فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

روزی روزگاری با خواهر خوندم

قسمت: 0

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فهرست:

مقدمه

قسمت 1: 7 ژوئن (یکشنبه)

قسمت 2: 8 ژوئن (دوشنبه)

قسمت 3: 9 ژوئن (سه شنبه)

قسمت 4: 10 ژوئن (چهارشنبه)

قسمت 5: 11 ژوئن (پنجشنبه)

قسمت 6: 12 ژوئن (جمعه)

قسمت 7: 13 ژوئن (شنبه)

خاتمه: دفترچه خاطرات ساکی آیاسه

اتفاقات پس از داستان

مقدمه

من با اعتماد به نفس کامل، جمله‌‌ای رو که می‌خونین می‌گم! چون خودم تجربه‌اش کردم: یه خواهرخونده کوچیک‌ترهیچی جز یک غریبه نیست.

برای یه پسر بالغ کلاس یازدهمی، این اتفاق بدون شک بدترین بدشانسیه و برای یه پدر یا مادر مجرد، بهترین برکت. مثلاً به رابطه‌ی غیرخونی بین برادر خواهر ها تو مانگا، لایت ناول، و بازی ها نگاه کنین. مثلا، خواهره همیشه شخصیت اصلی زن داستانه و آخرشم عاشق هم می‌شن. اگه فکر می‌کنین این منطق طلاییه و حتما جواب می‌ده، صددرصد درد و رنج زیادی می‌کشین و آخرشم بهتون می‌گن «از آبجی کوچولوت مراقبت کن». یه نقش قهرمان‌مانند بهتون می‌دن و خلاص.

واقعیت همیشه فرق می‌کنه. اگه می‌خواین بدونین فرق یه خواهرخونده خیالی با یه واقعیش چیه، پس بزارین یه مثال براتون بزنم؛ تصور کنین من از شغل پاره‌وقتم تو یه کتاب فروشی برگشتم خونه، بعد با خواهرناتنیم روبرو می‌شم که تو پذیرایی روی مبل نشسته و داره شکلات داغ نوش جون می‌کنه. گفت‌و‌گومون اینجوری پیش می‌ره...

«من خونه‌‌م، آیاسه-سان.»

«خوش برگشتی، آسامورا-کون.»

همین. الان می‌فهمین چی می‌خوام بگم؟ هیچ خبری از یه «اونی-چانِ~» دوست‌داشتنی و شیرین یا یه «ها؟ می‌شه با من صحبت نکنی برادر بزرگه‌ی مزخرفِ؟» سردوبی‌روح نیست. خوش‌آمدگویی ما به همین سادگیه. ما جفتمون تو واقعیت زندگی می‌کنیم، نه خیلی با هم صمیمی هستیم نه خیلی سرد و خشک.

هیچ تپش قلب سریع، حرفای شیرین و احترام خیلی زیاد یا کمی در کار نیست. همچین چیزایی بین منو خواهرناتنی‌م وجود نداره. بعد 17 سال تنهایی زندگی کردن، وقتی یهو بهت بگن یکی قراره از فردا باهات زندگی کنه، راستیتش هیچ احساس خاصی بروز نمی‌دی. در حدی که دو تا آدم که اتفاقی دو سال باهم همکلاسی بودن، بیشتر از ما با هم آشنایی دارن.

اسم من یوتا آساموراست . من یه پسر 17 ساله ساده‌ام که کلاس یازدهمه. اگه کسی براش سؤاله که چرا تو همچین سنی یهو یه خواهرخونده گرفتم، دلیلش اینه که بابام یکم زیادی «سرزنده» ست. من تنها کاری که می‌تونم بکنم اینه که از ته قلبم بهش احترام بزارم که تو همچین سنی تونسته دوباره ازدواج کنه.

