خط خون
قسمت: 4
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
به خوبی اطلاع داشتند، افراد ژوپین هر سال چند نفری را ربوده، به اینجا آورده تا پروار و ذبح یا زنده سرو کنند. همه آدمخواران سعی میکردند در چنین شبی، اینجا یا مکانهای مشابه جمع شوند و از غذای دلخواهشان لذت ببرند.
به مرور زمان، قربانیان به سرنوشتشان پی میبردند اما تا آنموقع دیگر نمیتوانستند از غذا خوردن دست بکشند. گویی به غذاها اعتیاد پیدا کرده باشند.
شکهای امشب خاطرات مدفون در ذهنشان را زنده کرد و با هر قدم به ذهن آن دو هجوم میآوردند. سال اول آرمیلا تنها بود. کسی را نمیشناخت و دیگران به خاطر کوچک بودنش نادیدهاش میگرفتند. در شب موعود، ژوپین کنارش کشید و گفت:
- سنت برا ذبح کمه. یه سال دیگه هم اینجا مهمونی.
او هم به خاطر گریختن از مرگ، خوشحال شد. سال دوم، هورام آمد. پسری شوخ و همسن آرمیلا. اینبار هم به خاطر سن کمشان زنده ماندند. اینبار هر دو به خاطر زندگی دوباره، کنتر هم پایکوبی کردند.
سال سوم تعداد کافی برای ذبح داشتند و آن دو اضافه بودند. حرف ژوپین در ذهنش طنین انداخت.
- امسال، تعداد آدمهایی که داریم از کافی هم بیشترن. بهتره یه سال دیگه هم زنده بمونین تا گوشتتون حسابی جا بیفته.
سال چهارم، قرار بر کباب کردن قربانیان بود و آشپز گوشتشان را برای بریان شدن نامناسب تشخیص داد. مناسبتی هم برای زندهخواری نداشتند. سال پنجم هر دو تب کردند و گوشت بیمار مناسب ذبح نبود. بنابراین باز هم از قافله مرگ جا ماندند. امسال هم که این چنین رو دست خوردند.
در این کوران تاریکی، تنها روزنه امیدشان؛ شوق یادیگیری دانش مسافران دیگر بود. این آموزشهای گوناگون یک ساله، شاید در ظاهر بیهوده به نظر برسند اما بهترین انتخاب برای مشغول نگه داشتن ذهنشان بود.
با همه تلاشهایشان، تماشایِ آمدن و رفتن دیگران، مراقبت بیش از حد نگهبانان، ناامیدیشان از فرار، زجه دیگران هنگام مرگ و ناتوان بودنشان در یاریشان و اجازه نداشتن برای همراه شدن با آنها و در آخر، ممانعت از همآغوشیشان؛ رفته رفته مشتاق مرگ شدند. تنها راه رهاییشان را در گذشتن از جانشان دیدند.
حالا، برای فهمیدن خواب و خیالات جدیدی که ژوپین برایشان دیده بود؛ قدم جای قدمهایش گذاشتند و به دنبالش از محوطه هواخوری و سالنهای نگهداری عبور کردند.
محوطه هواخوریشان مربعی شکل و حدود دویست متر مربع بود. این محوطه را از بالا به سالن جشن، از راست به کشتارگاه و آشپزخانه، از چپ به محل زندگی ژوپین و از پایین به سالنهای نگهداری محصولات و محل زندگی نگهبانان ختم میشد.
این محوطه محصور بیست و چهار ساعته با دوربینهای امنیتی و سلاحهای اتوماتیک تحت نظر قرار داشت. کافی بود، کسی قدمی اشتباه بردارد تا بیهوش و به زندانی پنهان برده شود. دفعه دیگری که او دیده میشد، شب مرگشان بود.
به دنبال ژوپین از راهرو بین سالنهای ورودی گذشتند. یک طرف زنان و در سمت دیگر مردان، نگهداری میشدند. هر سمت از چند اتاق تشکیل شده بود و اتاقها با دری شیشهای به راهرو راه داشتند.
آرمیلا و هورام انتظار داشتند با سالنهای کاملا خالی رو به رو شوند اما آنها کاملا پر بودند. تعداد انسانهای درون اتاقها از ظرفیت عادی آنها ببشتر بود.
