ارکیدهی موعود، تولد یک ایزد
قسمت: 46
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
مجمع الجزایر شناور سولبارد ۱۲
Ch 46
اولین جلسه شورای بزرگان هم با خوبی و خوشی و رضایت تمام طرفین تموم شد ، فردای اون روز صبح زود آکیدانا در حالی که یک گرگ سطح چهار رو حمل میکرد در ورودی قلعه من ایستاد و منتظر خروج من از قلعه بود.
بعد از رسیدنم پیش آکیدانا و مقداری صحبت با هم به داخل قلعه رفتیم و من اول از همه گرگ رو طوری بستم که توان تکون خوردن نداشته باشه ، بعد از اون بین آکیدانا و گرگ نشستم و همزمان با جذب عنصر گرگ که باد بود اون رو به مغز آکیدانا منتقل میکردم.
فرایند انتقال چندین ساعت طول کشید و بعد از اون گرگی که بیش از چهار متر ارتفاع داشت تبدیل شد به یک گرگ نیم متری خیلی معمولی که با ترس در حال نگاه کردن به من و آکیدانا بود که بالای سرش وایساده بودیم.
بعد از اون به یکی از مورچه ها دستور دادم که گرگ رو به پایین جزایر ببرن و در دشت رها کنن ، بعد آکیدانا با کمی تمرین تونست عنصر باد رو در بدنش فعال کنه ، بعد از اون چندین ساعت وقت صرف کردم تا تونستم اون عنصر باد رو تبدیل به عنصر تاریکی کنم ، آکیدانا از این که حالا میتونست سه عنصر رو کنترل کنه خیلی ، خیلی خوشحال شده بود ، بعد از اون تکنیک بال های سیاه رو هم بهش یاد دادم تا تونایی پرواز کردن رو داشته باشه ، آکیدانا قبلا برای اومدن به جزایر با آلوده کردن یکی از مورچه های کارگر که اتفاقی گذرش به کوه های پایینی افتاده بود و استفاده از اون تونسته بود وارد جزایر شناور بشه ، اما حالا اون بدون هیچ کمکی میتونست پرواز کنه.
آرتاس : خوب نظرت چیه آکیدانا ، راضی هستی.
آکیدانا : ممنونم ارباب من ، بله راضی هستم و قول میدم تا پایان زندگیم زیر دست وفادارتون بمونم.
آرتاس : مطمئن باش اگر وفاداریت بهم اثبات بشه توانایی هایی رو بهت منتقل میکنم که در خواب هم نمیتونستی تصورشون رو کنی.
آکیدانا با خوشحالی : بی صبرانه منتظر اون روز هستم ارباب.
آرتاس : راستی یک سوال ، در جمع ما تو بیشتر از همه ما عمر کردی ، توانایی یا موجودی رو تا حالا ندیدی که به کاربرش قدرت تغییر شکل بدنش رو بده.
آکیدانا همراه با لبخندی گشاد به پهنای صورت : ارباب من خودم چنین توانایی دارم ، من علاوه بر تغییر اندازه میتونم شکل بدنم رو هم تغییر بدم.
آرتاس : میخوام ببینمش.
آکیدانا : ارباب تغییر شکل کل بدن حدود یک روز طول میکشه.
آرتاس : مشکلی نیست میخوام قبل از رفتنت این تکنیک رو ببینم ، فردا همین موقع با شکل یک انسان پیش من برگرد.
آکیدانا : بله ولی نعمت من.
بعد از رفتن آکیدانا از ملکه کاساندرا هم خواستم تا یک موجود تکامل یافته بیاره و یک روز هم صرف کردم تا همون کار رو برای ملکه کاساندرا انجام دادم و عنصر سوم تاریکی رو براش بیدار کردم.
فردای اون روز صبح زود در قلعه به صدا در اومد و با اجازه من یک دختر جوان بسیار زیبا با قدی حدود یک متر هفتاد وارد تالار قصر شد ، بدن اون دختر فوق العاده زیبا با اندامی به شدت متناسب بود و اگر من خبر نداشتم که اون آکیدانا هستش حتی یک درصد هم شک نمیکردم که اون انسان واقعی نیستش.
آرتاس : فوق العاده هستش ، تحت تاثیر قرار گرفتم.
