مافیا در دنیای جادو
قسمت: 137
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۳۷: توانایی کیسی
وقتی وینسنت مردی را دید که پوستی به رنگ برنز، موهای سیاه، چشمانی گرد، بینی بزرگ و لبهای پُر داشت، اما با جواهر جادویی به شکل چشم سبز، فوراً پرسید: «شما کیسی راجرز هستید؟»
کیسی، با نگاهی به نگین عجیب و غریب روی پیشانی وینسنت، لحظه¬ای چیزی نگفت. سپس پرسید: «کارت شلبی استپلز رو توی دستت داری؟»
وینسنت دید که در جای درستی است و توضیح داد: «بانو استپلز این کارت رو امروز صبح به من داد. اون به من گفت که آقای راجرز رو پیدا کنم چون می¬تونه به من توی حل مشکلم کمک کنه.»
مرد با شنیدن این حرف راه را برای وینسنت باز کرد و جلوتر از او وارد آپارتمان شد: «در رو واسم ببند، وینسنت فولر.»
وینسنت با شنیدن نامش توسط آن مرد فوراً چشمانش را ریز کرد و ایستاد، بی¬آنکه بداند چنین شخصی نام او را چگونه می¬داند.
«چطور این رو میدونم؟» کیسی درحالی¬که وینسنت میخواست دهانش را باز کند گفت: «نه شلبی استپلز از تو به من چیزی نگفته.»
توانایی منحصربه¬فرد این مرد چیزی بود که پشت جایگاهش در این جامعه بود و دلیلی که چرا شلبی وینسنت را به آنجا فرستاد.
با وجود اینکه او در مکانی متواضعانه زندگی می¬کرد، این دستیار سطح چهار، قبل از وینسنت مورد احترام همه مراجعانش بود و به جای مراجعه به آنها، مراجعینش چه نجیبزاده و چه غیر نجیبزاده باید نزد او می¬رفتند.
او گفت: «من می¬تونم خاطرات رو بخونم و با قدرتم به میل خودم اونا رو تغییر بدم.»
وینسنت با شنیدن چنین توانایی مسخره¬ای جدی¬تر شد: «جدی میگی؟» او مانایش را دور سرش می¬چرخاند تا از خودش محافظت کند. «اما چطور ممکنه؟ من حلقه¬های جادویی تو رو ندیدم!»
برخی از قدرت¬های خاص برای فعال شدن نیازی به افشای حلقهها نداشتند!
در مورد این مرد، "چشم سوم" روی صورت او نه¬تنها گوهر جادویی او بود، بلکه همچنین جایی بود که حلقه¬های جادویی او ظاهر میشد.
اگر آدم خیلی حواسش به مانا نبود، حتی علائمی که این مرد هنگام استفاده از توانایی¬هایش ظاهر میکرد را نمیدید.
کیسی نشست و به وینسنت نگاه کرد و دید که شخص دیگری نیز در ملاقات با او واکنش مشابهی نشان می¬دهد. «من قصد ندارم توضیح بدم که توانایی من چطور کار می¬کنه، بچه. اما مطمئن باش، من فقط می¬تونم چیزهای اساسی در مورد یه شخص رو ببینم. مثل اسم، سن و سابقه اونا. برای دیدن اسرار یا چیزهای عمیق¬تر کسی، تلاش زیادی از طرف من لازمه، و اون¬وقت تو متوجهاش میشی.»
وینسنت با شنیدن این حرف از بستن در آپارتمان تردید نکرد و فکر کرد که این منطقی است.
یک دستیار با چنین قدرتی نباید بتواند تمام زندگی انسان را تنها با یک سطح جادو بیشتر و بدون نشان دادن هیچ نشانه¬ای ببیند. اگر این امکان وجود داشت، ترسناک بود.
وینسنت که متوجه این شد، فهمید چرا شلبی او را به آ...
کتابهای تصادفی

