مافیا در دنیای جادو
قسمت: 36
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۳۶: اولین قتل!
«چطور این کار رو کردی؟» یکی از مردان جوان روری وقتی وینسنت را با پیتر دید پرسید.
همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاده بود. در کمتر از ۵ دقیقه وینسنت نفوذ کرده و آن ملک را ترک کرده بود!
به همان اندازه که در آن خانه هیچ گونه دفاعی وجود نداشت و همسر جسی ضعیف بود، جادوگران میتوانستند با سهولت نسبی متوجه اختلال در مانا در اطراف شوند.
وینسنت لبخندی زد و گفت: «بیاید اول حرکت کنیم. بچهها اگه بخواین بعداً چندتا ترفند بهتون یاد میدم.»
کنترل مانای وینسنت زیاد نبود، اما او میتوانست آن را برای انجام کارهای متعدد کنترل کند، از جمله ترکیب چنین چیزی با تواناییهای زمینیاش.
وینسنت از زمانی که پسر کوچکی بود، نه تنها در هنرهای رزمی این جهان آموزش دیده بود بلکه او آنچه را که در خاطراتش از زمین به ارمغان آورده بود، از شکلهای مبارزه گرفته تا شیوههای مبارزه، بیشتر تمرین کرده بود.
تجهیزاتی را که قبلاً استفاده کرده بود، خودش ساخته بود، در حالی که تکنیک تهاجم او متکی بر سبک تنفس و حرکت بود که توسط آدمکشهایی از خانواده مازانتی، توسعه داده شده بود.
با ترکیب این کار با مانا، او میتوانست بدون مزاحمت برای مانا آزادانه در هوا حرکت کند و در عین حال قدرت خود را در بدنش حفظ کند. به این ترتیب او به راحتی یک حشره وارد چنین خانهای شده بود!
یکی از آن مردان جوان در حالی که از آن مکان فرار میکردند پرسید: «واقعاً این کار رو انجام میدی؟»
«هوم، اما اول باید اون رو به دست بیارید. حداکثر اصول رو بهتون آموزش میدم. برای یادگیری همه چیز، باید شایستگی کسب کنید.»
روری این مکالمه را نادیده گرفت و پرسید. «الان کجا میریم؟»
«ما به ملک پدرم میریم. جسی خودش میاد دنبالمون.»
«قراره چطور جلوش عمل کنیم؟» یکی از آن دو که مصمم بود که بفهمد وینسنت از چه چیزی استفاده کرده است، پرسید.
او جواهر جادو داشت اما هنوز نمیدانست که چگونه بدون جلب توجه به یک ملک نفوذ کند.
اگر این را یاد میگرفت، شانسش خیلی بیشتر میشد!
«اول، بیاید بریم...» وینسنت فوراً...
کتابهای تصادفی

