مافیا در دنیای جادو
قسمت: 42
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۴۲: اتحاد مجدد؟
در یک چشم به هم زدن یک سال تمام گذشت...
در چند ماه گذشته، اوضاع برای وینسنت خوب پیش میرفت، اما در حال حاضر، آنها همچنان روی روستای مارتل متمرکز بودند، جایی که بیش از ۸۰ درصد از تامین کنندگان محلی در کنار او بودند.
او و گروهش هنوز در داخل روستا مخالفانی داشتند و هنوز عملیات خود را در سایه شهرهای مجاور آغاز نکرده بودند.
اما به زودی، این تغییر خواهد کرد!
...
وینسنت صبح که از خواب بیدار شد، به زودی در کنار نینا و ایو رفت و مشغول خوردن صبحانه شد، کاری که از زمان توافقش با سه تاجر محلی بیش از یک سال پیش تقریباً هر روز انجام میداد.
در چند ماه گذشته، نینا خیلی رشد کرده بود، در حالی که وینس با اعتماد به ایو احساس راحتی بیشتری میکرد.
آنها در سال گذشته چیزهای زیادی را پشت سر گذاشته بودند، و نینا کمی بیشتر رشد کرده بود، بنابراین وینس احساس میکرد میتواند روی ایو حساب کند حتی زمانی که مجبور بود به خارج از روستا سفر کند.
او برای اولین بار پس از فوت پدر و مادرشان، دو ماه پیش در یک سفر کاری از نینا جدا شده بود و از آن زمان به ایو مسئولیتهای بیشتری در این خانواده میداد.
چند ماه دیگر وینس ۱۴ ساله میشود و زمان بیداریاش فرا میرسد. در آن زمان باید چند روزی از خانه دور میشد و نینا با توجه به کلاسهایش در آکادمی نمیتوانست با او برود.
اما حالا دیگر نگران به خطر انداختن خواهرش نبود و روی ایو حساب میکرد که هر روز از این دختر بچه مراقبت کند.
«نینا عجله کن وگرنه دیر میرسی.» وینسنت در حالی که به خواهرش اشاره میکرد گفت.
«میدونم، دارم میام.» دختر کوچک تقریباً ۷ ساله این را گفت در حالی که تکهای نان تست در دهان داشت و در حالی که آماده رفتن میشد کوله پشتی خود را روی پشتش گذاشته بود.
در حال حاضر، او میتوانست لبخوانی کند، اما برادرش و ایو معمولاً از علائمی با او استفاده میکردند، زیرا درک آنها از این طریق برای او بسیار آسانتر بود.
بنابراین، ایو با دیدن نینا که برای رفتن عجله داشت، به او لبخند زد و نینا از خانه رفت.
وینسنت از ایو برای صبحانه تشکر کرد و سپس به سمت ان...
کتابهای تصادفی


