و کاساندرا بعد مدتی آنچنان با هم دوستانه رفتار میکردند که اگر یکی گذشته اونها رو نمیدونست گمان میکرد دوستی اونها صد ها سال بود که ادامه داشت.
بعد از اون من یک جلسه دیگه تشکیل دارم .
ملکه کاساندرا : ارباب آرتاس همونطور که درخواست داده بودید همه رو جمع کردم.
من تالار اصلی قلعه پرنده خودم رو تغییر داده بودم و حالا تالار اصلی از یک میز دراز در وسط تالار که صندلی من در سر میز قرار داشت و چند ردیف صندلی در دو طرف میز قرار داده شده بود ، در پشت ردیف صندلی پشت میز تعدادی صندلی دیگه هم قرار داده شده بود ، در ردیف اول صندلی ها فقط اربابان قبایل مثل پدرسالار و کاساندرا میتونستند بنشینند و البته چند استثنا هم وجود داشت و اون وایت و آکیدانا بود که اون هم در ردیف اول صندلی ها می نشستند و در ردیف اشخاصی مثل فرمانده کل مورچه ها و یازده زیر دستش یا کاتاری و سه فرمانده دیگر پدرسالار اجازه نشستند داشتند.
آرتاس : از همتون ممنونم که اومدید ، امروز میخوام چند بحث مهم رو مشخص کنم ،اول از همه این جمع از الان به اسم شورای بزرگان شناخته میشه و در آینده اشخاصی در رده پدرسالار و کاساندرا در صندلی های ردیف اول جای میگیرند و اشخاص زیر دستشون یا اهمیت کمتر در ردیف دوم مینشینند ، وظیفه شورای بزرگان تصمیم در مورد موضوعات مهم خواهد بود تا من تنها تصمیم گیرنده نباشم ،این باعث میشه که از تمرکز قدرت به سمت من تنها جلوگیری بشه. ، آیا کسی با این تصمیم مشکل داره.
همگی بلند شدند و در تایید حرف های من جمله هایی میگفتند و در نهایت تشکیل شورای بزرگان تایید شد.
آرتاس : موضوع دوم خطاب به ملکه کاساندرا هستش.
کاساندرا : بله ولی نعمت من.
آرتاس : من قبل از ترک قبیله تنسی به اونها قدرتی رو دادم تا بتونن از خودشون دفاع کنن و نشانی باشه بر اتحادشون با من ، حالا همون هدیه رو قصد دارم به شما هم بدم ، ده هزار مورچه سرباز از بهترین هاتون رو جمع کن ، من میخوام عنصر اونها رو به تاریکی تغییر بدم ، همچنین قصد دارم به شما و دوازده فرماندتون و همچنین آکیدانا توانایی کنترل سه عنصر رو بدم ، مشکلی با این موضوع ندارید.
کاساندرا : ممنون لطف ولی نعمتمون هستیم.
آکیدانا : من هم از شما سپاس گذارم ارباب من.
آرتاس : خیلی خوب حالا آخرین موضوع ، نزدیکترین قبیله از سه قبیله باقیمونده چه قبیله ای هستش.
کاساندرا : ارباب من ، نزدیکترین قبیله ما در شرق ما قرار داره که در نزدیکی کوه هایی واقع شدن که بیست دو سال پیش توسط ایزدان آسمانی به وجود اومدن ، اون قبیله توسط یکی از نژاد های اورک ها اداره میشه که از هزاران سال پیش سرزمین های هفت اقلیم رو ترک کردند و به صورت دائمی پاندورا رو به عنوان خونشون انتخاب کردند برای همین الان جز موجودات بومی پاندورا محسوب میشند و اونها برای روحیه جنگاوری که دارن مورد ستایش همه قبیله های پاندورا قرار دارن و در طول دوران تهاجم هفت اقلیم به پاندورا با این که قبیله اونها در کنار راه های ارتباطی بود ولی هیچوقت از ارتش های هفت اقلیم شکست نخوردند و اونها تنها قبیله از پنج قبیله هستند که هفت اقلیم از وجودشون آگاه هستند.
آرتاس : جالبه ، اسم قبیلشون چیه.
کاساندرا : اسم قبیلشون بالتای هستش ارباب.
آرتاس : بالتای ، قبیله اورک های بالتای هدف بعدی من هستش ، وایت و آکیدانا میخوام یه کاری واسم انجام بدین.
وایت و آکیدانا همزمان : درخدمتیم ارباب من.
من به حدود یکسال زمان نیاز دارم تا ارتش سایه رو برای کلونی مورچه ها بسازم ، در این زمان از شما میخوام به طور مخفیانه به قبیله بالتای برید و در مورد جمعیتشون سطح نیروهاشون مشکلاتشون نقاط قوت و ضعفشون و همچنین حاکم یا پادشاهشون تحقیق کاملی کنید.
بعد از یک سال من حرکتم روبه سمت قبیله بالتای شروع خواهم کرد.
وایت و آکیدانا : بله ارباب من.
آرتاس : آکیدانا قبل از رفتنت میخوام چند تا تکنیک سایه بهت یاد بدم همچنین عنصر سومت که تاریکی هستش رو برات فعال کنم ، فردا صبح جلوی قلعه باش همچنین یک موجود سطح چهار که هیچ هوشی نداره هم اسیر کن و فردا با خودت بیار ، تاکید میکنم بدون هوش و آگاهی باشه.
آکیدانا همراه با شوق ذوق : بله ارباب من.
کتابهای تصادفی