لحظه‌ای که تو بچگی هوش و قدرت تفکر رو بدست آوردم، تجربه‌ی ناخوشایند دعوای پدر و مادرم رو تو کل روز تجربه کردم. وقتی شنیدم پدرم گفت می‌خواد طلاق بگیره، تنها کاری که می‌تونستم بکنم اینه که سرمو بالاپایین کنم. اون احمق، حتی ازم عذرخواهی هم کرد. گفت اینا همه به دلیل ناتوان بودنشه، حتی با اینکه من می‌دونستم همه چیز تقصیر مادرمه و داره به بابام خیانت می‌کنه. از اون به بعد، تو زندگیم هیچ توقع خاصی نداشتم از دخترایی که باهاشون سروکله می‌زدم.

خبر رو وقتی شنیدم که کلید دوچرخه‌م رو برداشته بودم و داشتم کتونی‌‎هامو می‌پوشیدم.

«بابات تصمیم گرفته دوباره ازدواج کنه.»

«جانم؟»

«کسی که می خوام باهاش ازدواج کنم یه خانم خیلی خوشگله، تو مشکلی نداری دیگه؟»

«راستش با توضیحاتت دقیقا نمی‌دونم بگم چجور آدمیه.»

«از بالا 92، 61، 90.»

«بهت نگفتم بزنی تو کار ریاضی...فکر کن من چه احساسی پیدا می‌کنم وقتی سه تا سایز مادر آیندمو می‌شنوم، با اینکه هنوز ندیدمش.»

«حتما خوشحالی که قراره همچین مامان خوش‌هیکلی گیرت بیاد، مگه نه؟»

«نه راستش.»

«امکان نداره...! اینکه نشه نظرتو اینجوری جلب کرد...یعنی واقعا بالغی؟ راستش می‌دونستم یه جای کار می‌لنگه...»

«هوی، خیلی طرز فکر مزخرفی از پسرت داریا.»

مثل اینکه بعضیا از اینکه می‌گم از دخترا هیچ انتظاری ندارم برداشت بدی می‌کنن. با اینکه ازشون انتظاری ندارم، ولی بازم با دیدنشون هیجان زده می‌شم. مثلا وقتی یه دخترو کنار استخر تو لباس شنا می‌بینم، خیلی خوشم می‌آد. ولی بازم اگه اینجوری که می‌گی هستم، دیگه نمی‌تونم هیجانی داشته باشم نسبت به کسی که قراره به زودی مادرم بشه.

«بازم، اصلا چطوری باهاش آشنا شدی؟ تو الان 40 سالته. سرکارت دیدیش یا چیزی؟»

«اون تو یه فروشگاه کار می‌کنه که همکارم منو کشوند توش. وقتی دید این‌قدر شکسته و داغونم، ازم مراقبت کرد.»

«مطمئنی گول نخوردی...»

من از اون‌جور آدما نیستم که بگم همه ی زنا مثل همن، ولی وقتی بابامو می‌بینم که قبلاً به خاطر یه زن با چیزای مزخرفی رو‌به‌رو شده، یه کاری می‌کنه خیلی امیدوار نباشم.

«آکیکو-سان اینجوری نیست. هاهاهاهاها!~ همه چی روبه‌راهه.»

فقط کسی که سرش شیره مالیدن همچین حرفی رو بااعتماد به نفس می‌زنه. تنها کاری که تونستم بکنم، این بود که فقط آه بکشم.

البته، این نهایت کاری بود که می‌کردم.

«اگه خوشحالی پس منم هستم. منم همین‌جوری کار خودمو انجام می‌دم.»

این یعنی انتظار هیچی نداره. از اون‌جایی که من هیچ امید بالایی به این زندگی جدید با یه مادر جدید ندارم، اگر هم فریب بخورم و تهش همه‌چیز بد تموم شه، قرار نیست ناراحتی و دردی بهم برسه.

«البته این‌دفعه یکم فرق داره. قراره یه خواهر کوچیک‌تر هم گیرت بیاد.»

«جانم؟ خواهر کوچیک‌تر؟»

«آره. دختره آکیکو-سانه. آکیکو-سان یه عکس ازش بهم نشون داد. خیلی بامزه ست.»