آکیدانا با صدایی دلنشین ، خوشحالم که راضی بودید ارباب من.
آرتاس : یک سوال دوباره ، آیا من هم میتونم این تکنیک رو یاد بگیرم.
آکیدانا : ارباب من هر تکامل یافته ی سطح سه به بعد میتونه با صرف زمان این تکنیک رو یاد بگیره.
آرتاس : میخوام این تکنیک رو قبل از رفتنت به من و وایت یاد بدی ، میخوام این تکنیک رو به همه منتقل کنم.
آکیدانا : هر جور که ارباب ارتاس امر کنن.
بعد از اون یک هفته طول کشید تا آکیدانا این تکنیک رو به من و وایت یاد داد و بعد از اون راهی قبیله بالتای شدند.
اساس این تکنیک بر پایه تغییر جز به جز بدن با استفاده از مانا بود که البته خالی از درد هم نبود ، در این تکنیک کاربر هربار یکی از قسمت های بدنش رو با استفاده از مانا تغییر میده از هر بند انگشت تا حتی هر چشم جدا گونه باید تغییر کنه و نتیجه نهایی میشه تغییر کامل بدن بود که میتونستی اون روبه هر شکلی در بیاری.
بعد از رفتن آکیدانا من برای ملکه و دوازده فرمانده عنصر سومشون رو بیدار کردم و بعد از اون یک گروه منتخب صد نفره سطح سه رو عنصر دومشون رو براشون بیدار کردم تا عضو یگان نخبه سایه بشن.
من مدت یک سال رو وقت صرف کردم تا تونستم تمام این اقدامات رو به پایان برسونم.
حالا کلونی مورچه ها جمعیتی بالغ بر دویست هزار نفر داشتند که ده هزار نفر از اون ها عنصر تاریکی رو کنترل میکردند صد نفر از اونها دو عنصری بودند که جز یگان نخبه سایه بودند و باز دوازده فرمانده و ملکه هم سه عنصری بودند.
حالا جمعیتی که تحت کنترل شورای بزرگان قرار داشت بالغ بر سیصد هزار نفر میشد که جمعیتی به مراتب عظیم بود و با این پتانسیل نظامی من میتونستم به هر اقلیم یا قبیله ای اعلام جنگ کنم.
به دستور من تمام یگان نخبه تاریکی که حالا فرماندشون آکیدانا بود و کاتاری هم معاون اون بود با تکنیک تغییر شکل به شکل انسان در اومده بودند و همگی داخل قلعه پرنده من ساکن بودند ، البته من قلعه قدیمیم رو داخل مجمع الجزایر شناور به عنوان نماد اتحادمون و همچنین دروازه انتقال اون برای جا به جایی نیرو ها بین دو قبیله و قلعه من.
قلعه جدیدی که من ساختم این بار نه با عنصر باد به پرواز در میومد نه با فلز ساخته شده بود بلکه بر روی یکی از جزایر شناور یک قلعه بزرگ ساختم و بعد از اون قلعه رو از دیگر جزایر جدا کردم ، حالا قلعه جدید میتونست میزبان چند صد نفر انسان باشه و با اون به راحتی میتونستم به دیگر قبایل پاندورا دسترسی داشته باشم.
بعد از یک سال خبر بازگشت آکیدانا و وایت به مجمع الجزایر شناور رسید و اونها من رو در قلعه جدیدم در تالار بزرگان ملاقات کردند.
حالا همه بزرگان در شکل انسانی خودشون بودند و در بین همه کاتاری و کاساندرا بیشتر از همه جلب توجه میکردند ، کاتاری حالا تبدیل به یک بانوی حدودا سی و پنج ساله شده بود که بسیار هم زیبا شده بود و من میتونستم ببینم که پدرسالار مرتب زیر چشمی کاتاری رو دید میزد و از اون طرف هم ظاهرا کاتاری هم بی میل نبود.
بعد از ورود آکیدانا و وایت : ارباب آرتاس به سلامت باشند.
آرتاس : ممنونم دوستان من ، خوب بی صبرانه منتظر شنیدن خبرهاتون در مورد قبیله بالتای هستم.
