مافیا در دنیای جادو
قسمت: 186
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل ۱۸۶ تلاش برای ترور
مارکوس که تا حدودی احساس خطر میکرد، تقریباً از آمدن به این مکان پشیمان شد.
اما ترسش را کنترل کرد و به سوال سزار پاسخ داد. «من سعی کردم تو رو بکشم؟ ارشد مازانتی اشتباه میکنه. من نمیدونستم نیروهای سلطنتی به خاطر تبانی با رهبرای اتحادیه مبارزان دنبالت هستن.
من توسط افراد فاسدی فریب خوردم و به شکار تو پیوستم. اما گروه من فقط دنبال دستگیریت بود.
همونطور که ارشد گفت ما هیچ دلیلی نداشتیم که با هم مبارزه کنیم.»
«اوه؟» وینسنت دهانش را باز کرد. «خب، امروز اینجا چیکار میکنی؟ حدس میزنم اون روز متوجه نشدی چه اتفاقی افتاد، نه؟»
مارکوس زیر لب خندید و گفت: «ارشد مازانتی واقعا عالیه. در واقع، من برای چیزی بیشتر از این حرفا به اینجا اومدم. من اومدم تا دلیل وضعیت قبلی رو روشن کنم و اوضاع رو بینمون با گفتوگو و شاید توافق برای آینده حل کنم.
ماموریتها باید تکمیل بشن. باید به اهداف رسید. اما میشه در طول مسیر برای نفع بیشتر تغییرات ایجاد کرد.»
با شنیدن این قسمت آخر، وینسنت آن را کمی عجیب دید اما فکر کرد به این معنی است که مارکوس ممکن است آماده عقبنشینی باشد.
- یعنی اشتباه فکر کردم؟
وینسنت از خود پرسید.
اما زمانی که وینس داشت از خود سوال میکرد و توجهش به سمت مارکوس بود، یکی از مردانی که منطقه را زیر نظر داشت، قبل از اینکه پنج نفر دیگر مثل او عمل کنند، حرکت کرد، همگی در جهتهای مختلفی یورش بردند.
وینسنت به اطرافش توجه کرد و وقتی احساس کرد اعضای بدن برخی افراد درون منطقه تحت نفوذش پر از مانا شده است، متوجه شد که قاتلان دارند به او حمله میکنند.
ویژ!
دو تیغه، یکی از چوب و دیگری از سنگ، در هوا به سمت نقاط حیاتی وینسنت کشیده شدند.
- تیغههای غیرفلزی؟ این افراد آماده شدن تا علیه من اقدام کنن.
وینسنت در حالی که از موقعیت خود حرکت میکرد و به عقب میپرید و سعی میکرد از مصنوعاتی که نمیتوانست دستکاری کند طفره برود، حلقه جادویی قرمز خود را به همه نشان داد.
مارکوس با دیدن این، چشمانش را کاملا باز کرد، بدون...
کتابهای تصادفی