این‌طور که به نظر می‌آد، هم بابام هم اون زن دوباره می‌خوان ازدواج کنن. حدس می‌زنم اینم یکی از دلایلیه که بهم جذب شدن.

«بیا نگاه کن. بامزه ست، مگه نه؟»

«خب...آره.»

با هیجان گوشی‌شو درآورد تا عکسو بهم نشون بده. تو عکس تونستم دختری رو ببینم که به نظر می‌اومد دبستانی باشه. مثل اینکه یه کتاب ترجمه‌شده خارجی رو پاهاش بود که احتمالا مخاطباش آدمای هم سن خودش باشن. مثل اینکه زیاد با عکس راحت نبوده، چون صورتش یکم قرمز و خجالت‌زده افتاده.

«تبریک. از این بعد تو یه بردار بزرگ‌تری.»

یه دختر هم‌سن‌وسال من داشتن اونم خواهر کوچیک‌تر باشه، یکم دردسرساز می‌شه، ولی اگه تو همچین سن کمیه، اوضاع باید خوب پیش بره. و نخیر. بنده تو کار آدمای جثه کوچیک (لولی) نیستم. من فقط از این خوشحالم که چون تفاوت سنی بالایی داریم، نباید زیاد باهاش باملاحظه باشم، همین. به نظرم بامزه ست، ولی بازم می‌گم، من تو کار همچین آدمایی نیستم.

«و ما قراره امروز ساعت 9 یه قرار ملاقات داشته باشیم. می‌تونی بعد از کار بیای؟»

«یکم یهوییه....»

«خب... می‌خواستم بهت بگم، ولی هیچ‌وقت موقعیتشو پیدا نمی‌کردم. الانم یه ماه شده و خب... همین‌طور که می‌بینی تو همچین وضعیتی هستیم.»

«برای عقب انداختنش باید یه محدودیتی باشه!»

«هیچ بهونه‌ای ندارم، هاها...»

بابام همچین آدمیه. اصلاً نمیشه بهش اطمینان کرد و از اون طرف کورکورانه به آدما اعتماد می‌کنه. من چطوری می‌تونم نگران نباشم؟

«فهمیدم. خودمو می‌رسونم. بهتره خداروشکر کنی از اون خلافکارایی نیستم که کل شبو بیرونه.»

«من هیچوقت نگران این موضوعات نشدم.کاملاً بهت اعتماد دارم.»

خداوکیلی چطوری می‌تونی این‌قدر آسون به بقیه اعتماد کنی.

یه مادر جدید، یه خواهر جدید، یه خانواده جدید. این کلمات، وقتی داشتم کار‌پاره وقتمو انجام می‌دادم و مجذوب سال بالایی خوشگلم بودم، کلم رو پر کردن. به قول دِوورا زک ، چندکاری، اوج حماقته. برای همین، فقط روی برخورد اولم با خواهرخونده جدیدم تمرکز کردم. همین باعث شد تو طول کار، چندبار گند بزنم و چندبار هم ارشدم سرزنشم کنه. حتی با اینکه اون کتاب دوورا زکو بهم پیشنهاد داده بود.

وقتی شیفتم تموم شد، ارشدم زد به شونم و گفت «موفق باشی، داداش بزرگه!»، که باعث شد بفهمم تو عمق وجودش آدم مهربونیه.

تو شیبویا شب شده بود. چند دقیقه طول کشید که با دوچرخه از محل کار پاره‌وقتم برسم به دوگن‌زاکا و آخر سرم تونستم برسم به اون رستوران خانوادگی، که بابام داشت راجع بهش صحبت می‌کرد. تو همچین زمانی، محوطه همیشه شلوغه و چند تا زن هنوز جلوی رستوران ایستاده بودن. با شنیدن حرفاشون فهمیدم احتمالاً درباره‌ی دوست پسرایی صحبت می‌کنن که دارن باهاشون بیرون می‌رن.

