مافیا در دنیای جادو
قسمت: 214
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 214 رشد؟
همانطور که وینسنت و گروهش به سفر خود در جنگل دارکوب آلپ ادامه میدادند، خانواده مازانتی هر روز بیشتر رشد میکرد.
با تغییرات اخیری که در خانواده ایجاد شده بود، قلمرو آنها از چند مغازه در شرق میلفال به منطقهای تبدیل شده بود که نه تنها مغازهها، بلکه خانهها و خیابانها بخشی از قلمرو آنها بود.
با این تغییر، گروه خانواده مازانتی دیگر در هر مغازه سه نگهبان نداشتند. اکنون تنها یکی از سربازان آنها در هر رستوران و مؤسسه مانند برادران زندر و ریور نگهبانی میداد، در حالی که بیشتر کارکنان مراقب اطراف بودند.
هرکسی که نه تنها در مغازهها بلکه در خیابانها یا پایگاههای قلمرو آنها مشکل ایجاد میکرد، عواقبی را که قبلاً گریبانگیر دزدان و مشتریان جسور رستوران زندر شده بود، متحمل میشد.
با چنین تغییری، گروه کوچکی از مردان خانواده مازانتی توانستند آرامش و امنیت این مؤسسات را حفظ کنند، اگرچه قلمرو آنها در روزهای اخیر بسیار فراتر از تعداد مردانی بود که برای خانواده کار میکردند.
با گسترش قلمروشان به درون منطقهی جناح سابق اتحادیه مبارزان، این گروه بهترین لحظه خود را در میلفال تجربه میکرد.
…
یکی از دستیارانی که وینسنت در شهر باقی گذاشته بود، درحالی که در دفتر بارون به پدر شلبی سلام میکرد، گفت: «از درکتون ممنونم، عالیجناب. حمایت شما برای ما حیاتیه.»
بارون استپلز با دیدن کیسه سکههای طلا در مقابل خود لبخند زد و دید که تغییرات اخیر در شهر آنطور که میترسید بر عملیات او تأثیری نداشته است.
بارون درحالی که مرد نقابدار و خوش لباس را به بیرون از محل سکونت خود هدایت میکرد، با تجسم یک آینده عالی برای با خانواده استپلز گفت: «هاها، نیازی به تشکر از من نیست. خانواده شما و سزار فوقالعاده هستن. من همیشه میخواستم باهاتون تجارت کنم.»
خانواده مازانتی بسیار کارآمد بودند، با هزینههای کم کار میکردند و حاضر بودند از بیشتر سود خود صرفنظر کنند تا حامیان خود را راضی کنند!
به عنوان مثال، اتحادیه مبارزان تنها 50 درصد از سود خود را به خانوادههایی که از آن حمایت میکردند، میداد. اما خانواده مازانتی ۷۰ درصد سود خود را تحویل میدادند که برای خانوادههای اشرافی میلفال که بیش از هر چیز دیگری سکه میخواستند، قابل توجه بود.
با وجود اینکه آنها چند هفته پیش در مقابل سزار قرار گرفته بودند، عملا هیچ یک از اشراف شهر رایکر را به یاد نمیآ...
کتابهای تصادفی


