فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

خط خون

قسمت: 32

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

- نه، فقط قسمت مسکونی تو هر شیفت پنج نفر مراقبشن. در کل پونزده نفر برای این اتاق کار می‌کنن. بقیه‌ی اتاقا رو شیش تا هفت نفر اداره می‌کنن. پنج نفر توی روز و یک یا دو نفر برای شب. چون هیچ محصولی تو شب داخل مزارع نمیره. اما دوربینا برای شب به حسگر حرکتی مجهزن و با دیدن حرکت، آژیر برای نگهبانای مسلح به صدا در میاد.

سپس او را به اتاق کنترل دیگری بود که فقط یک نفر داخل آن بود.

- این اتاق کنترل اصلیه و تمرکزش بیشتر روی سرپرستای کندوئه. هر جایی که می‌رن دوربین همون منطقه به کار می‌افته. هیچ حرکت این دو نفر از چشممون دور نمی‌مونه.

آترین به مانیتوری اشاره کرد و پرسید:

- چرا این یکی دوربین حرارتیه؟ تو اون یکی اتاق هم، بیشتر مانیتور‌ها، تصویر حرارتی داشتن.

ژوپین مدتی به تصویر حرارتی دو پیکری که کنار هم بودند، خیره ماند و جواب داد:

- من علاقه‌ای به دیدنشون موقع استراحت و نظافت ندارم، برای همین اتاق‌های استراحت و سرویس بهداشتیا دوربین حرارتی ندارن اما میکروفون دارن و نگهبان این‌جا اگه دید حرفاشون مشکوکه ضبطشون می‌کنه و بهم خبر میدن.

در همین حین متوجه شدند یکی از پیکرها از جا بلند شد و سمت در رفت و آن را باز کرد. با دستور ژوپین، نگهبان تصویر دوربین را به راه‌روی طبقه اول تغییر داد.

- ژوپین اینجا چه خبره؟ چرا همه جلوی در این اتاق جمع شدن؟

- چیزی نیست. این دو تا احمق عاقبت اصلیشون رو از همه پنهون کردن حالا این‌ها شک کردن و ازشون جواب می‌خوان. دوست داری بدونی چکار می‌کنن؟

بعد به نگهبان اشاره کرد و او تصویر را به مانیتور بزرگ‌تری روی دیوار منتقل و صدا را درون اتاق پخش کرد. ژوپین با لذت و آترین با کنجکاوی به تصویر جمعیت خیره شدند. وقتی آرمیلا و هورام آخرین بندهای امید را در ذهن زندانیان پاره و آن‌ها را گیج و سردرگم رها کردند و به اتاق‌شان برگشتند، ژوپین به آترین گفت:

- این هم دلیل دیگه‌ای که می‌ذارم این دو نفر از بعضی مطالب اطلاع پیدا کنن. جرقه‌های شورش و فرار رو این نفر راحت خاموش می‌کنن و لازم نیست نگران اکثریت باشم. فقط باید خوب مراقب کارای این دو نفر باشم.

دوباره به مانیتور نگاه کرد و به نگهبان گفت:

- زیاد دارن انرژی می‌سوزونن. خاموششون کن و ببین همه باشن.

- اطاعت قربان.

آترین کمی سرش را کج کرد و منتظر ماند تا متوجه منظور طوپین شود. نگهبان صفحه کلیدی را جلو کشید و سریع چند دکمه را فشرد. بلافاصله همه افراد داخل تصویر روی زمین افتادند و از جایشان تکان نخوردند. نگهبان اعداد روی مانیتور را خواند و گفت:

- همه دو هزار و دویست و چهل و چهار ساکن کندو، شامل شش کشتار فردا صبح و دو سرپرست، داخل کندو هستن. لازمه افردای رو بفرستم تا محصولات رو به داخل اتاقاشون ببرن؟

- لازم نیست. این براشون هشدار مناسبی میشه تا حرفای آرمیلا و هورام رو جدی بگیرن.

سپس همراه آترین از ساختمان بیرون رفت و گفت:

- جاهایی رو هم که نمی‌شد با دوربین کنترل کنم، نگهبان مسلح گذاشتم. حتی یه پشه هم بدون این‌که ما خبردار بشیم، از این‌جا خارج نمیشه، چه برسه به چندتا آدم گنده.

آرمیلا و هورام کنار هم دراز کشیده بودند. انگشت آرمیلا روی بازوی هورام حرکت کرد و اشکالی را نقاشی کرد. سپس انگشت هورام روی بازوی آرمیلا رقصید. از همان اولین سال‌ها، زبانی تصویری برای خود ساختند و حرف‌هایی را که کسی نباید بشنود، با این زبان به هم می‌گفتند. بیشتر اوقات از بدن هم‌دیگر به عنوان صفحه و انگشت برای قلم استفاده می‌کردند. از چشم دیگران در حال بازیگوشی بودند اما فقط خودشان می‌دانستند که به هم چه می‌گویند. حتی ژوپین هم بعد این همه سال به رقص انگشانشان شک نکرده بود.

