ارکیدهی موعود، تولد یک ایزد
قسمت: 54
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
بالتای 3
Ch 54
با ورود من آکیدانا و وایت فوری حاله من رو تشخیص دادند و مقابل من تعظیم کردند، تعظیم اونها باعث حیرت بیشتر هاول شد.
آرتاس: «همگی بلند شید، هاول، من رو میشناسی؟»
هاول با ترس: «خیر ارباب، من تا حالا شما رو ندیدم.»
آرتاس: «من آرتاس هستم، ما دیروز هم رو ملاقات کردیم.»
هاول با ترس و تعجب: «چطور ممکنه، ارباب آرتاس یک انسان بود.»
آرتاس: «یادت رفته من میتونم به هر موجودی تبدیل بشم.»
هاول: «بله ارباب حق با شما هست، با این حال هنوزم عادت کردن بهش برام سخت هستش.»
آرتاس: «از این حرف ها بگذریم، وقتِمون کمه، باید به طرف بالتای حرکت کنیم، تو وسیلهای برای حرکت داخل دشتها داری؟»
هاول: «من میتونم از عنصر باد استفاده کنم ارباب و با کمک باد میتونم به سرعت باد روی زمین حرکت کنم، در ضمن ارباب شما چطور این قلعه رو در کمتر از چند روز اینجا ساختید؟ چند روز پیش که من وارد قلعه خدای باد شدم چنین قلعهای اینجا وجود نداشت.»
آرتاس: «این قلعه توانایی پرواز کردن رو داره و هر موقع که بخوام میتونم به پرواز درش بیارم، هرچند قلعه فعلا همینجا میمونه، اگه من یک دفعه با یک قلعه شناور در آسمان جلوی قبیله بالتای ظاهر بشم قطعا این حرکت من رو با جنگ اشتباه برداشت میکنند.»
هاول: «قلعه ای که پرواز میکنه، چه جالب، خوب ارباب وقتشه حرکت کنیم، فقط وقتی وارد قبیلمون شدید بهتره که خودتون رو دوست من معرفی کنید تا کسی الکی با شما درگیر نشه.»
آرتاس: «همین کار میکنیم، حرکت میکنیم.»
به همراه هاول به طرف خروجی قلعه حرکت کردیم در همون زمان آکیدانا و وایت هم برای بدرقه ما اومدند، طبق نقشهای که من کشیده بودم قرار بود از هیچ نیروی نظامی استفاده نکنم و من باید مقام حاکمی قبیله بالتای رو با قدرت خودم بدست میآوردم، وقتی به خروجی قلعه رسیدیم هاول عنصر باد رو احضار کرد و اطراف خودش یک حاله باد به وجود آورد بعد اون حاله رو به طرف پاهاش هدایت کرد و با لبخند و با اعتماد به نفس به طرف من نگاه کرد و منتظر بود که من از این حرکتش تعریف کنم با این حال من به جای تعریف به هاول گفتم: «بهتره با خود من بیای هاول، فکر نمیکنم تو فقط با عنصر باد بتونی پا به پای من بیای.»
هاول با اعتماد به نفس: «ارباب من در قبیله بالتای جز سریعترینها محسوب میشم و در کل قبیله تعداد کسانی که میتونن داخل سرعت با من رقابت کنند از تعداد انگشتان دست کمتر هست.»
آرتاس: «هر جور که مایلی.»
بعد از اون من با یک غرش بلند رعد رو صدا زدم، هنوز غرش من تموم نشده بود که یک گرگ سفید مقابل من و هاول ظاهر شد و با دندانهای نیش بزرگش برای هاول قدرتنمایی میکرد و هاول که تا یک ثانیه پیش از اعتماد به نفس لبریز شده بود حالا قالب تهی کرده بود و با دیدن گرگ رعد که دندانهای نیش بزرگش رو کنار گوشهاش به هم میسایید نمیتونست جلوی لرزیدنش رو بگیره، همچنین هاول میتونست حاله سطح پنج گرگ رعد رو حس کنه، گرگ رعد در شکل قبلیش یک مادیان سفید بود که علارغم سرعت زیادش و استقامت بالاش توانایی جنگی آنچنانی نداشت و اون همیشه از این نقص رنج میبرد ولی حالا که دیگه اون هم سرعت و استقامتش رو داشت و همچنین بدنی که مخصوصا برای مبارزه ساخته شده بود نمیتونست جلوی هیجانش رو بگیره و مدام میخواست قدرتنمایی کنه که البته از نظر من تا زمانی که به بیگناهی آسیب نمیرسوند مشکلی نداشت.
