خط خون
قسمت: 20
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
بعد از سپردن بچهها به یکی از افراد مورد اطمینان، از کندو خارج شدند و مقابل ژوپین قرار گرفتند. او در اتاق شکنجه را باز کرد و پرسید:
- میدونین من وقت گذروندن تو اینجا رو خیلی دوست دارم، مخصوصا وقتی ملکه و پادشاه کندو همراهیم میکنن.
آراس و خیری سر تکان دادند و زمزمه کردند:
- میدونیم.
ژوپین گفت:
- میدونین چه اتفاقی برا افراد کندو میافته؟
به نفی سر تکان دادند و آراس جواب داد:
- با بدنی که برای ما میسازین فکر نکنم واقعا اعضامون رو بفروشین یا برده بشیم اما واقعا باهامون چکار میکنین رو نمیدونیم.
ژوپین به پشتش را به صندلی تکیه داد و خیلی راحت گفت:
- میخوریمتون.
آن دو با چشمانی کاملا باز، به آرمیلا و هورام نگاه کردند. سرشان را به تایید تکان دادند و ژوپین ادامه داد:
- اشتباه نکنین، این دو تا گوشت آدم نخوردن و نمیخورن. در اصل اگه شما دو تا با موفقیت، جاشون رو بگیرین، خیلی زود خورده میشن.
سپس توضیحاتی در مورد وظایفشان داد و در آخر اضافه کرد:
- یه ماه فرصت دارین تمام کارای کندو رو یاد بگیرین.
سپس رو به آرمیلا و هورام گفت:
- آخر این ماه یه جشن داریم. اگه خوب آموزششون بدین، تو این جشن، به آرزوتون میرسین.
صبح روز بعد، آرمیلا و هورام، همراه خیری و آراس، قربانیان را به کشتارگاه بردند. پس از اتمام ذبح، آراس و خیری استفراغ کردند و هورام فقط گفت:
- اولش سخته اما کمکم عادت میکنین. یعنی بهتره که عادت بکنین.
سپس محصولات جدید را آوردند و نحوه تنظیم زندگیسنجها را یادشان دادند. بعد از هفته دوم، فقط بر نحوه انجام کارشان نظارت کردند و در هفته چهارم، در انجام وظایف، تنهایشان گذاشتند و حتی اتاقهایشان را عوض کردند. در آخرین روز، خیری و آراس نزد ژوپین رفتند. آراس تبلتها را تحویل او داد و گفت:
- رئیس ببخشید اما، ما دیگه نمیتونیم ادامه بدیم.
ژوپین دستش را روی میز کوبید و فریاد زد:
- مگه من و اون دو تا مسخره دست شماهاییم که بعد یه ماه اومدین و میگین که نمیتونین ادامه بدین.
وقتی پاسخی از آن دو نگرفت، پیشانیش را مالید و آرامتر ادامه داد:
- خب، شخصا امید زیادی به شما دو نفر نداشتم. شما دوتا زیادی عدالت دوستین و اینجوری دیر یا زود کم میآوردین.
- برو آرمیلا و هورام رو بیار.
وقتی نگهبان رفت، به آن دو دستور داد:
- خودتون باید بهشون بگین باز مرگشون عقب افتاده.
و پیش از آنکه فرصت اعتراض داشته باشند، اضافه کرد:
- این مجازاتتون میشه.
سر خیری پایین افتاد ودستانش را در هم فشرد و پرسید:
- چجوری باید بگیم که ناامید نشن؟
- خیلی راحت. همونجوری که به من گفتین.
کتابهای تصادفی


