مافیا در دنیای جادو
قسمت: 174
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۷۴ پیشنهاد
روز بعد…
وینسنت پس از خداحافظی با نوآ در روز قبل بدون اینکه رابطه آنها را به سطح عمیقتری برساند، شب را با ایو و نینا گذراند و ناپدید شدن شب قبل و «سفری» را که چند روز بعد باید طی میکرد توضیح داد.
نینا داشت بزرگتر میشد و البته کم کم داشت میفهمید که برادرش برای رسیدگی به مسائل خودش باید گهگاهی از او دور باشد.
از آنجایی که شب قبل از اقامت در خانه معلمش لذت برد، اوضاع را خیلی بد ندید و از شنیدن اینکه برادرش به زودی میرود ناراحت نشد.
به گفته وینسنت، او میتوانست هر از چند گاهی به شلبی سر بزند، اما نوآ نیز وقتی وقت داشت به او سر میزد.
نینا به عنوان کسی که به هر دو زن بسیار علاقه داشت، به جای اینکه مشکلی در سفر آینده برادرش ببیند، از آن خوشش آمد.
بعد از بحث در مورد شام، او با برادر بزرگش خوابید و صبح روز بعد از خواب بیدار شد تا با او صبحانه بخورد و به آکادمی برود.
…
پس از رفتن نینا به آکادمی، وینسنت خانه را ترک کرد و به انجمن رفت تا به کار بر روی مهارتهای آهنگری خود ادامه دهد.
اما وقتی به آنجا رسید، با یکی از آشنایانش برخورد کرد و در نهایت علاقهاش را برای آمدن به این مکان منحرف کرد.
وقتی لوکاس را دید، برای مردی که از ساختمان انجمن خارج میشد، دست تکان داد، مردی که شنلی شبیه لباس خودش پوشیده بود و ستارهای روی سینه چپش داشت.
«اینجا رو ببین! تو از قبل به انجمن ملحق شدی؟» لوکاس با دیدن این مرد که چند روزی بود ندیده بود، با علاقه پرسید.
وینسنت با دیدن مردی که قبلاً به او توصیههای خوبی کرده بود و حتی به او در دریافت تخفیفهای محلی کمک کرده بود، لبخند زد و با او دست داد.
«ما الان همکار هستیم، لوکاس.» وینسنت جلوی او ایستاد و دست راست مرد بلوند را فشرد.
لوکاس قبلاً از خواهرش دربارهی ملاقات اخیر او با وینسنت شنیده بود. همراه با آن و برخی شایعات که در انجمن شنیده بود، اکنون تصور میکرد که این مرد چه کاری میتواند بسیار بهتر از قبل انجام دهد.
با این حساب گفت: «وینسنت، کمی وقت داری؟ میخوام خصوصی باهات صحبت کنم.»
وینس چشمانش را ر...
کتابهای تصادفی

