خط خون
قسمت: 3
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
مرد نگاهی به جویِ آب سیب روی لب، فک و گلوی قربانیان انداخت و در حین گرفتن بشقاب گفت:
- لبهایی که با سیب طعمدار شدن حتما لذیذن.
ژوپین، سر پایین برد و جواب داد:
- مطمئن میشم، برای شما باقی بمونن.
مرد با لبخند رضایتی زد و به سمت صندلیای رفت تا غذایش را بخورد. مهمانان یک به یک جلو آمدند و قسمت دلخواهشان را انتخاب کردند. مردان، مدام دختر و پسر را به چپ، راست، عقب و جلو خم یا دست و پایشان را صاف میکردند تا سرآشپزها راحت گوشت تنشان را ببرند. ژوپین، شخصا بشقاب غذا را به دست تکتک مهمانان داد و اطمینان حاصل کرد تا لبها در بشقابدیگری برای رئیس جمهور آماده شوند. در آخر انتخاب خود را گفت:
- زبوناشون رو برام در بیارین.
سرآشپزها، سیبها را خارج کردند، مردان سرها را عقب بردند و با فشار، فکها را باز نگه داشتند. چشمان دو قربانی، به زحمت باز بود و در حدقه میچرخیدند. آشپزها دو انبر برداشتند، زبانها را گرفتند، بیرون کشیدند و با چاقوی باریک و بلندی، از انتها بریدند.
خون دهان آن دو را پر کرد. حتی توان بیرون ریختن خون را نداشتند. خون به گلویشان هجوم برد و وارد ریههایشان شد. خفگی، تیر خلاصی بر ضعف ناشی از درد و کمبود خون بود و چشمانشان روی هم افتاد.
با دیدن این اتفاقات، از چشمان آرمیلا و هورام جوی اشک جاری و در عین حال خشک و دردناک بود. چنان از عرق خیس بودند که مو و لباس، بر بدنشان چسبیده بود اما لرزش بدنشان متوقف نمیشد.
چند شب قبل، ژوپین آنها را به اتاقش احضار و فیلمی از مهمانی مشابهای برایشان پخش کرد. بعد از تمام شدن فیلم پرسید:
- شما دو تا قراره اینجوری بمیرین. مشکلی ندارین؟
کمی فکر کردند، به هم نگاهی انداختند و پاسخ دادند:
- مهم نیست مرگمون چهجوری باشه...
- مهم اینه که آخرش میمیریم.
ژوپین دستانش را به هم قفل کرد و زیر چانهاش گذاشت.
- شب مهمونی، هیچ دارو یا شدت دردی نباید باعث بیهوشیتون بشه. پس از الان باید داروی مختل کننده خواب و درد مصرف کنین.
به هم نگاه کردند، یک حرف در چشمانشان موج میزد: «تحمل یک ساعت درد، در ازای مرگ و رهایی، تاوان کوچیکیه.»
برگشتند و به ژوپین نگاه کردند و به تایید، سر تکان دادند. رئیس دستانش را آزاد کرد و انگار فقط برای منصرف کردنشان ادامه داد:
- از ظهرش هم هیچ آب و غذایی نمیخورین. عصر بهتون مسهل داده میشه تا رودههاتون رو تمیز کنه. بعد شسته و آماده برده شدن تو سالن میشین.
کمی مکث کرد و بعد ادامه داد:
- البته فاصله آماده کردنتون تا زمان سروتون، زیاده و بودنت توی آشپزخونه، باعث حواسپرتی آشپزا میشه.
بلند شد و در اتاق قدم زد:
- پس تا اون موقع باید توی دو تا قفس، نزدیک سالن مهمونی، منتظر بمونین. خدمه و سرآشپزا، با میزهای آماده و تزئین شده میان دنبالتون.
آرمیلا سمتش چرخید و پرسید:
- خب نمیشه، یه ساعت قبل بردنمون، آمادهمون کنن؟
ژوپین متوقف شد و در چشمانشان خیره شد.
