مافیا در دنیای جادو
قسمت: 163
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۶۳: سپیده¬دم (۲)
یک ساعت بعد…
وینسنت و نوآ در حال¬حاضر در یکی از ضلع¬های غربی دره راکی قدم می¬زدند و به آرامی به پایان سفر خود برای فرار از این منطقه جنگلی نزدیک می¬شدند.
وینسنت تا آنجا که می¬توانست تلاش کرده بود تا نوآ و خودش را تا حد امکان از منطقه خطرناک دور کند و بدون هیچ ردی در مسیر اصلی خود پرواز کند.
اما به محض اینکه وینسنت بیش از نیمی از نیروی خود را مصرف کرد، از حرکت ایستاد تا انرژی خود را حفظ کند.
دقایقی بعد وینسنت و نوآ در منطقه¬ای که هیچ نشانه¬ای از دشمن در آن نزدیکی نبود توقف کردند و با پای پیاده سفر خود را آغاز کردند.
در حال¬حاضر، آنها به خروجی این منطقه نزدیک شده بودند و کاملاً خسته بودند. بنابراین، آنها برای جلوگیری از خسته شدن کامل خود، سرعت خود را کاهش دادند.
مانند دوندگان ماراتن، آنها تمام انرژی خود را در بیشتر زمان مسابقه مصرف نمی¬کردند، بنابراین اکنون آهسته¬تر حرکت میکردند تا آنقدر خسته نشوند که مجبور به توقف برای مدیتیشن شوند.
نوآ قبلاً تمام معجون¬هایش را مصرف کرده بود و حالا فقط مانای کمی در بدنشان مانده بود تا با این چالش مقابله کنند.
همانطور که آنها آخرین قسمت سفر خود را پشت¬سر میگذاشتند، نوآ از وینسنت پرسید: «چرا قبلاً خودت رو نشون دادی؟ اگه قایم میشدی، هیچ کدوم از این اتفاقات نمی افتاد.
شاید می¬تونستی فرار کنی... اما الان غیرممکنه.» او گفت: «تو سربازها رو کشتی. الان، تمام پادشاهی میافتن دنبالت، سزار!»
وینسنت این را شنید، اما ناامید نشد. او راهی برای برون رفت از این مشکل داشت. «من فقط در برابر سربازهای فاسد از خودم دفاع می¬کردم. کاپیتان، اگه به نفع من شهادت بدی، من بهراحتی می¬تونم از این وضعیت فرار کنم.»
«من به نفع تو شهادت بدم؟» با انزجار به او نگاه کرد. «چرا باید این کار رو بکنم؟ من از دستگیری تو خودداری نمی¬کنم سزار.»
«چون من بی¬گناهم. من فقط از خودم در برابر سربازای فاسد دفاع می¬کردم.»
او پاسخ داد: «من در این مورد چیزی نمی¬دونم. حت...
کتابهای تصادفی


