فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مافیا در دنیای جادو

قسمت: 2

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۲: سال‌های اولیه؟

در یک چشم به هم زدن سه سال گذشت…

وینسنت پس از ورود به دنیای جدید، بدون اینکه کاملاً بفهمد چگونه مرده و چگونه در این مکان جادویی قرار گرفته است، به‌آرامی خود را با واقعیت جدید وفق داد.

شروع برای او بسیار خسته کننده بود. با وجود اینکه او تمام خاطرات خود را از دوران زندگی‌‌اش بر روی زمین داشت، باید سفر پر پیچ و خمی را که هر نوزاد پس از تولد طی می‌‌کند، تحمل می‌‌کرد.

ماه‌‌ها فقط می‌‌خورد، می‌‌خوابید، مدفوع می‌‌کرد و در نهایت، خودش را خراب می‌کرد.

تجربه بیدار شدن در نیمه‌‌های شب با بدن و حتی گاهی اوقات پشتش که غرق در مدفوع شده، وحشتناک بود!

او تقریباً در این دوره سیاه زندگی‌‌اش تمام آبروی خود را از دست داد.

در این میان، روتین یک نوزاد شامل ماجراهای زیادی نیست. او از قبل می‌‌دانست که چیزها چطور کار می‌کنند، بنابراین اکتشافات زیادی را تجربه نکرده بود.

حداکثر با چند باری که مردمی را در مقابلش دیده بود که از جادو استفاده می‌‌کردند سرگرم شده بود.

در ابتدا، او واقعاً متوجه نشد که این چیست. با این حال، هرچه زمان بیشتری را در این مکان می‌‌گذراند، بیشتر متوجه می‌‌شد که قدرت‌‌های خارق‌العاده‌ای که مردم استفاده می‌‌کردند مانند جادویی است که او اغلب در داستان‌‌های تخیلی درباره آن شنیده بود.

از طریق این کشف، او فهمید که دیگر روی زمین نیست بلکه در مکانی شگفت انگیز است!

این قلمرو ستاره قطبی بود، دنیایی که جادو در آن وجود داشت!

پس از اولین ماه‌‌های یکنواخت خود در قلمرو ستاره قطبی، وینسنت به‌آرامی درباره جایی که بود، زبانی که پدر و مادر جدیدش صحبت می‌کردند و آن کشف شگفت‌انگیز یاد گرفت.

در ۷ ماهگی یاد گرفته بود چند کلمه حرف بزند، اما فقط در ۱ سال و ۵ ماهگی به آن قدر دست یافت که بتواند جمله بندی کند و بفهمد مردم به او چه می‌گویند.

در این زمان، او شروع به درک داستان‌هایی کرده بود که مادرش هر زمان که می‌خوابید برای او تعریف می‌کرد.

قلمرو ستاره قطبی مکانی شگفت انگیز و پر از امکانات بود که در آن هیولاهای وحشتناکی در جنگل‌ها یا حتی در سایه‌ها پنهان شده بودند. در همان زمان، انسان‌هایی که قادر به یادگیری جادو بودند، این امکان را داشتند که مسیرهای منحصر به فردی را طی کنند و بدن و روح خود را از طریق جادو تقویت کنند.

عمر آن‌ها تا زمانی که خودشان را تقویت می‌کردند می‌توانست طولانی باشد و کلمه غیرممکن را نمی‌شد به‌راحتی برای این متخصصان به کار برد.

او با یادگیری صحبت کردن، این چیزها و برخی مفاهیم اساسی از نحوه کار این جامعه را آموخته بود.

با این حال، او هنوز کودک بود و چیزهای زیادی برای یادگیری داشت. در سن ۳ سالگی، او نه در مورد سلسله مراتب تهذیب جادو و نه تفاوت در موقعیت از منشاء خانواده چیزی نمی‌‌دانست.

آیا اینجا مکانی مانند زمین بود که در آن امور مالی از همه چیز مهم‌تر بود؟

او هنوز نمی‌‌دانست.

او حداکثر می‌‌دانست که اوضاع در خانواده‌‌اش چگونه است.

او فرزند یک تاجر نسبتا موفق به نام اندرو فولر بود. این مرد را می‌‌توان فردی مهربان، خوش قیافه و بسیار باهوش توصیف کرد.

مادر او کیت هوگان بود که اساساً برای رسیدگی به نیازهای شوهر و فرزندانش زندگی می‌‌کرد.

مادرش عضوی از یک خانواده ثروتمند عضو طبقه متوسط جامعه از همان استان اندرو بود، جایی که پنج سال پیش با هم آشنا شده بودند.

در مورد اندرو، او پیشینه‌ای معمولی داشت اما از طریق فعالیت تجاری خود به موفقیت دست یافته بود، شغلی که از ۲۰ سال پیش توسط یک تاجر ثروتمند پذیرفته شد.

از این ازدواج، لارن و اخیراً وینسِنت پدید آمده بود.

لارن در حال حاضر تنها خواهر وینسِنت بود. با این حال، با توجه به اینکه پدر و مادرشان چقدر عاشق یکدیگر بودند، شک نداشت که روزی تعداد برادران و خواهران بیشتر خواهد شد.

لارن حسادت نمی‌کرد و خیلی با او کنار می‌آمد، بنابراین وینسِنت به‌طور طبیعی به او نگاه مثبتی داشت.

با توجه به گذشته خود در زمین، او ممکن است با این خانواده ارتباط نداشته باشد، اما پس از سه سال زندگی با آن‌ها و دریافت محبت بسیار از همه، این خانواده را واقعاً در قلب خود پذیرفته بود.