یکی‌شون گفت «هم لباساش ضایعه ست هم نمی‌دونه چطوری با یه خانم رفتار کنه». بدنش برنزه بود و لباسای پر زرق‌وبرقی پوشیده بود. موهاشم به‌طرز عجیب غریبی پیچیده شده بود. راستش خانم، از نظر من شما هم ضایعی. چطوره این چیزایی که الان گفتی رو تو صورت دوست پسرت هم بگی؟

به هر حال، گفتنش هیچ فایده‌ای نداشت، به خاطر همین فقط از کنارش رد شدم و پیامای بابامو چک کردم که جاشونو پیدا کنم. ترجیح می‌دادم که به یه آدم تو چشم دیگه برنخورم که از بقیه توقع خیلی بالایی دارن. الان قراره خواهر کوچیک‌تر دبستانی‌مو ببینم. بازم می‌گم، من تو کار لولی نیستم. فقط می‌خوام مطمئن شم که اینجوری بزرگ نشه.

«هی، یوتا! ما اینجاییم.»

بابام به احتمال زیاد منو داخل رستوران دیده که دارم دور و برمو نگاه می‌کنم برای همین منو صدا زد. درحالی‌که احساس ناجوری داشتم، سریع به سمت میز رفتم چون نصف مشتریا داشتن منو نگاه می‌کردن.

-ریشه این ناراحتی که منو اذیت می کرد از قبل اونجا کاشته شده بود.

هرچی بیشتر جلو می‌رفتم این ریشه بزرگ تر می‌شد، تا جایی که وقتی روبروی صندلی بابام ایستاده بودم تا بتونم قشنگ صورت خانواده‌ی جدیدمو ببینم، این‌قدر بزرگ شده بود که یکم بعد ازش یه گل خوشگل شکفت. ببخشید، ولی چه کوفتی داره اتفاق می‌افته؟

«از ملاقات باهات خوشوقتم~. پس تو یوتا-کون هستی. ببخشید که مجبور شدی درست بعد از کار پاره‌وقتت بیای اینجا.»

«ن-نه، مشکلی نیست. من یوتا آسامورا هستم. پس شما...»

«بله، اسم من آکیکو آیاسه هستش. فوفو، چیزای زیادی درباره‌ت از تایچی-سان شنیدم ولی تو واقعاً قابل اطمینان به نظر می‌رسی.»

خانمی که خودشو آکیکو آیاسه صدا زد، اینو به من گیج گفت و وقتی که اسم بابامو گفت یه لبخند ملیح زد. از ظاهر و نگاهش، سِحر یک بزرگسال رو حس کردم. اولش فکر می‌کردم که از اون دسته آدما ست که تو شب دوروبر شهر می‌پلکه. ولی آکیکو-سان اینجوری به نظر نمی‌رسید.

البته، الان این موضوع مهم نیست. دلیل تپق زدنم و فردی که توجه و نگاهمو جلب کرده بود، کنار آکیکو-سان نشسته بود. می‌تونم یه شباهتایی رو تشخیص بدم که تو عکس دیده بودم. این احتمالاً دختریه که قراره خواهر کوچیک‌تر جدیدم بشه. این به کنار، با چیزی که تصورش کرده بودم خیلی فرق داشت.

«بجنب، خودتو معرفی کن~»

«باشه.»

دختر که قامت بلند، موی طلایی بلند و تقریباً درخشان، و گوشواره ی درخشنده نقره‌ای تو گوشش داشت و مامانش ترغیبش کرده بود، لبخند عجیبی بهم زد.

«از آشنایی باهاتون خوشوقتم. من ساکی آیاسه هستم.»

«اِه، آه، بله. منم یوتا آسامورا هستم.»

-به چه کوفتی دارم نگاه می‌کنم؟

من قطعاً می‌تونستم شباهتا رو ببینم. اگه کسی بهم می‌گفت که این همون دختره دبستانیه تو عکسه، قبول می‌کردم. البته اگه می‌گفت در واقع جوریه که 10 سال بعد اون عکس می‌شه. کاملا گیج‌و‌ویج، به ساکی آیاسه که رو به روم بود نگاه کردم. دختربچه دبستانی؟ چرا زر می‌زنین، این که یه زن بالغه.

