فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

خط خون

قسمت: 29

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

آترین، دوباره هر دو را بو کشید. لرزش بدن‌ِشان را زیر دستش حس می‌کرد. سرش را به گردن آرمیلا نزدیک‌تر برد. نبض گردنش به شدت می‌تپید و عطر تنش را بیشتر به مشامش می‌فرستاد. چشمانش را بست و دهانش را باز کرد. دندان‌هایش نزدیک پوست لرزان او بود که صدایی متوقفش کرد.

- آترین...

سرش را عقب برد و به دوستش نگاه کرد. لحن او آرام اما سرد و پیشانیش چروک شده بود. اثری از لبخند لحظه‌ای پیش روی لبان و در چشمانش باقی نمانده بود.

- کافیه. بیا بشین.

آترین می‌دانست، نزدیک بود از حد مجاز بگذرد اما خود را نباخت. آن دو را رها کرد و زمزمه کرد:

- چه خسیس. حالا یه گاز که نمی‌کشتشون.

لب‌های ژوپین خیلی محو به بالا تاب خوردند و لحنش گرم‌تر شد.

- خسیس نیستم اما می‌دونم اگه بذارم بچشی‌شون تا نکشی‌شون راحت نمی‌شی. منم فعلا بهشون نیاز دارم، پس فعلا باید جلوی خودت رو بگیری.

آترین خندید و دوباره نشست و از آرمیلا و هورام پرسید:

- نظر خودتون چیه؟

هورام بدون تردید جواب داد:

- ما مشتاق مرگیم اما نظر ما مهم نیست. مهم خواست رئیسه که اعمال هم میشه.

ابروهای آترین بالا رفت و به ژوپین نگاه کرد.

- این‌جوری نگاه نکن. چند دقیقه پیش از ترس نمی‌لرزیدن. از هیجان می‌لرزیدن چون فهمیده بودن ممکنه به دست تو بمیرن.

چشمان آترین تا آخر باز شدند و سعی می‌کرد چیزی بگوید اما نمی‌توانست. هیچ کلمه‌ای نمی‌توانست بیابد تا چیزی را که شنیده بود توصیف کند. مگر می‌شد کسی از مرگ نترسد هیچ، مشتاق آن هم باشد؟ آترین تا به حال چنین کسی را ندیده بود. ژوپین بلند خندید و ادامه داد:

- این دو تا سال‌هاست دارن مردن بقیه رو می‌بینن. می‌دونن ممکنه چه سرنوشتی داشته باشن اما از زندگی خسته‌ن. دوست دارن بمیرن اما من بهشون اجازه نمی‌دم چون هنوز زنده‌شون واسم کارایی داره.

- تا کی...؟ تا کی می‌خوای زنده نگهشون داری؟

ژوپین مدتی فکر و در ذهنش حساب کرد. سپس گفت:

- خیلی بشه، سیزده سال دیگه.

آترین دوباره نگاه‌ِشان کرد و سعی کرد سن‌ِشان را حدس بزند.

- خیلی زیاده. الان چند سال‌ِشونه؟ تا اون موقع پیر نمیشن؟

- نه خیلی. الان بیست و چهار سالشونِ. از بهترین سن می‌گذرن و ممکنه از سن مناسب هم بگذرن اما هنوز میشه ازشون لذت برد.

آترین سال‌ها را جمع بست و پرسید:

- تا اون موقع از سی و پنج می‌گذرن. چرا اصرار داری تا اون موقع نگه‌شون داری.

ژوپین نگاهی به آن دو انداخت که خستگی و خشم در جز جز وجودشان موج می‌زد. لبخندی زد و جواب داد:

- چون باید جانشیناشون رو بزرگ و تربیت کنن.

به شیشه و سالن پشتش اشاره کرد و ادامه داد:

- اونایی که چند دقیقه قبل خورده شدن، زن و شوهر بودن. وقتی اومدن زنه باردار بود و نمی‌دونست. تصمیم گرفتم بذارم بچه‌اشون به دنیا بیان و همین‌جا بزرگ بشه.