به دلیل این رابطه خوب، از اوقات خود با آن‌ها لذت می‌‌برد، چیزهایی یاد می‌‌گرفت و واقعیت آن‌ها را درک می‌‌کرد.

پدرش ممکن است از نظر مالی موفق در نظر گرفته شود، اما این جامعه‌‌ای بود که در آن برای تضمین اصول اولیه کافی نبود.

این یک جامعه جادویی بود. به این ترتیب، تنها با قدرت جادویی می‌توان به موقعیت اجتماعی خوب دست یافت.

داشتن منابع مهم بود، اما به شرطی که این منابع بتواند جادوگران را تحر*یک کند.

این کار را پدرش نمی‌‌توانست انجام دهد!

بنابراین، حتی اگر بتوان آن‌ها را با معیارهای این دنیا ثروتمند دانست، تقریباً هر جا که می‌رفتند باید سر خود را در برابر برخی گروه‌ها خم کنند.

در این دنیا بزرگانی بودند، افرادی که معمولاً متعلق به خانواده‌‌های متبرک آسمانی بودند که استعدادهای جادویی خوبی در بین اعضای خود داشتند. اما در کنار آن‌ها، افراد معدودی که پیشینه خانوادگی معمولی دارند، فقط با استعدادشان می‌توانند موقعیت‌های بالایی داشته باشند و بقیه افراد این جامعه باید در برخورد با آن‌ها احتیاط کنند.

به‌عنوان فردی ضعیف و ناتوان در جلب توجه جادوگران، پدر وینسِنت باید متواضع باشد.

وینسِنت اخیراً این را آموخته بود و به‌آرامی سعی می‌کرد سبک زندگی متواضعانه و محتاطانه‌ای را که برای بقا و موفقیت او لازم است، اتخاذ کند.

او بارها داستان‌هایی از پدرش شنیده بود که نشان می‌داد چگونه پایین انداختن سرش در لحظه‌های مناسب و عقب‌نشینی‌های به موقع، به او سود رسانده بود.

وینسِنت به‌عنوان کسی که در زمین به او خیانت شده بود و سعی می‌کرد زندگی در این دنیای جدید را بیاموزد، این تذکر را گرفته بود و سعی می‌کرد تا حد امکان مانند پدر خود عمل کند و همینطور مادر و خواهرش.

شاید به همین دلیل، در این سه سالی که او در اینجا زندگی کرده بود، هرگز وضعیت ناامیدکننده‌ای را تجربه نکرده بودند.

اکنون وینسِنت در خانه اصلی خانواده خود در پادشاهی سیِدل، منطقه اسکات، روستای مارتِل بود.

اینجا مکان نسبتاً کوچکی بود، با کمتر از سه هزار نفر جمعیت، که هیچ عضوی از اشراف در آن ساکن نبودند.

روستای مارتِل را جنگل بزرگ، کوه و مزارع کشاورزی احاطه کرده بود که صدها کیلومتر امتداد داشت.

با توجه به موقعیت دور افتاده آن در استان، اینجا مکانی آرام بود که معمولاً با مشکلات اساسی روبرو نبود.

به همین دلیل بود که رئیس خانواده فولر اقامتگاه خود را در آنجا دایر کرده بود!

و دقیقاً در همین‌جا، وینسِنت در همین لحظه به دنبال مادرش می‌دوید.

«مامان، کی می‌تونم جادو یاد بگیرم؟» با زبانی نسبتاً کودکانه و بی‌حال پرسید که هنوز در تلاش برای درست صحبت کردنش بود.

در ذهن او، وینسِنت می‌توانست کلمات را بسازد، بخواند و بفهمد که مردم چه می‌گویند، حتی زمانی که از کلمات کمی پیچیده‌تر استفاده می‌کردند، اما عجیب بود که او نمی‌توانست آنطور که فکر می‌کرد خوب صحبت کند یا بنویسد.

کیت بار دیگر شنید که پسرش از او در این مورد سوال می‌کند و در حالی که چند لباس را روی بند رخت می‌گذاشت لبخند زد.

«وینسِنت، الان وقت فکر کردن به این چیزا نیست. من قبلا هم بهت گفتم. اول باید یاد بگیری که بنویسی و در‌‌س‌هات رو با خواهرت تموم کنی.»

وینسِنت این را شنید و مادرش فکر کرد که برای پسرش بسیار ناعادلانه است که حقیقت را از او دریغ کند.

«اما من تمام تلاشم رو می‌کنم. کی می‌خوای در موردش با من صحبت کنی؟»

او کاری را که انجام می‌داد متوقف کرد و آهی کشید. «خیلی خب، من در موردش بهت می‌گم.» او کمی مکث کرد و احساس کرد ممکن است به پسر کوچکش آسیب برساند، اما بهتر است فوراً به او بگویید.

«وینسِنت، جادو چیزیه که می‌تونی تمرینش کنی. براش باید از پشتکار، شانس و ارتباطاتت استفاده کنی. خلاصه بگم، راه‌های زیادی برای بهبود توانایی‌های یه فرد وجود داره.» او با لحن مثبت شروع کرد اما خیلی زود جدی‌تر شد.

«با این حال، صرف نظر از اینکه به‌عنوان یه جادوگر چند راه برای پیشرفت وجود داره، هیچکدوم این راه‌ها نمی‌تونن استعداد ذاتی بد رو اصلاح کنن. توی دنیای جادو، سرنوشت جادوگرها حتی ازقبل از اینکه سفر جادویی‌شون رو شروع کنن تعیین می‌شه. یه جادوگر با استعداد بد هر چقدر هم که پشتکار داشته باشه، هیچوقت به سطح یه علاف که با خوش شانسی با استعداد ذاتی خوب به دنیا اومده نمی‌رسه.»

کتاب‌های تصادفی