هاول با ترس: «ارباب میشه به گرگِتون بگید کمی از من فاصله بگیره.»
آرتاس: «خیلی خوب دختر، بازی بسته بیا اینجا.»
هاول: «فکر نمیکنم یه گرگ دو متری رو دختر صدا زدن کار درستی باشه ارباب.»
آرتاس: «به هر حال رعد میتونه هر دوی ما رو در سریعترین زمان ممکن به قبیله بالتای برسونه پس نیازی نیست تو کاری کنی.»
بعد از اون به پشت رعد پریدم و هاول هم با ترس به پشت رعد پرید.
آرتاس: «آکیدانا، در مدتی که من نیستم تعدادی از یگان سایه رو بفرست به دو قبیله باقیمونده تا تمام اطلاعاتی که لازم داریم رو برامون جمع آوری کنند.»
آکیدانا: «هرچی ارباب امر کنند.»
وایت و آکیدانا با دیدن رفتن من: «ارباب به سلامت باشند.»
آرتاس: «بدرود دوستان من.»
من و هاول سوار بر رعد به طرف بالتای حرکت کردیم، رعد با سرعتی در دشتها میتاخت که هاول با هزار زحمت میتونست خودش رو روی رعد نگاه داره، وقتی بیش از نصفی از را رو رفته بودم هاول گفت: «ارباب اینجا قبایل زیادی وجود داره و ما باید طوری بریم که مستقیما وارد قبیله ما بشیم و از برخورد با دیگر قبایل دوری کنیم.»
آرتاس: «راه رو نشون بده رعد گوش به فرمان تو هستش.»
با راهنمایی هاول ساعتی از نیمه شب گذشته بود و از دور میتونستم نورهایی رو از راه ببینم که هاول به سمت نورها اشاره کرد و گفت که به طرفِشون بریم، بعد از نیمه شب به قبیلهای رسیدیم که چندین کیلومتر مساحت داشت و تا جایی که من میتونستم ببینم خانههایی ساخته شده از چوب و تیرکهای بلند و پوشش اونها هم اکثرا از پوست و پشم حیوانات بود.
وقتی به ورودی قبیله رسیدیم چند نگهبان که روی برجهای نگهبانی در حال مراقبت از قبیله بودند به ما دستور ایست دادند، نکته جالب این بود که تمام نگهبانان سطح سه و یک نفر هم سطح چهار بود که برام جالب بود که اگر این قبیله کوچیک چنین قدرتی داره بقیه قبایل بزرگ چقدر میتونند افراد قدرتمند داشته باشند.
نگهبانان: «کی هستید؟ این موقع شب اینجا چی میخواید؟»
هاول: «منم هاول، پسر هامر ارباب قبیله، الان دیگه من رو هم نمیشناسید.»
نگهبانان: «ما رو ببخشید ارباب جوان شب بود نتونستیم چهرتون رو تشخیص بدیم، میشه بپرسم همراهتون کی هستش؟ تا حالا چنین شخصی داخل قبیلمون ندیده بودم.»
هاول: «اون دوست من هست که داخل ماجراجویی که داخل دشتها داشتم جون من رو نجات داده، از امروز اون عضوی از قبیله ما خواهد بود.»
نگهبانان: «بله ارباب جوان، امر شما اطاعت میشه، فقط اگر میشه این موضوع رو به ارباب هامر اطلاع بدید.»
هاول: «بله همین کار میکنم نگران نباشید.»
نگهبانان: «ارباب هاول در مورد اون گرگ سفید، شما چطوری یک گرگ سطح پنج با خودتون همراه دارید؟»
هاول: «در موردش نگران نباشید این گرگ تربیت شده هست و متعلق به دوست من هستش.»