سوالهای زیادی فکرشان را آشفته کرده بود ولی حرکت مداوم ژوپین و هل دادنهای نگهبانان پشت سرشان مجالی برای پرسش باقی نمیگزاشت.
ژوپین بدون توجه به تعداد افرادی که به پنجنفرشان خیره بودند، به سمت انتهای راه رو رفت. جایی که مشخصا دری قرار داشت اما دستگیرهای برای باز کردنش وجود نداشت.
لنزی کوچک و چراغ هشداری، بالای در و روی دیوار قرار داشت. هر بار که به دنبال راهی برای باز کردن در، مقابل آن قرار میگرفتند؛ لیزری مخروطی از لنز روی دیوار تابیده شده و کل بدنشان رو اسکن میکرد.
بدون استثنا، بعد از هر اسکن، چراغ هشدار به رنگ قرمز روشن شده و آژیر خطر شنیده میشد. دقیقهای بعد، نگهبانان به داخل هجوم آورده و فرد متخلف را حسابی کتک میزدند.
هر چند مراقب بودند به سر و اعضای حساس آسیب نزنند اما ضرباتشان حساب شده بود. هر ضربه میزان درد متفاوتی از ضربه قبلی ایجاد میکرد و بدن شخص فرصت عادت کردن به درد را نداشت.
ژوپین جلو در ایستاد و لیزر اسکنش کرد. چراغ هشدار به رنگ سبز و بدون آژیر خطر، روشن شد. در به نرمی و صدای آرامی باز شد. آرمیلا و هورام، برای اولین بار فضای پشت دیوار را دیدند. ژوپین کناری ایستاد تا اول آن دو بیرون بروند. دو نفر از نگهبانان، داخل سالن و دو سمت در ایستادند. دو نگهبان دیگر بعد از ژوپین خارج شدند و در پشت سرشان بسته شد.
در سمت دیگر، راهروی کوتاهی وجود داشت که اتاق کوچکی نیمی از آن را پر کرده بود. درون اتاق، پشت دیواری شیشهای، زنی رو به دو مانیتور و صفحه کنترلی نشسته بود.
لباس نگهبانان را به تن داشت و موهایش را بالای سرش محکم بسته بود و با اینکار ریشههای سفید و سرخ موهای قهوهایش را به نمایش گذاشت. سعی کرده بود، چروکهای پوستش را زیر آرایش دفن کند اما چندان موفق نبود. با دیدن ژوپین، از جایش بلند شد، لبخند زد و گفت:
- سلام رئیس. امروز از این سمت اومدین برای بازدید؟!
ژوپین به شانه هورام تکیه داد و جواب داد:
- دو تا بازدید کننده داریم، برا همین از اینجا اومدم.
بعد نگاهی به چشمان گود افتاده زن انداخت و ادامه داد:
- انگار زیاد رو به راه نیستی؟ اتفاقی افتاده؟
زن نگاهی به آرمیلا و هورام کرد و دوباره به صورت رئیسش خیره شد.
- مادرم حالش خوب نیست و اوقات بیکاریم رو ازش پرستاری میکنم.
ژوپین دستی به گردنش کشید و آن را خاراند و گفت:
- وقتی برگشتم به سرپرستت میگم چند روزی بخت مرخصی بده. امیدوارم مادرت بهتر بشه.
چشمان زن برق زدند و جان به تن فرسودهاش برگشت.
- ممنونم. واقعا ممنونم.
ژوپین دستش را در هوا تکان داد و اشاره کرد در دیگر را باز کند. زن اطاعت کرد و با صدایی پر از انرژی گفت:
- بازدید خوبی داشته باشین رئیس.
پشت در دوم، راهروی پهن و درازی منتظرشان بود. در ابتدای مسیر، هورام پرسید:
- فکر نمیکنی گولت زده تا ازت مرخصی بگیره؟
ژوپین برگشت و نگاهش کرد. پوزخندی زد و جواب داد:
- هیچکدوم از کارکنام جرات دروغ گفتن به من رو ندارن. از طرف دیگه منم از وضعیت همهشون کم و بیش خبر دارم.
سپس رو به مسیر اولش چرخید و به درهای دو سمت راهرو اشاره کرد.
- اینا اتاقای قرنطینه هستن. محصولات جدید اینحا میمونن تا براشون برنامه ورزشی و غذایی مناسب تهیه بشه.
کتابهای تصادفی