اون موهاشو مد روز درست کرده بود، ولی خود رنگ موهاش تو چشم بود. دور مچ و گردنش جواهر بسته بود و تو گوشاشم گوشواره بود. لباسش کاملا بی‌پروا نبود، ولی این‌قدر باز بود که قشنگ یکی از شونه هاشو نشون بده. به خاطر نور رستوران سخت بود، ولی فهمیدم آرایشش هم خیلی خوب انجام شده.

تو یه کلمه، به نظر می‌اومد دختر خوش سلیقه‌ای باشه. یکی از آدمای برونگرا که فکر می‌کردم هیچوقت قرار نیست باهاشون سرو کله بزنم. از نوع صحبت و رفتارش به نظر می‌اومد یک آدم بالغه که به اندازه ی کافی عقل و شعور داره، که فقط باعث شد این حس ناراحتی بیشتر شه که داشت منو آزار می‌داد. فعلا تصمیم گرفتم کنار بابام بشینم تا در این باره ازش سوال کنم.

«هی، می‌دونی، این چیزی نیست که من شنیدم دیگه؟»

«خب، من باره اوله از نزدیک می‌بینمش... اصلا خبر نداشتم. من فقط یه عکس داشتم.»

«هرجور بهش نگاه کنی صددرصد همسن منه.»

«یه جورایی. اون 17 سالشه و مثل تو کلاس یازدهمه.»

«بعد تو گفتی اون خواهر کوچیکمه؟»

«تولد تو یه هفته زودتر از اونه.»

«یه هفته...»

فقط یه هفته؟ چه فرقی می‌کنه، ما هم سنیم. تو سرم، تصویر یه خواهر کوچیک بامزه که نباید زیاد باهاش با ملاحظه باشم، هزار تیکه شد.

«من متأسفم که قضیه این‌قدر گیج‌کننده شد. ساکی نمی‌ذاشت الان که بزرگ شده ازش عکس بگیرم. منم فقط عکسای قدیمی‌شو داشتم~» یا حدس زده بود یا به احتمال زیاد صحبتای منو بابامو شنیده بود، چون دستشو گذاشته بود کنار صورتش و به دخترش نگاه می‌کرد.

از اونجایی که من خودم اصلا طرفدار عکس گرفتن نیستم، می‌دونستم منظورش چیه. چیزی که نمی‌فهمیدم اینه که چرا آکیکو-سان باید یه عکس از موقعی که دخترش دبستانیه به بابام نشون بده؟

«بیشتر موقع‌ها بهم می‌گن نگاه تندی دارم، برای همین یه کم با عکس گرفتن مشکل دارم.»

«ا-اوه. که اینطور.»

آیاسه-سان یه لبخند آشفته به من زد، ولی برای من اون یه دختر خوشگل بود که تمام مردم دنیا ازش تعریف می‌کنن. اگه من بودم، قضیه با عقل جور در می‌اومد، چون من فقط یه آدم عادی دیگه‌ام. ولی دلیلی نمی‌بینم که چرا اون باید با عکس گرفتن مشکل داشته باشه. به هر حال این نظر شخصی من بود، برای همین چیزی نگفتم. نمی‌خواستم زورش کنم.

آیاسه-سان یه دستشو گذاشت رو سینش: «ولی من یکم خیالم راحت شد.»

پرسیدم: «درباره ی چی؟»

«یکم نگران بودم که شما آدم ترسناکی باشین.»

«هــــم، کی می‌دونه؟ من حس می‌کنم آدمای ترسناک همیشه یه صورت ملایمی دارن.»

«من الان خیلی چیزا از تایچی-سان شنیدم. داری تو یه شغل پاره‌وقت کار می‌کنی تا مخارج دانشگاتو در بیاری، مگه نه؟ حدس می‌زدم که آدم سخت‌کوشی باشی.»

«البته، کمتر از 10 دقیقه قبل به خاطر خرابکاری، سال بالایی‌م سرزنشم کرد.»

«نمره‌های عالی‌ت چی؟»

«اون بیرون خلافکارای زیادی هستن که باهوشن.»

