فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

مافیا در دنیای جادو

قسمت: 3

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۳: تغییر برنامه‌ها؟

«دنیای سحر و جادو عادلانه نیست پسرم...» مادر وینسِنت در حالی که قلبش سنگینی می‌کرد، اما مصمم بود به پسرش یاد بدهد که چگونه با واقعیت روبرو شود، این‌ها را گفت.

او بسیار جوان بود، اما از آنجایی که واضح بود وینسنت زمان زیادی را صرف فکر کردن در مورد این موضوع کرده بود، کیت تصمیم گرفت یک بار برای همیشه مشکل را حل کند.

قبل از اینکه رویاهایش را خیلی بالا ببرد، بال‌های او را قطع می‌کرد تا از انجام پروازی جلوگیری کند که فقط باعث سقوط مستقیم او می‌شد.

به عنوان یک مادر وظیفه او این بود که پسرش را برای این دنیای وحشتناک آماده کند!

«انتظار نداشته باش که توانایی‌های جادویی خارق‌العاده یا مانای غنی داشته باشی، ویسنت. من و پدرت اینطور نیستیم، بنابراین بعیده که توی این زمینه ممتاز باشی… پس زیاد بهش فکر نکن با گذشت زمان بدون شک می‌تونی از جادو استفاده کنی، اما باید روی تبدیل شدن به یه تاجر خوب مثل پدرت تمرکز کنی. اون وقت می‌تونی زندگی خوب، دوست‌های زیاد و آزادی در رفت و آمد داشته باشی.»

بعد از آه کشیدن، قبل از اینکه پسرش را در آغو*ش بگیرد، به پسرش لبخند زد و با موهایش بازی کرد. «تو برای شاد بودن نیازی به جادو نداری. خانواده‌ات خیلی دوستت دارن پسر کوچولوی من.»

وینسِنت با شنیدن این آخرین کلمات، نمی‌توانست شکایت کند، چه رسد به اینکه از حقیقت بی‌رحمانه این جهان ناله کند.

مقدار مانای شخص به‌طور قابل ملاحظه‌اى با ويژگى‌هاى وراثتى او مرتبط بود، بنابراين احتمالات ویژگی‌های وراثتی که به وینسنت به ارث رسیده بود، بر ضد او بودند.

اما آیا در زمین هم چنین نبود؟ او بر روی زمین فقیر به دنیا آمده بود و از جوانی در واقعیت طبیعی ناعادلانه آن جهان زندگی می‌کرد.

به‌خاطر آن تجربه در زندگی گذشته‌اش، سنگینی این حقیقت آنقدرها هم روی این جوان تاثیر نگذاشته بود.

او به مادرش لبخند زد و گونه او را بو*سید و احساس کرد که می‌تواند مانند زندگی‌اش روی زمین، در اینجا هم زندگی خود را پیدا کند.

وینسنت جادوگر بزرگی نمی‌‌شد، اما از راه‌‌های دیگر می‌‌توانست خوب زندگی کند!

- دقیقاً اون چیزی نیست که می‌خواستم، اما می‌تونم باهاش کار کنم.

در حالی که مادرش او را در آغو*ش گرفته بود فکر کرد. - روی زمین به خانواده مازانتی پیوستم، اما می‌تونم خانواده خودم رو توی این دنیا درست کنم. با دانشی که امروز دارم، مطمئنم که گروه خودم رو جمع می‌کنم و سرکرده مافیایی بهتر از پیرمرد می‌شم.

- فقط باید مواظب خائن‌ها باشم...

وینسِنت شخصی را به یاد آورد که او را به این دنیا فرستاده بود.

او از جایی که الان بود متنفر نبود، اما آیا تضمینی وجود داشت که اگر دوباره بمیرد، در دنیای دیگری تناسخ پیدا کند؟

بدون هیچ نشانه‌ای مبنی بر اینکه او همان شانس را خواهد داشت، می‌خواست از تکرار همان اتفاقی که روی زمین افتاده بود در قلمرو ستاره قطبی جلوگیری کند.