آکیدانا جلو اومد و شروع به صحبت کرد : ارباب من از اینجا تا قبیله بالتای چیزی حدود دو ماه فاصله از طرق پرواز هستش ، قبیله بالتای از چند ده تا قبیله بزرگ و کوچیک با جمعیتی نیم میلیونی تشکیل شده ، رهبری قبایل هر ده سال یک بار با یک تورنمنت بزرگ که بین منتخب های هر قبیله انجام میشه انتخاب میشه ، تورنمنت بعدی حدود یک سال خورده ای دیگه انجام میشه.
آرتاس : آیا یک خارجی هم میتونه به عنوان کاندید در تورنمنت شرکت کنه.
آکیدانا : خیر ولی نعمت من ، ولی یک راهی وجود داره.
آرتاس : اون چیه ؟
آکیدانا : شما میتونید به عنوان یک اورک وارد یکی از قبایل کوچیک بشید و در فرصت باقیمونده به عنوان ولی نعمت و بزرگ اون قبیله انتخاب بشید و از اون طریق در تورنمنت شرکت کنید ، اورک ها نژادی به شدت قانون مند و پایبند به شرافت هستند ، اگر از این طریق شرکت کنید و عضوی ازشون بشید میتونید وفاداریشون رو بدست بیارید.
آرتاس : نظر شورای بزرگان در مورد این نقشه چیه.
پدرسالار : ارباب آرتاس ، چرا مستقیما در تورنمنت شرکت نمیکنید و با شکست دادن همشون خودتون رو برنده اعلام نمیکنید و اونها رو مجبور به اتحاد با خودتون نمیکنید.
آرتاس : جناب پدرسالار من قبلا هم گفتم هدف من متحد کردن همه پاندورا هستش ، اتحادی که با زور به دست بیاد پایدار باقی نمیمونه ، اگر من به قانون و شرافت اونها احترام نزارم چطور باید توقع داشته باشم اونها هم به اتحادشون با من وفادار بمونن.
پدرسالار : ولی نعمت من ، من رو بابت افکار کوتاه بینانم ببخشید.
آرتاس : مشکلی نیست پدرسالار ولی لطفا این رو به یاد داشته باشید من دارم جهانی رو میسازم که در اون جنگی وجود نداشته باشه ظلمی وجود نداشته باشه اگر من خودم قوانینم رو زیر پا بزارم دیگه همه اقداماتم بی معنی میشن.
ملکه کاساندرا : ارباب من ، نظر من به نظر آکیدانا نزدیک هستش ، از راه مسالمت آمیز اول کنترل یکی از قبایل کوچیک رو بدست بگیرید و بعد از اون در تورنمنت شرکت کنید.
آرتاس : همین کار میکنم ، آکیدانا ، الان بزرگ بالتای کی هستش و در چه سطحی قرار داره.
آکیدانا : ارباب من ، بزرگ بالتای یک اورک جنگجوی پرافتخار به نام به نام کاراکوم هستش که به عنوان غول کاراکوم هم شناخته میشه و همیشه فرماندهی جنگ ها علیه هفت اقلیم رو به دست میگرفته ، کاراکوم بیش از صد سال هستش که به طور دائم بزرگ بالتای باقیمونده و در این صد سال هیچکس نتونسته اون رو در تورنمنت شکست بده ، سطح اون هم به تازگی لایه میانی سطح هفتم رسیده با این حال به نظر میرسید حتی من هم نتونم اون رو شکست بدم.
آرتاس : اوضاع داره بد پیش میره ،اگر به غیر قصد کشتن برم جلو با این اوصاف فکر نمیکنم بتونم غول کاراکوم رو شکست بدم ، اعضای شورای بزرگان از شما میخوام موقعیت مکانی موجودات سطح پنج و اگر بود شیش تمام سرزمین موعود رو پیدا کنید ، اگر غیر هوشمند باشن که چه بهتر اگر هم هوشمند بودند فقط اونهایی که خرابی به بار میارن و وحشی هستند رو انتخاب کنید.
شورای بزرگان با هم : هرطور که ولی نعمتمون امر کنند و بعد از کمی صحبت همگی بلند شدند و رفتند ولی پدرسالار سر جای خودش موند و ظاهرا قصد صحبت با من رو داشت
کتابهای تصادفی



