مافیا در دنیای جادو
قسمت: 170
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۷۰ احتمال ارزشمند
چند ساعت بعد از شروع روز، وینسنت مدیتیشن و ریکاوری از شب قبل را به پایان رساند و به ۷۲ درصد پیشرفت در سطح شاگرد ارشد رسید.
اما بلافاصله پس از مدیتیشن صبح امروز، وینسنت در خانه نماند بلکه به خیابان رفت و قصد داشت برخی از مسائل را که میتوانست با هویت واقعی خود دنبال کند، حل کند.
او از خانه خارج شد و به آکادمی که نینا در آن درس میخواند رفت و به سرعت به آن منطقه رسید تا پیش شلبی استپلز برود، معلمی که به گفته خودش امروز صبح با او تماس گرفته بود تا در مورد خواهرش صحبت کند.
وینس که امروز صبح، هیچ مشکل ناشی از حادثه شب قبل در آکادمی پیدا نکرد و دریافت که کسی در حال تعقیب شلبی نیست، خیلی زود بیرون از کلاسی که این زن در آن تدریس میکرد، قرار گرفت.
وقتی به آنجا رسید، وینسنت نینا را دید که خیلی آرام روی یکی از اولین صندلیهای کلاس نشسته و آهی کشید و متوجه شد که حال خواهر کوچکش خوب است.
بعد از پنج دقیقه انتظار بالاخره دید که زن پس از بیتوجهی به سه باری که وینس به در کلاس ضربه زد از کلاس خارج شد.
شلبی که دید او یک کارمند آکادمی نیست، بلکه آخرین متحدش است، بلافاصله قیافهاش تغییر کرد و به سرعت بهانهای برای تنها گذاشتن دانشآموزانش برای صحبت با وینس پیدا کرد.
وقتی شلبی به او نزدیک شد، نتوانست عصبی بودنش را پنهان کند و پرسید: «شب قبل چی شد؟ میدونی چقدر نگران بودم؟ تقریبا تمام برنامههای ما رو خراب کردی!»
وینسنت تلخ خندید. «اینطور نبود که اوضاع رو تحت کنترل داشته باشم... به هر حال، کاری که شده، شده دیگه. اما من یه خبر خوب دارم. کار اتحادیه مبارزان دیگه تموم شدهست.»
«واقعا؟ لازم نیست بهم بگی، سندیکای اسکارلت ساعات اولیه صبح امروز به تمام پاسگاههای اتحادیه مبارزان حمله کرد!» شلبی به وینسنت گفت و به او نشان داد که متحدانش چقدر سریع هستند.
«اوه؟»
«اونا دهها نفر از دستیاران اتحادیه مبارزان رو که قصد سرقت اعضای جناح رو داشتن، کشتن و سر راهشون قرار گرفتن. بقیه اعضای اون گروه حین...
کتابهای تصادفی