«حالا برو با خواهرت بازی کن وینس. مامان باید کاراش رو تموم کنه.» کیت با لحنی شیرین‌تر از قبل گفت و پسرش را رها کرد تا به دنیای کم دغدغه‌اش برگردد.

او از اینکه مجبور شده بود به پسرش چنین چیزهای سختی بیاموزد ناراحت بود و خیلی زود به فکر درست کردن غذای مورد علاقه‌اش افتاد.

وینس کوچولو در حالی که به این موضوع فکر می‌کرد به‌سمت جایی که خواهرش بود دوید، زیرا می‌دانست که این دختر جوان با او بازی می‌کند زیرا او را بسیار دوست دارد.

«وینس!» لارن با دیدن برادر کوچکش در حالی که درس آداب خود را تمام می‌کرد، فریاد زد.

در آن جامعه، دخترانی مانند خواهر وینسِنت از سنین پایین برای تبدیل شدن به همسران، مادران و خانه‌‌دارهای خوب آموزش می‌دیدند.

برخی از آن‌ها جادوگر می‌شدند و شروع به ماجراجویی می‌کردند، اما این زندگیِ عده کمی از آن‌ها بود. بیشتر زنان از آداب و رسومی مشابه آنچه وینسِنت در کتاب‌‌های تاریخ روی زمین خوانده بود پیروی می‌‌کردند.

خانواده آن‌ها تا زمانی که بچه دار شوند آن‌ها را آموزش می‌‌دادند و آموزش می‌‌دادند. سپس پدرشان مرد شایسته‌‌ای پیدا می‌‌کرد و ترتیب ازدواج داده می‌شد.

معمولاً این ازدواج سنتی به بهبود روابط هر دو خانواده کمک می‌‌کرد، بنابراین زن به‌‌سختی در انتخاب همسرش دخالت داشت.

لارن از کودکی یاد گرفته بود چگونه رفتار کند و به بانویی شایسته‌ی احترام تبدیل شود.

روزی وینسِنت نیز توسط خانواده‌‌اش آماده می‌‌شد، اما برخلاف خواهرش، آماده می‌‌شد که حرفه پدرش را به ارث ببرد، رایج‌‌ترین اتفاقی که برای اولین فرزند پسر می‌‌افتد.

با این حال وینس هنوز خیلی جوان و مسئولیت‌هایش کم بود. بنابراین او آزادی زیادی داشت و می‌‌توانست هر زمان که خواهرش آزاد بود با او بازی کند.

و تا ماه‌‌های بعد همینطور بود تا وینس کوچولو به ۵ سالگی‌‌اش برسد!

در آن زمان بالاخره اوضاع برای او کمی تغییر می‌کرد!

در چند ماه پس از کشف رابطه بین مانا و وراثت توسط وینسِنت، این پسر به‌آرامی زندگی کمتر خسته کننده‌‌ای را سپری کرد و در مورد کمی از همه چیز در این دنیا اطلاعات بیشتری کسب کرد.

وقتی چهار ساله بود، اولین کتاب‌‌هایش را پس از ماه‌‌ها درخواست کردن، از والدینش دریافت کرد.

در آن زمان، او می‌‌توانست به درستی صحبت کند و بنویسد، این شرطی بود که پدرش در عوض انجام آن، این کتاب‌ها را به او داده بود.

وینسنت مانا، جادو و وراثت، همراه با ده‌ها یا بیشتر اطلاعات در مورد پادشاهی که در آن متولد شده بود، آموخته بود.

مانا یکی از جنبه‌های مهم هر جادوگر بود، منبع قدرت جادویی آن‌ها، لازمه اجرای طلسم و فعال کردن توانایی‌ها بود.

جادو عبارت بود از تهذیب و کاربرد قدرت جادویی برای به کار بردن یک طلسم یا توانایی.

