خط خون
قسمت: 30
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
در چنان ناگهانی باز شد که دست افراد پشت در بر سر و بدن هورام فرود آمد. وقتی او را دیدند، چنان شوکه شدند که نتوانستند به بقیه علامت توقف دهند. پیشانی هورام چین خورده بود و چشمان نیمهبازش، دو گوی خونین بودند که به آنها نگاه میکرد. موهایش نمناک و به هم ریخته بودند. لباسش نیمه پوشیده بود و پوست پاره پارهاش را به نمایش میگذاشت.
وقتی هورام دید، قصد ساکت شدن و گفتن دلیل مزاحمتشان را ندارند، شقیقهاش را مالید و آهی کشید. در را بست و داخل شد. وقتی دوباره در را باز کرد، دستها دوباره برای کوبیدن در بالا رفته بود. چشم غرهای رفت و دستش را بالا آورد. تبلت را گرفت و صفحهای را باز کرد. سپس آن را جلوی صورتش گرفت و فریاد زد:
- سا...کت...
صدایش در تمام ساختمان پیچید و شیشههای طبقه اول را لرزاند. همه ساکت شدند و دستانِشان، گوشهایِشان را بست و چین روی پیشانیشان گره خورد. هورام نفس عمیقی کشید و صدای بلندگوها را کم کرد.
- چه خبره کندو رو گذاشتین رو سرتون؟ اینقدر براتون سخته درک کنین وقتی نیومدیم پایین یعنی حالمون خوب نیست؟! ما هم نیاز به استراحت داریم؟!
صدایش آرام اما پر از خشم بود و خستگیش را فریاد میزد. چشمانش را کامل باز کرد و چشمهی خونینش را به افراد جلوی در دوخت. نگاهش چنان ژرف بود، گویی یک به یک افراد را میبیند. سکوتی خرد کننده بر کندو سایه افکنده بود. سرهای همه پایین افتاده بود و چنان آرام و بیصدا نفس میکشیدند گویا اگر صدای تنفسشان بلند شود، کندو در هم فرو میریزد. وقتی هورام سکوتِشان را دید، گفت:
- حالا که حرفی برای گفتن ندارین،برین بخوابین و بزارین ما هم بخوابیم.
قدمی به داخل اتاق برگشت و دست برد تا درد را ببند که یک نفر گفت:
- باید حرف بزنیم...
در دوباره باز شد و هورام از اتاق خارج شد. ابرویش را بالا و منتظر ماند تا حرفش را ادامه دهند.
- ما میخوایم حقیقت رو در مورد سرنوشتِمون بگین.
- قبلا گفتیم، به همهتون تو اولین روز ورود گفتیم.
- ولی اون دروغه. همه از اول میدونستیم که دروغه ولی میخواستیم باورش کنیم چون راحتتر بود...
- ولی دیگه نمیشه نادیدهش گرفت. ما میخوایم بدونیم که خیری و آراس چی رو فهمیدن که بیخیال زندگی تو اینجا شدن و مرگ رو ترجیح دادن.
با این حرف چشمان هورام هوشیار شدند و آرمیلا هم با لباسی مرتب بیرون آمد و گفت:
- اونها فقط فهمیدن نمیتونن از پس فشار روانی کنترل کندو بر بیان. برا همین تصمیم گرفتن برن. از کجا مطمئنین که حتما میمیرن؟
- شنیدیم...
- دیشب کارتون داشتم اما صدای بحثِتون با اونا از لای در شنیده میشد. داشتین در مورد مردنِتون حرف میزدین. اینکه اونا امروز میمیرن...
دهان هورام باز ماند اما آرمیلا دستی در هوا تکان داد و گفت:
- برای برداشت اعضای قابل پیوند رفتن.