نگهبانان: «بله ارباب جوان.»
بعد از اون به همراه هاول وارد قبیله شدیم و بعد از بیست دقیقه پیاده روی به یک چادر دایرهای شکل بزرگ رسیدیم من به گرگ رعد گفتم که همینجا کنار چادر بخوابه و به هیچ عنوان حق نداره با کسی درگیر بشه بعدش وقتی به همراه هاول وارد چادر شدیم متوجه شدم که در مرکز چادر یک آتش دان کوچک قرار داره و داخل چادر با انواع و اقسام پوست حیوانات مختلف و جمجمههای اونها تزیین شده بود.
هاول: «ارباب آرتاس خوب اینم قبیله و اینجا هم محل استراحت شما هست، حالا میخواید چیکار کنید.»
آرتاس: «نقشه اینه که من از فرزندان یکی از اورکهای باستانی هستم که صدها سال پیش از این قبیله جدا شدند و حالا از اون اورکها فقط من باقی موندم و تصمیم گرفتم که به قبیلمون برگردم و در راه تو رو دیدم که در حمله یک گله گرگ وحشی در خطر مرگ هستی و من تو رو نجات دادم همچنین من سطحم رو به چهار محدود کردم تا توجه کمتری رو به خودم جلب کنم، در ضمن دیگه من رو ارباب صدا نزن فقط من رو آرتاس خطاب کن کفایت میکنه.»
هاول: «بله ارباب آرتاس، ببخشید منظورم آرتاس خالی بود ، پس من میرم که بخوابم شما هم تا صبح کمی استراحت کنید هنوز سه چهار ساعتی تا طلوع افتاب مونده، بدرود آرتاس.»
بعد از رفتن هاول رفتم و روی تختی که با چند پوست حیوان به عنوان زیر انداز تزیین شده بود دراز کشیدم و در انتظار فردا به خواب عمیقی فرو رفتم.
فردا صبح با صدای صحبت چندین نفر بیرون چادرم از خواب بیدار شدم و وقتی رفتم بیرون دیدم بیش از صد نفر جلوی ورودی چادر من حلقه زدند و با حیرت در حال نگاه کردن به گرگ رعد هستند و دارند در مورد صاحب گرگ رعد بحث میکردند بعضیها میگفتند این گرگ متعلق به ارباب هامر هستش بعضیها هم اعتقاد داشتند این گرگ باید متعلق غول کاراکوم باشه و به دلایلی اون دیشب مهمان قبیلشون بوده چون گرگ جلوی چادر مهمانان خوابیده بود.
با خروج من از چادر همهمه به طور کامل قطع شد و همه در حال نگاه کردن به من بودند و البته تعدادی که حواس تیز تری داشتند به جای نگاه کردن به من به پتکهای جنگی من نگاه میکردند، من میتونستم هاله خودم رو پنهان کنم ولی نمیتونستم حاله قدرتمند پتکهای جنگی خودم رو هم پنهان کنم و اونها بیشتر از خودم به چشم میومدند، وقتی همهمه قطع شد یک اورک که بیش از دو و نیم متر قد داشت و سطح پنج بود جلو اومد، ظاهرا اون اورک ارشد داخل این جمع بود برای همین اون برای صحبت جلو اومد.
اورک: «اورک جوان خودت رو معرفی کن و هدفت رو از اینجا بودن بگو.»
آرتاس: «اسم من آرتاس هست و من دوست ارباب جوان قبیلتون هاول هستم، همچنین اگر امروز ارباب هامر موافقت کنند من میخوام به قبیله شما بپیوندم.»
اورک: «جالبه، گرگ خوبی داری بهت تبریک میگم، همچنین حواست بهش باشه که اینجا دردسر درست نکنه من مسئول حفظ امنیت این قسمت از قبیله هستم پس از حرف هام ناراحت نشو.»
آرتاس: «بله قطعا همین کار میکنم نیازی به نگرانی شما نیست.»
همون زمان صدایی از پشت جمعیت بلند شد.
نگهبانان: «راه رو برای ارباب هامر باز کنیییییید.»
کتابهای تصادفی