در مورد وراثت، صحبت در مورد این بود که چگونه ویژگی جادویی و شکل جادویی می‌‌تواند به‌طور قابل توجهی تحت تأثیر ویژگی‌‌های والدین آن‌ها قرار گیرد.

از این طریق، او فهمید که شانس بالایی برای داشتن ویژگی‌‌های مشابه با والدینش دارد و در صورت تلاش برای یادگیری جادو، در نهایت می‌تواند به دستاورد‌هایی مشابه با آنچه که اگر والدینش روی مسیر جادو تمرکز می‌‌کردند، دست یابد.

وینسِنت به‌عنوان کسی که از قبل فهمیده بود والدینش در جادو مهارت ندارند، در دو سال گذشته بدون توقع زیادی از بیداری‌‌اش* بزرگ شده بود.

بیداری زمانی اتفاق می‌افتاد که جوانان ۱۴ ساله می‌شدند و در مراسمی خاص به آن‌ها چیزی به نام جواهر جادو داده می‌شد.

پس از منشأ آن‌ها مربوط به وراثت، آنچه بیش از همه در زندگی جادوگر تأثیر می‌گذاشت جواهر جادو بود، بنابراین این مراسم از اهمیت بالایی برخوردار بود.

وینس کوچولو پس از کشفیاتش در مورد معمولی بودن افراد خانواده‌اش چندان علاقه‌ای به این موضوع نداشت.

بنابراین، درست زمانی که وینس ۵ ساله شد و کلاس‌‌هایش را شروع کرد تا در مورد شغل پدرش بیاموزد، کاملاً روی یادگیری آنچه می‌‌توانست متمرکز بود.

او قصد نداشت تاجری مشابه پدرش شود. با این حال، او می‌‌خواست راه و روش‌های اندرو را بیاموزد تا بتواند زمانی که شانس بزرگ کردن خانواده‌‌اش بر مسیر مافیایی داشت، از آن‌ها به نفع خود استفاده کند.

و با آن وینسِنت فولر در آغاز سال ۸۶۷ عصر جادویی وارد آکادمی شد!

وینس که امروز صبح از خواب بیدار شد، عجله کرد تا آماده شود و صبحانه را با خانواده‌اش بخورد و منتظر اولین روز خود در تنها آکادمی روستای مارتِل بود.

در آکادمی ستارگان، او بخشی از روال مطالعه‌اش را آغاز می‌کرد، جایی که می‌توانست در مورد همه چیز از اصول پادشاهی و دنیایی که در آن بود، تا کمی اطلاعات درباره جادو، چیزهایی یاد بگیرد.

او همچنان روزانه با همراهی پدرش در بعد‌از‌ظهر‌ها، به فراگیری حرفه او ادامه می‌‌داد. با این حال، او از امروز یک برنامه روتین کامل از فعالیت‌‌هایش خواهد داشت.

وینس به‌عنوان کسی که مشتاق فرار از زندگی یکنواخت خود در کودکی بود، تقریباً فراموش کرد که باید در اولین روز حضور در آکادمی با مادرش برود.

«کجا می‌ری وینس؟» کیت وقتی پسرش را دید که به‌سمت در خروجی این اقامتگاه می‌دود به او لبخند زد.

«مامان، بیا بریم! دل تو دلم نیست که برم آکادمی!» با لحن کودکانه‌‌اش گفت، اما بدون اینکه مثل سال‌‌ها قبل صحبت کند.

کیت لبخندی زد و لارن و اندرو را دید که طوری به او نگاه می‌‌کنند که به‌وضوح می‌گفتند او را خیلی لوس تربیت کرده است. حالا وظیفه او بود که با این جوان عجول برخورد کند.

«آه... اشکال نداره.» او ایستاد و شکم شش ماهه حامله خود را نشان داد، جایی که یکی دیگر از اعضای این خانواده در حال رشد بود.

و بنابراین وینس برای اولین روز حضور در آکادمی به همراه مادرش رفت!

کتاب‌های تصادفی