مافیا در دنیای جادو
قسمت: 171
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۷۱ ملاقات قبل از سفر (۱)
وقتی به جلوی خانه نوآ رسید، وینسنت متوجه شد که این زن حتی قبل از رسیدن به آنجا، در خانهاش است.
پس از صحبت با فرمانده ارتش در میلفال، نوآ مراحلی را در مقر محلی طی کرده و سپس برای استراحت یک روزه مرخص شده بود.
به همان اندازه که شرایط محلی اکنون حساس بود، پس از آن چه که شب قبل گذرانده بود، بدون توجه به کمبود پرسنل ارتش در آن روز، به او یک روز مرخصی میدادند.
نوآ میتوانست بدون اطاعت از فرمانده به استراحت شایسته خود برسد، مگر اینکه باسیلیسک تصمیم به حمله به شهر بگیرد.
اما حتی در روز تعطیلش، نوآ چیزهای زیادی در ذهنش بود و در آشپزخانهاش ایستاده بود و سعی میکرد چای درست کند تا خودش را آرام کند.
در میان عصبی بودنش، نمیتوانست به سزار، مرد مرموز اطرافش که شب قبل دو بار جان او را نجات داده بود، فکر نکند.
- چرا اینکارو کرد؟
دوباره از خودش پرسید که ناگهان صدایی در جلوی خانهاش شنید و مبهوت شد.
اما وقتی به طرز عجیبی به آن سمت نگاه کرد، به زودی صدایی آشنا شنید و استرسش کاهش یافت.
«نوآ، منم، وینسنت.»
«آه…»
آهی کشید، چاقویی را که به سرعت برداشته بود، با شنیدن صدای کوبیدن در خانهاش توسط وینس پایین گذاشت و به سمت جلوی در خانهاش رفت.
«وینس، از دیدنت خوشحالم. نمیدونی شب قبل چه اتفاقایی افتاد.» در حالی که در را باز کرد و نگاه دوستش را دید گفت.
«واقعا؟» وینس به او لبخند زد اما به نوآ فشار آورد و او را مجبور کرد به عقب برود تا وارد خانه شود.
وینسنت وارد خانه شد و سریع در را بست. نوآ هنوز نمیدانست بین او و وینسنت چه خواهد شد. احساسات او نسبت به وینس عجیب بود، اما هر وقت با او بود احساس راحتی میکرد.
وینسنت با دیدن نوآ که چند قدم از او فاصله گرفت لبخندی زد و پرسید: «انگار از همیشه عصبیتری. مشک...
کتابهای تصادفی