- حالا چی؟ بهشون راه فرار رو نشون بدیم تا بچه‌ها رو ببرن بیزون؟

- باید چند رو انتخاب کنیم. تازه یکی دو سال هم طول می‌کشه تا همه چیز آماده بشه. تا اون موقع مدام باید برای فراری که نصیبشون نیست کار کنن.

- درسته، پیدا کردن کسایی که برای فرار بقیه فداکاری کنن سخته اما باید از یه جایی شروع کنیم.

- شروع می‌کنیم. اول باید الفبای خودمون و درست نفس کشیدن رو بهشون یاد بدیم.

- کم‌کم بقیه‌ی چیزها هم درست میشه.

انگشتانشان حرف می‌زدند تا خوابشان برد. صبح که از خواب بیدار شدند، قربانیان را داخل اتاق‌های ایزوله دیدند اما یادشان نمی‌آمد خودشان این‌کار را کرده باشند. پس جلو رفتند و دریچه‌ی یکی از اتاق‌ها را باز کردند و پرسیدند:

- کی شماها رو این‌جا گذاشته؟

- دیروز عصر، قبل برگشتنتون، چندتا نگهبان اومدن سراغمون و این‌جا زندانیمون کردن.

- دیشب چیزی خوردین؟

- نه، نگهبانا به زور یه محلول ملین بهمون خوروندن و کسی هم یادش نبپد بهمون شام بده.

- یکم صبر کنین براتون یه چیزی میاریم بخورین.

سپس پایین رفتند و دیدند همه گیج و ناراحت کف سالن نشسته و از هم می‌پرسند: «چه اتفاقی افتاده‌ است؟»

آرمیلا و هورام با احتیاط خودشان را به سمت قسمت غذاخوری باز کردند و گفتند:

- یادتونه بهتون گفتیم یه نانو چیپ تو سرتون کار گذاشته شده؟ ژوپین دیروز اون رو فعال و شماها رو بیهوش کرده. می‌خواین فرار کنین؟ فکرش رو هم نکنین. با کوچکترین علائم استرس، ترس و هیجان، زندگی سنجاتون، نانو چیپ رو فعال می‌کنه تا بیهوش بشین.

محفظه غذا را باز کردند، غذای خودشان و قربانیان را گرفتند و رفتند. بعد از خوردن، دست‌های آن‌ها را از پشت بستند و به سمت کشتارگاه راه افتادند. ناگهان یک‌نفرشان پرسید:

- این‌که قراره ما خورده بشیم، راسته؟

- آره ولی نمی‌خواد نگران این موضوع باشین.

یکی از مردان پرخاش کرد،

- منظورت چیه نمی‌خواد نگران باشیم؟ قراره غذای یه عده حرومزاده بشیم بعد می‌گی نگران نباشیم؟

هورام گردن مرد را گرفت و کمی فشرد. از میان دندان‌هایش غرید:

- امروز فقط سرتون بریده میشه، تنها چیزی که باید بدونین همینه.

مرد را رها کرد و جلوتر رفت.

- قبلا هم می‌دونستین قراره بمیرین، اون موقع فکر می‌کردین اعضاتون رو برای پیوند برمی‌دارن الان می‌دونین به عنوان غذا...

به سمت آن‌ها برگشت و ادامه داد:

- تا الان صدبار گفتیم، باز هم می‌گم؛ شماها زندگی می‌خواین، من و آرمیلا مرگ. اگه راهی برای مردن داشتیم تا الان هزار بار مرده بودیم.

ینشان قرار گرفت. گردن هر دو را از پشت گرفت و سمت اتاق هلشان داد.

- این بار آتش و روشنا هم تماشا می‌کنن. در واقع هر بار که به خاطر سهل‌ انگاریاتون یا بی‌احترامی به من تنبیه می‌شین، جلو چشم این دو تا تنبیه می‌شین.

اگر فشار دست ژوپین برای حرکت رو به جلو نبود، حتما همان‌جا روی زمین سقوط می‌کردند. هر چند زانوانشان خم شده بود و عرق سرد، بدنشان را پوشاند. آرمیلا التماس کرد.

- اون‌ها هنوز بچه‌ن رئیس. تو رو به هر چی اعتقاد داری نکن...

هورام همراهیش کرد.

- بهشون رحم کن رئیس. اون‌ دو تا هیچ خطایی نکردن...

می‌گفتند اما گویی ژوپین سنگ شده

کتاب‌های تصادفی