مافیا در دنیای جادو
قسمت: 215
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل 215 تحقیق
درحالی که شلبی با مشکلات خود دست و پنجه نرم میکرد، اتفاقی در مقر ارتش سلطنتی پادشاهی سیدل در میلفال در حال رخ دادن بود.
گروهی از سربازان در چند ردیف در حیاط این پادگان صف آرایی کردند، درحالی که گروهی از سربازان عالی رتبه که تازه به این پاسگاه رسیده بودند در آنجا آنها را ملاقات میکردند.
«دوازدهمین فرمانده سپاه فولاد، پیتر آسپر، از پایتخت، حاضر!»
«چهارمین فرمانده نیروهای سرخ، آرتور هوگان، از شهر سالتاستار، حاضر!»
«دومین فرمانده نیروهای استخوان، الکس ریگان، از درایهون، حاضر!»
سه مرد هم رتبه فرمانده پاسگاه میلفال در مقابل کریستوفر هوگان ایستادند و این مرد در موقعیتی رسمی برای استقبال از نیروهای کمکی که اخیراً درخواست کرده بود، ایستاد.
کریستوفر با نگاهی به برادر بزرگترش که از پایتخت آمده بود از همه تشکر کرد: «از اینکه به تماس من پاسخ دادید متشکرم. امیدوارم بتونیم در چند هفته آینده وضعیت دره راکی رو حل کنیم.»
قویترین فرد آنجا، پیتر، درحالی که به برادر کوچکترش نگاه میکرد، این را گفت: «نگران نباش کریس، ما به این مشکل رسیدگی میکنیم.» و به یکی از شانه های مردی که سال ها بود ندیده بود دست زد.
الکس نظر داد: «بله، نیروهای من تا چند روز دیگه میرسن و بعد دو برابر تعداد شما توی اینجا سرباز خواهیم داشت»
آرتور موافقت کرد: «امیدوارم تا آخر ماه حلش کنیم که بتونیم گوشت باسیلیسک بخوریم!»
وقتی هر سرباز مربوطه در این پاسگاه میلفال مواضع خود را گرفت و در سکوت به تماشای تجمع جادوگرها نشست، مردان لبخند زدند.
نوا در میان سربازان ایستاد و با شور و حرارت در چشمان خود به فرماندهان نگاه کرد و تصور کرد که چند ماه دیگر به آن درجه میرسد و فرماندهی نیروهای خود را به عهده میگیرد.
در پادشاهی سیدل، اینطور نبود که هر فرمانده ارتش، سربازان یک شهر را رهبری کند. در میلفال هم همینطور بود.
میلفال شهر کوچکی با جمعیتی در حدود 60000 نفر بود و تنها به یک سرباز با درجه فرماندهی در پست خود نیاز داشت. در شهرهایی مانند سالتاستار بیش از نیمی از سربازان درجه فرماند...
کتابهای تصادفی

