فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

خط خون

قسمت: 20

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

بعد از سپردن بچه‌ها به یکی از افراد مورد اطمینان، از کندو خارج شدند و مقابل ژوپین قرار گرفتند. او در اتاق شکنجه را باز کرد و پرسید:

- می‌دونین من وقت گذروندن تو این‌جا رو خیلی دوست دارم، مخصوصا وقتی ملکه و پادشاه کندو همراهیم می‌کنن‌.

آراس و خیری سر تکان دادند و زمزمه کردند:

- می‌دونیم.

ژوپین گفت:

- می‌دونین چه اتفاقی برا افراد کندو می‌افته؟

به نفی سر تکان دادند و آراس جواب داد:

- با بدنی که برای ما می‌سازین فکر نکنم واقعا اعضامون رو بفروشین یا برده بشیم اما واقعا باهامون چکار می‌کنین رو نمی‌دونیم.

ژوپین به پشتش را به صندلی تکیه داد و خیلی راحت گفت:

- می‌خوریمتون.

آن دو با چشمانی کاملا باز، به آرمیلا و هورام نگاه کردند. سرشان را به تایید تکان دادند و ژوپین ادامه داد:

- اشتباه نکنین، این دو تا گوشت آدم نخوردن و نمی‌خورن‌. در اصل اگه شما دو تا با موفقیت، جاشون رو بگیرین، خیلی زود خورده میشن‌.

سپس توضیحاتی در مورد وظایفشان داد و در آخر اضافه کرد:

- یه ماه فرصت دارین تمام کارای کندو رو یاد بگیرین‌.

سپس رو به آرمیلا و هورام گفت:

- آخر این ماه یه جشن داریم. اگه خوب آموزششون بدین، تو این جشن، به آرزوتون می‌رسین.

صبح روز بعد، آرمیلا و هورام، همراه خیری و آراس، قربانیان را به کشتارگاه بردند. پس از اتمام ذبح، آراس و خیری استفراغ کردند و هورام فقط گفت:

- اولش سخته اما کم‌کم عادت می‌کنین. یعنی بهتره که عادت بکنین.

سپس محصولات جدید را آوردند و نحوه تنظیم زندگی‌سنج‌ها را یادشان دادند. بعد از هفته دوم، فقط بر نحوه انجام کارشان نظارت کردند و در هفته چهارم، در انجام وظایف، تنهایشان گذاشتند و حتی اتاق‌هایشان را عوض کردند. در آخرین روز، خیری و آراس نزد ژوپین رفتند. آراس تبلت‌ها را تحویل او داد و گفت:

- رئیس ببخشید اما، ما دیگه نمی‌تونیم ادامه بدیم.

ژوپین دستش را روی میز کوبید و فریاد زد:

- مگه من و اون دو تا مسخره دست شماهاییم که بعد یه ماه اومدین و می‌گین که نمی‌تونین ادامه بدین.

وقتی پاسخی از آن دو نگرفت، پیشانیش را مالید و آرام‌تر ادامه داد:

- خب، شخصا امید زیادی به شما دو نفر نداشتم‌. شما دوتا زیادی عدالت دوستین و اینجوری دیر یا زود کم می‌آوردین.

- برو آرمیلا و هورام رو بیار.

وقتی نگهبان رفت، به آن دو دستور داد:

- خودتون باید بهشون بگین باز مرگشون عقب افتاده.

و پیش از آن‌که فرصت اعتراض داشته باشند، اضافه کرد:

- این مجازاتتون میشه.

سر خیری پایین افتاد ودستانش را در هم فشرد و پرسید:

- چجوری باید بگیم که ناامید نشن؟

- خیلی راحت. همون‌جوری که به من گفتین.

کتاب‌های تصادفی