- نه، آشپزا اون موقع باید اونایی که بریون شدن رو تزئین کنن. یکم هم باید استراحت کنن. پس وقتی برای رسیدگی به شماها ندارن.
آن موقع و تا چند ساعت پیش، اصلا فکرش را هم نمیکردند که ژوپین دروغ گفته باشد و حتی مجبورشان کند، تکه تکه شدن دو انسان زنده دیگر را ببینند. نگاه کنند که چگونه تکههای گوشت را ادویه و چاشنی زده و با ولع میخورند.
بعد از اینکه همه از گوشت دختر و پسر خوردند، خدمتکارانی با پارچ و لگن در دست و حولهای روی بازو وارد سالن شدند. به نوبت سمت یک به یک از مهمانان میرفتند تا آنها دستان و لبان خونآلودشان را تمیز کنند.
بعد از نظافت، مهمانان از ژوپین و رئیس جمهور خداحافظی و از آنجا رفتند. وقتی همه آنجا را ترک کردند؛ او به طبقه دوم و از آنجا پیش آرمیلا و هورام برگشت.
با دیدن حرکتش به سمت پلهها، سعی کردند نفس عمیق بکشند و اشک ریختن را تمام کنند. همزمان با باز شدن در، کنترل خود را به دست گرفتند. ژوپین وارد سالن شد و رو به رویشان ایستاد.
به صورت خیس و چشمان متورمشان نگاه کرد. لبخند کجی بر لیش نشست. چرخید و پشت به آن دو ایستاد. مدتی به کارگرانی که به سرعت تالار را تمیز میکردند؛ چشم دوخت. سپس بدون هیچ مقدمهای گفت:
- تا الان نکشتمتون، چون میخوام برام کار کنین.
با شنیدن این حرف نفسشان رفت و قلبشان از تپش ایستاد. برای او کار کنند؟ اصلا مگر، چنین چیزی امکان دارد؟ از کی تا به حال، گوسفندان برای قصابشان کار میکنند و آنها خبر نداشتند؟ حتما ژوپین دیوانه شده بود. شاید هم از اول دیوانه بود. آرمیلا بالاخره با صدایی که از شدت خشم و سعی بر کنترل خود، دو رگه و لرزان شده بود، پرسید:
- عقلت سر جاشه؟ میفهمی چی داری میگی؟
دوباره خندان به سمتشان برگشت و گفت:
- کاملا میفهمم. مدت زیادیه که دارم بهش فکر میکنم و جوانبش رو میسنجم.
در همین حین، جلو میز خم شد و کشوی کوچکسمت دیگرش را باز کرد. دستش را جلو برد و آنچه درون کشو قرار داشت را بیرون آورد. ایستاد و به سمت هورام قدم برداشت. صدای تق کوچکی در فضا پیچید و لحظهای بعد، تیغه کوچک و تیزی در هوا برق زد.
تیغه را به زیر بستِ روی سر پسر هدایت و آن را پاره کرد. از جیبش بطری کوچکی بیرون آورد و سر هورام را به عقب هل داد. قطره را در چشمانش ریخت و چسب روی پلکهایش را باز کرد.
- چند لحظه چشمات رو ببند تا رطوبتشون برگرده.
دستان هورام را باز کرد و سراغ آرمیلا رفت. دقیقهای بعد با اشاره به در راهپله گفت:
- بریم بیرون تا بگم برنامه از چه قراره.
آن دو با کمی تامل به سمت در راه افتادند و ژوپین پشت سرشان حرکت کرد. با رسیدن به انتهای راه پله، ژوپین دستش را دراز کرد و حروف رمز عبور را فشرد.
- بعدا عوضش میکنم، شاید هم لازم شد شما دو تا هم بلدش باشین.
دستانش را روی پشتشان گذاشت و به بیرون هلشان داد. هر دو سکندری خوردند و نزدیک دو نگهبان بیرون در ایستادند. رئیس هم بیرون آمد جلوتر راه افتاد. به دنبال ژوپین از ساختمان خارج شدند و به محوطه رسیدند.
کتابهای تصادفی