- مگه قرار نبود جای این دو تا رو بگیرن؟ پس چی شد نظرت رو عوض کردی؟

- من عوض نکردم. اون دو تا دیشب یهو تصمیم‌ِشون عوض شد. گفتن نمی‌تونن بچه‌هاشون رو طوری بزرگ کنن تا بقیه‌ی مردم رو به مسلخ ببرن. برای همین، منو یهویی عوض شد.

سپس سمت آرمیلا و هورام چرخید و گفت:

- برین استراحت کنین. به زودی روش آموزش بچه‌ها رو بهتون می‌گم.

تشکری کردند و سریع به کندو برگشتند. تمام طول روز بدون خوردن غذایی، سر پا بودند و به ساز ژوپین رقصیدند. وقتی به کندو رسیدند، وقت شام بود اما معده‌شان حتی از فکر به غذا، آشوب می‌شد. بدون سر زدن به آخرین طبقه، به اتاق‌ِشان رفتند و دستگاه پخش موسیقی را روشن کردند و صدایش را تا آخر زیاد کردند.

سپس به حمام و زیر دوش رفتند. آب پاک روی بدنشان جاری شد و هر بویی را که به سالن جشن مربوط بود، همراه خود می‌شست و می‌برد. اشک‌های‌ِشان در آب جاری حل شدند. دهان باز کردند اما صدایی از آن خارج نشد‌. یک بار... دو بار... سه بار... بی‌نهایت بار تلاش کردند دردشان را فریاد بزنند اما درون‌ِشان چنان طوفانی بود که صدای‌ِشان را به حنجره نرسیده خفه می‌شد. خسته از تلاش‌های بی‌ثمرشان، بدن‌ِشان را خشک کردند و به تخت رفتند اما صدای در زدن، مانع استراحت‌ِشان شد.

هیچ حوصله‌ی حرف زدن با کسی را نداشتند، پس افراد پشت در را نادیده گرفتند و پتوی‌ِشان را روی سر خود کشیدند. هر چند در بدون توقف، به صدا در می‌آمد و افراد پشت در، نامِ‌شان را فریاد می‌زدند. درد در سرشان می‌پیچید و چشمان‌ِشان برای بسته شدن التماس می‌کرد. اما ساکنین کندو همین امشب را برای آزارشان انتخاب کردند. هورام پتو را کنار زد و نشست. پیژامه‌اش را به چنگ گرفت و دستانش را در آستین‌های لباس فرو کرد. بدون بستن دکمه‌های آن بلند شد و در را باز کرد.‌

***

تمام روز منتظر برگشت آرمیلا و هورام بودند اما آن‌ها برنگشتند. بعدازظهر ساکنین جدید را آوردند اما مدتی بعد دوباره کندو را ترک کردند و آن‌ها فرصتی برای صحبت با آن دو پیدا نکردند. بلاخره در اولین ساعات شب متوجه وردشان به کندو شدند. تصمیم گرفتند در سالن منتظر بمانند تا با آن‌ها صحبت کنند ولی برای غذا نیامدند.

وقتی همه شام‌ِشان را خوردند، تصمیم گرفتند خود سراغ‌ِشان بروند و تا راضی به گفتن حقیقت نشدند، رهایشان نکنند. پس همه به سمت طبقات بالاتر رفتند. حدود چهل نفر با آسانسورها بالا رفتند و بقیه به سرعت پله‌ها را بالا رفتند. از جلو در تجمع کردند و راه‌رو‌ها و راه‌پله‌ها را کامل پوشاندند. افراد جلوتر به در می‌کوبیدند و بقیه به نرده‌ها. همزمان اسم‌های آن دو را صدا می‌زدند. برای چندین دقیقه مداوم و یک‌صدا، نامشان را فریاد زدند تا بلاخره در باز شد.

کتاب‌های تصادفی