- کجای دنیا برای برداشت اعضا آدم رو یه سال پروار میکنن؟
زن فریاد کشان، راهش را از میان جمعیت باز کرد و جلو آمد. ادامه داد:
- یه نگاه به هیکل خودتون و ماها بکنین؟ این هیکلها به درد برده جنسی بودن نمیخوره. قلب چربی گرفته و کبد چرب، کجا برای پیوند اعضا مناسبه؟
حالا دقیقا جلوی آرمیلا و هورام ایستاده بود. دستانش را به طرفین باز کرد و به افراد پشت سرش اشاره کرد.
- ما میخوایم حقیقت رو بدونیم. مهم نیست چه قدر تلخ یا وحشتناک باشه، ما نیاز داریم حقیقت رو بدونیم.
دستانش را جلو آورد و رو به آن دو گرفت.
- از طرف همه التماس میکنم، لطفا، حقیقت اینجا رو بهمون بگین.
پس از آن همه ساکت شدند تا جواب آرمیلا و هورام را واضح بشنوند. آن دو، دقیقهای چیزی نگفتند و به همدیگر نگاه کردند. پس از مدتی، صدای هورام از بلندگوها پخش شد.
- مطمئنین همه میخوان بدوننن؟ پنج دقیقه وقت دارین فکر کنین. هر کس نمیخواد بدونه، بره تو اتاقش. ما بلندگوی اتاقش رو به طور موقت خاموش میکنیم.
دستانش را جلوی بدنش در هم حلقه کرد و به دیوار تکیه داد. سرش را عقب برد و چشمانش را بست. آرمیلا هم کنارش رفت و سرش را به او تکیه داد. پس از پنج دقیقه، تبلت را روشن کرد و میان صفحاتش گشت.
- خب، حالا که همه تصمیمشون رو گرفتن...
سرش را بالا آورد و به چهرههای در دیدش نگاه کرد.
- لطفا برین تو سالن اجتماعات، ما هم خودمون رو مرتب میکنیم و میایم.
جمعیت به آرامی به آخرین طبقه عقب نشست و آن دو به اتاق خود بازگشتند. در را بستند و هورام پشت در سقوط کرد. آرمیلا مقابلش نشست و دستش را گرفت. به چشمان هم خیره شدند و اشکهایِشان جاری شد. همیشه از چنین روزی میترسیدند. از واکنش دیگران، بعد از فهمیدن حقیقت میترسیدند. از برخورد ژوپین میترسیدند چون نمیدانستند چه خواهد کرد. آرمیلا جلو رفت و به آرامی بو☆سهای بر لبهای هورام زد. سپس پیشانیاش را بر پیشانی او گذاشت و دستش را در موهای او فرو برد.
- میدونی که همیشه کنارت میمونم.
- میدونم.
- تو هم همیشه کنارم میمونی؟
- تا جون تو بدنم هست.
- تا وقتی کنار همیم، میتونیم از پس هر شرایطی بر بیام، مگه نه.
- بر میایم.
از او فاصله گرفت و بلند شد. دستش را سمت هورام دراز کرد و گفت:
- پس چرا زانوی غم بغل کردیم وقتی که همدیگه رو برای تکیهگاه داریم. بلند شو بریم.
هورام دستی به صورتش کشید و لبخند زد، دست آرمیلا را گرفت و بلند شد.
- درسته، تا تو کنارمی هر چیزی رو میتونم تحمل کنم. بریم که اگه زیاد منتظرشون بزاریم باز پشت در جمع میشَن.
سریع لباسِشان را عوض کردند و پایین رفتند. روی نزدیکترین میز قسمت بار، دو ظرف غذای دست نخورده به چشم میخورد.
- برای شماست. چون نمیشد برشون گردوند، نگهشون داشتیم.
هورام از چند نفر خواست میز را همراه دو صندلی به روی استیج رقص منتقل کنند. سپس دست آرمیلا را گرفت و روی استیج رفت. روی صندلیها نشستند و به جمع نگاه کردند. آرمیلا کمی با غذایش بازی کرد و پرسید:
- نظر خودتون چیه؟
کتابهای تصادفی

