مافیا در دنیای جادو
قسمت: 140
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۴۰: خیانت به خانواده؟
هنگامی که او به سمت ورودی عمارت می¬رفت، وینسنت به¬زودی توسط یکی از نگهبانان متوقف شد.
«ارشد، من وینسنت فولر هستم و اینجام تا خانم شلبی استپلز رو ببینم.» او خودش را معرفی کرد و باعث شد که جنگجوی سطح هفت در سکوت به او نگاه، و او را ارزیابی کند.
گاه¬گاهی شلبی با دوستان و ارتباطات محلیش در محل سکونت خود ملاقات می¬کرد، بنابراین ظاهر شدن وینسنت در آنجا چندان عجیب نبود.
پس از لحظه¬ای سکوت، جنگجوی پیر با زره سیاه به او اشاره کرد که نزدیک درب ورودی خانه استپلز منتظر بماند.
همانطور که وینسنت آنجا منتظر بود، چشمانش باریک شد زیرا او به اقداماتی که به طور هم¬زمان در میل¬فال و روستای مارتل به نفع خانواده¬اش انجام می¬شد فکر میکرد.
قبل از دیدن زیبای مو قرمزی که لباس خدمتکار به تن داشت، فکر کرد: 'بهزودی نتیجه میگیرم...'
«آقای فولر، لطفاً از این طرف.» خدمتکار به او لبخند زد و راه را نشان داد.
وینسنت از چند متری، خدمتکار شلبی را دنبال کرد تا اینکه به باغی در کنار عمارت رسیدند، جایی که زن جوان زیبا با موهای نارنجی پشت میز سنگی نشسته بود و در حال نوشیدن چای بود.
وینسنت با دیدن چشمان زیبای شلبی پرسید: «مگه امروز کلاس نداری؟»
شلبی به برادر بزرگتر شاگرد مورد علاقه¬اش نگاه کرد و لبخند زد. «کلاس من امروز تمرین هنرهای رزمی داره... به¬نظر می¬رسه اونقدر که باید به خواهرت توجه نمی¬کنی، آقای فولر. بیش از حد مشغول فعالیت¬های سلطه¬جویانه خودت هستی؟»
وینسنت با شنیدن این حرف چهره زشتی به خود گرفت و به زن نگاه کرد و احساس کرد که گفتن این جمله در حضور آن خدمتکار با گوهر زرد جادویی برای او بیهوده است.
«می¬دونستم نباید بهت اعتماد کنم.»
شلبی خندید و گفت: «لطفاً آقای فولر، اینطوری داری به من توهین می¬کنی. مولی کسیه که توی تمام میل¬فال بیشتر از همه به اون اعتماد دارم. اون همه چیزهایی رو که من درگیرشون هستم می¬دونه.»
در همین حین، زن مو قرمز در کنار شلبی ایستاد و درحالی¬که دستانش پشتش بود به وینسنت لبخند زد.
...کتابهای تصادفی