«هاهاها.» آیاسه-سان انگتاشو گذاشت رو دهنش و یه خنده ریز کرد.

والدینمون هم با نگاه به این مکالمه کوتاه، لبخند زدن. به نظر می‌اومد که اولین برخوردم با خواهرخونده آینده‌ام خوب پیش رفته. تجربه‌ای که کردم خیلی با واقعیت فرق داشت، ولی فکر کنم نسبت به شرایط کارم خوب بود. فکر کنم همینجوری بتونیم خوب پیش بریم.

ما تا ساعت 10 شب درباره‌ی چیزای مختلف و برنامه‌های آیندمون حرف زدیم و بعدش بلند شدیم که بریم، چون باید صبحو زودتر شروع می‌کردیم. بابام و آکیکو-سان می‌خواستن سریع برن دستشویی و برگردن برای همین من و آیاسه-سان زودتر رفتیم بیرون و منتظرشون شدیم.

حتی این وقت شبم، دوگن‌زاکا هیچوقت نمی‌خوابه. درحالی که به مردا و زنایی نگاه می کردیم که تو خوردن نوشیدنی زیاده‌روی کرده بودن و داشتن بلند بلند صحبت می‌کردن ، من یه نگاه سریع به «خواهر کوچیک‌ترم» انداختم که کنارم ایستاده بود. به خاطر ظاهر توچشمش، دقیقا مثل کسایی بود که همین الان داشتن تو شیبویا راه می‌رفتن. اون از اون دسته زن‌ها ست که من در حالت عادی باهاشون برخورد نمی‌کنم. ولی با توجه به مکالمه‌ای که تو رستوران خانوادگی با هم داشتیم، به نظر می‌اومد از ظاهرش باهوش‌تره.

هر کاری کنی ظاهر ظاهره و هیچ ربطی به شخصیت و ادب طرف نداره. خیلی عالی می‌شد اگه می‌تونستم تو همچین کلمات ساده‌ای خلاصش کنم. البته این تنها دلیلی نبود که باهاش احساس راحتی داشتم. توضیح دادنش سخته—

«هی، آسامورا-کون. یه چیزی هست که دوست دارم قبل از اومدن والدینمون بهت بگم.»

«چیزی که نمی‌تونی به اونا بگی؟»

«درسته. فقط می‌تونم به تو بگمش.»

«من واقعا موفق شدم بعد از اون صحبت کوتاه، این‌قدر اعتمادتو جلب کنم؟ یعنی من اینقدر معرکه‌ام؟»

«من از روی حس شوخ‌طبعی، طرز صحبت و ظاهرت هیچ احساس قویی حس نکردم. برای همین فکر می‌کنم چیزی که می‌خوام بگمو بتونی درک کنی.»

«اه...»

با عقل جور در می‌آد. ساده بگم، اونم مثله منه. برای همین حس می‌کردم یه جای کار درست نیست. دوباره که بهش فکر می‌کنم، کلمه‌هایی که اون موقع بهم زد، احتمالاً منجر به این تعریف قاطع از رابطه‌ی برادر خواهریمون شد.

آیاسه سان گفت: «من انتظار زیادی ازت ندارم، برای همین می‌خوام تو هم همین‌جوری باشی. می‌تونی درک کنی دیگه؟» چشماش رو من قفل شده بود و منتظر جوابم بود. البته که جواب من از قبل آماده بود. برای هر آدم دیگه‌ای، این یه پس زدن سرد و خشکه، ولی برای من نوع موضع‌گیری فرد رو نشون می‌داد که باعث می‌شه من بیشتر ازشون قدردانی کنم.

من با لبخند گفتم: «این احتمالا اولین بارمه که با کسی همچین برخوردی داشتم.»

«منم همینطور.»

«پس بیا همین موضع‌گیری رو حفظ کنیم، آیاسه-سان.»

«ممنونم، آسامورا-کون.»

به‌همین‌ترتیب، رابطه من با خواهرخونده جدیدم شروع شد.

کتاب‌های تصادفی