مافیا در دنیای جادو
قسمت: 139
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۳۹: جنبش¬های محلی
وینسنت پس از صحبت با نوآ، اطلاعات تماس نیم دوجین کاپیتان ارتش سلطنتی در میل¬فال را به دست آورد که متناسب با نیازهای او بودند. یعنی افرادی فاسد با سابقه بد درون سازمانی، کسانی که افرادی مانند این زیبای آبی از آنها فاصله می¬گیرند.
وینسنت با در نظر گرفتن نام این سربازان، خانه نوآ را با نقشه¬هایی کمی متفاوت از آنچه خودش به نوآ گفته بود، ترک کرد.
وینسنت هیچ توافقی با این خانواده¬ها نداشت، بنابراین دلیلی نداشت که به دنبال راه¬هایی برای شکستن قراردادهایی باشد که وجود نداشت. آنچه او می¬خواست بسیار ساده¬تر بود!
…
کمی بعد، شب در میل¬فال فرارسیده بود که یکی از مردان وینسنت بر درب خانه یکی از اسامی که وینسنت قبلاً از نوآ دریافت کرده بود ظاهر شد.
تق! تق!
دستیار سطح یک که وینسنت فرستاده بود بعد از چند ضربه محکم به درب خانه روبه¬رویش دید که صدایی از پشت در می¬آید و چشمانش را زیر ماسک تنگ کرد.
«تو…» مردی قدبلند، قوی، بدون پیراهن، با نگینی زرد بر پیشانی، بلافاصله مردی را که سزار فرستاده بود، شناخت و اخم کرد.
او اسلحهای را بیرون آورد و دو بار به عقب پرید، زیرا میدانست که اعضای گروههایی مانند گروه سزار اغلب افرادی مانند او را میکشند.
با لحن بلندتری گفت: «تو اینجا چیکار می¬کنی حرومزاده؟» و خوابآلودگی چند لحظه پیش که به¬خاطر کوبیدن در و بیدار شدنش بود کنار گذاشت.
«ناراحت نشو، جوئل گرانت. بیا حرف بزنیم. من برای رئیسم اینجا هستم، سزار.» صدایی با تحریف مانا این را گفت و مرد را متعجب نکرد.
«هاه! و چرا باید به تو گوش کنم؟ تو تحت فرمان کسی هستی که خودش تحت تعقیب ارتشه!»
«من پنج سکه طلا به تو میدم تا به حرفم گوش کنی، جوئل گرانت.» مرد نقابدار کیسه¬ای سکه را به سمت این دستیار سطح سه پرتاب کرد.
نام¬هایی که وینسنت از نوآ خواسته بود برای این بود که بداند چه کسانی در ارتش محلی، به احتمال زیاد برای او کار می¬کنند...
کتابهای تصادفی



