فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

خط خون

قسمت: 17

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

آرمیلا بلند خندید و رو به هورام گفت:

- ازشون خوشم میاد. چطوره به ژوپین بگیم بذارشون جای ما؟

هورام لبخندی زد و جواب داد:

- باهوشن اما فکر نکنم بتونن دووم بیارن. اگه ژوپین فکر کنه مناسبن خودش انتخابشون می‌کنه.

بعد رو به آن دو گفت:

- باور کنین دونستن حقیقت فقط زندگیتون در این‌‌جا رو زهر می‌کنه. براتون چه فرقی می‌کنه بعد یه سال چه اتفاقی براتون می‌افته؟ فقط از روزهاتون تو این‌جا لذت ببرین.

خیری دست رو روی شکمش گذاشت و پرسید:

- برای بچه‌‌م چه اتفاقی می‌افته؟

آرمیلا دستی در هوا تکان داد و گفت:

- به معنای واقعی کلمه هیچی. این‌‌جا بزرگ میشن تا وقتی ما پیر شدیم جامون رو بگیرن.

نفس آسوده‌ای کشید و اشک‌های سمج را پاک کرد. آرمیلا ادامه داد:

- نکته بعدی اینه که وضعیت خیری باید هر چند وقت یه بار چک بشه. پس هر وقت بردیمش، نگران نشین چون خیلی زود، صحیح و سلامت بر می‌گرده.

آراس پرسید:

- گفتین ما باید کار هم بکنیم... خیری با این وضعیت نمی‌تونه کارای سنگین بکنه.

هورام لبخند زد و جواب داد:

- وظایف و غذای خیری مطابق وضعیتش تعیین شده و تغییر می‌کنه.

پس از این‌که وظایفشان و برنامه کندو را فهمیدند، به اتاقشان رفتند و تا وعده غذایی بعدی صبر کردند. روز‌ها گذشت و با برآمدن بیش‌تر شکم خیری، وظایفش کم‌تر شده و آن‌ها بین آراس و دیگران تقسیم می‌شد. کم‌کم به خاطر شرایط خاصش از کار در دامداری‌ها و مرغ‌داری‌ها معاف شده و فقط کارهای سبک در مزارع را انجام می‌داد.

اوایل، تقریبا تمام مدت، آراس کنار خیری حضور داشت و حواسش به همسر باردارش بود اما به مرور زمان و با تغییر وظایفشان، مدت کم‌تری توانست مراقب او باشد.

رفتار متفاوت با این زن باردار، باعث حسادت دیگران شد و اجبار به تحمل این تبعیض آشکار، آتش خشمشان را شعله‌ور می‌کرد. آراس، آرمیلا و هورام کاملا از این احساسات اطلاع داشتند و تنها کاری که از دستشان برمی‌آمد این بود که تا حد امکان یک‌ نفرشان همراه خیری باشد.

هر روز در مدتی که آرمیلا و هورام، قربانیان را به کشتارگاه می‌بردند و جایگزینان را می‌آورد، خیری همراه آراس در مزارع کار می‌کرد و بقیه روز را در کندو یا باغات و مزارع استراحت می‌کرد. در این مواقع، آرمیلا یا هورام از دور مراقبش بودند‌. تا این‌که یک روز در شش ماهگی خیری....

ژوپین احضارشان کرد تا وسایل نوزادی را که تهیه کرد بود، تحویلشان دهد و از آن‌ها بخواهد، اتاق نوزادان را آماده کنند. این باعث شد دیر برگردند و آراس مجبور شود خیری را تنها بگذارد. عده‌ای فرصت پیش آمده را غنیمت شمردند و وقتی خیری از جلوی چند تخت سنگ ایستاده بود، با شتاب هلش دادند. خیری تعادلش را از دست داد و با شکم به قسمت برآمده تخته سنگ برخورد کرد. به زمین افتاد و درد وحشتناکی زیر شکمش پیچید. بلافاصله صدای بلندی در محوطه پیچید و کل محصولات را، از جمله آرمیلا و هورام، فلج کرد.

با شنیدن هشدار خطر، نگهبانان به کندو و تمام جاهایی که محصولات مشغول کار بودند هجوم آوردند و ژوپین، سریع خود را به باغ رساند. ژوپین با دستش علامتی داد و بلافاصله صدای فلج کننده قطع شد. سپس دستور داد:

- سریع یه برانکارد بیارین. دکتر رو هم خبر کنین. آراس رو هم پیدا کنین بیارین این‌جا‌.

بعد بلند فریاد زد:

- آرمیلا و هورام! چرا هنوز این‌جا نیستین؟

آراس زودتر از همه سر رسید و با دیدن وضعیت خیری به سمتش هجوم برد و کنارش بر زمین افتاد.

- خیری... خیری جان... عمر آراس... چی شده؟

می‌گفت و دست لرزانش عرق از پیشانی زن پاک می‌کرد. طاقت دیدن صورت دردمند محبوبش را نداشت، پس نگاهش را به اطراف چرخاند و فریاد زد:

- چی شده؟ چرا این جوری شده؟

چشمان سرخش بر روی جمعی که در هم فرو‌ رفته بودند و رضایت بر چهره‌هایشان می‌درخشید، ثابت ماند. هر چند لحظه یک نفرشان سر جلو می‌برد و چیزی در گوش مردی زمزمه می‌کرد و دستی به تایید و تحسین بر شانه‌‌اش می‌کوبید. با دیدن خوشحالیشان، هم‌چون شیری خشمگین به جمع حمله‌ور شد و مرد را به مشت و لگد گرفت و زمین‌گیر کرد. با هر ضربه فریاد می‌زد:

- عوضی کثافت... چطور تونستی یه زن باردار رو بزنی... اگه اتفاقی براش بیفته چی...؟

با اشاره ژوپین، نگهبانان، آراس را از مرد جدا کردند و هر دو را نگه داشتند. چهره مرد در هم فرو رفته بود اما لبخندی زد و گفت:

- فوقش می‌میره. خب که چی؟ بلاخره همه‌مون می‌میریم.

حرف و لبخند مرد، نفتی شد بر آتش خشم آراس. تقریبا خود را از دست نگهبانان آزاد کرده و باز به مرد هجوم برد. غرید:

- فکر می‌کنی همه ما خریم؟ هیچ‌کس نمی‌دونه آخر عاقبتمون این‌جا به کشتارگاه ختم میشه، فقط تو و اون دوستای بزدل و رذل‌تر از خودت می‌دونین؟ خیلی احمقین که به یه زن باردار که مثل همه‌مون این‌جا یه قربانیه حسودی می‌کنین.

اشک بر صورتش رود می‌ساخت و بر زمین افتاد. به ژودین اشاره کرد و نالید:

- اون فقط کمتر کار می‌کنه تا بچه‌هاش رو برای اون سالم زمین بزاره.

خود را سمت خیری کشاند و زمزمه کرد:

- اگه کشتن بچه‌ها راهی برا خلاصیمون بود، زودتر انجامش می‌دادیم اما مطمئنم نیست...

در همین موقع، آرمیلا و هورام همراه برانکارد رسیدند. ژوپین سمتشان رفت و به صورت هر دویشان سیلی محکمی زد.

- چرا نسپردین کسی به جای خودتون مراقبش باشه؟ وای به حال شما دو تا و بقیه‌ی افراد دخیل تو این ماجرا، اگه اتفاقی واسه بچه‌ها بیفته.

سپس همراه برانکارد از آن‌جا رفت. هورام سمت آراس رفت و دست بر شانه او‌ گذاشت.

- خیری زود برمی‌گرده پیشت...

صدای آراس، مانع ادامه صحبتش شد. او بریده بریده گفت:

- الان واقعا دلم می‌خواد همراه بچه‌ها بمیره...

رو به هورام چرخید و ادامه داد:

- واقعا شوهر مزخرفیم، نه؟

هورام سرش را به نفی تکان داد و جواب داد:

- نیستی. شاید این خواسته تو براش بهتر باشه اما واقعا هیچی دست ما نیست.

کمی فکر کرد و گفت:

- اگه زدن کسی آرومت می‌کنه، می‌تونی به من مشت بزنی.

لبخند تلخی بر لبش نشست و ادامه داد:

- به هر حال به درد عادت دارم.

آرمیلا جلو آمد و رو به آن دو گفت:

- اگه می‌خواین انجامش بدین، برین تو رینگ.

بعد پشتش را به بقیه کرد و از آن‌جا دور شد.

کتاب‌های تصادفی