فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

روزی روزگاری با خواهر خوندم

قسمت: 7

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

قسمت 7: سیزدهم ژوئن (شنبه)

میز ناهارخوری با پارچه‌ی سفید پوشونده شده بود. نور آفتاب درخشان، سایه‌ی گردی رو زیر بشقابا انداخته بود. تو بشقابا تخم‌مرغای کامل سرخ شده بود، برای من، آیاسه سان و آقا جونم و....

«مراقب دستت باش.»

صدای آیاسه سان رو که شنیدم، دستی که باهاش داشتم میز رو تمیز می‌کردم، برداشتم.

«این برا توئه آسامورا کون.» این رو گفت و بشقاب رو جلوم گذاشت.

وقتی با چوب غذا، تخم‌مرخا رو فشار می‌‎دادم، نصف می‌دن و خوردنشون راحت‌تر بود.

«این تخم‌مرغی که درست کردی سبک ژاپنیه.»

«خوشت اومده نه؟ چون شنبه ست وقت کافی داشتم. انتظار نداشته باش همیشگی باشه.» انگاری آیاسه سان یکم حالش داغون بود.

«خوشحالم، ممنون.»

غذای خونگی ساکی چانه. چه خوب، هی یووتا، یکم بده ببینم.»

آقا جونم اینو گفت، ولی آیاسه سان جلوشو گرفت.

«اصلا خوب نیست این‌قدر حسود باشیا، واقعا که.»

«نه نه نه، خیلی خوبه واقعا می‌گم، یالا یوتوتا~»

چون خیلی مشتاقانه به دستپخت دخترناتنی‌ش نگاه می‌کرد، چندتا از تخم‌مرغامو براش گذاشتم تو بشقابش. مگه نه اینکه جفتمون یه غذا داریم می‌خوریم؟ پس خوشش می‌آد.

هااام... اوه، چه همه سریعن!.»

چه صدای خوابالودی داشت. تا حالا نشنیده بودم. برگشتم پشتم، آکیکو سان رو لباس خوابش یه لباس شیک پوشید و چشمای خوابالودشو مالید. مثل اینکه هنوز وقت نکرده بود به موهاش برسه، آخه یه قسمتی از موهاش ژولیده بود. این کار به آکیکو سان حس آرامش بیشتری می‌داد، در حدی که منم می‌تونستم بگم ملایم‌تر شده.

«ساعت... چنده.» درحالی که پشت میز می‌نشست، سرشو برگردوند سمت ساعت. فقط یه چشمشو باز کرد تا ساعتو ببینه: « خاک عالم ساعتو ببین....»

چون شنبه بود، یکم دیرتر از معمول صبحانه خوردیم. آقا جونمم مجبور نبود زود بزنه بیرون برا کار، من و آیاسه سان هم که مدرسه نداشتیم. البته معلومه که راجع به آکیکو سان هم صدق می‌کرد، چون همیشه شب، دیر از سرکار می‌اومد، خوابالود بود. پس لازم نبود زود از خواب بیدار شه.

«آکیکو سان، یکم بیشتر بخوابید. دیشب دیر اومدین خونه، نه.»

«تایچی کون...آه نه، ساکی چان، ببخشید همه کارا رو گذاشتم رو دوشت.»

«اشکال نداره. مهم اینه که، مامان... این ریخت‌وقیافه‌ت برا آسامورا کون زیاد جالب نیستا، احساسات ناپدری رو هم در نظر بگیر.»

«عه...» نگاهی به ظاهرش انداخت. یهویی یه جیغ زد.

سریع بلند شد و سمت اتاق خواب دوید.

«آــ آکیکو سان! صبر کنین یه لحظه، باید راجع به چیزی صحبت کنیم.» آقا جونم رفت دنبالش.

«پیری چه اشکشو درآورد.»

«پوف، بلاخره ماسکشو برداشت.»

«واقعا.»

«همین که این‌جا پیش اومد خودش جای تحسین داره.»

واقعا می‌تونم با یه درستی بی‌*

«صرفا چون نمی‌خواد در جا آبروش بره، سعی می‌کنه خودشو این‌جوری بی‌خیال و خونسرد نشون بده.»

«که این‌طور. خب، من از اون آدماش نیستم صبح بتونم این‌قدر حواس‌جمع باشم.»

«شاید خاطر پرده‌های کلفته.»

«شاید.»

دیروز بلاخره پرده‌های مخصوص رو از پست تحویل گرفتیم. زیاد خوب جلو نور خورشیدو نمی‌گیرن، ولی تا حدودی هم قابلیت جلوگیری از صدا رو دارن که این خودش یه مزیته. با این پرده‌ها، تابستون خنک و زمستون گرم می‌شه. به لطف این پرده‌ها، آکیکو سان می‌تونه صبح‌ها بیشتر بخوابه. آقا جونم وقتی داشت اینا رو می‌گرفت همه‌ش می‌گفت «سلامتی آکیکو خیلی مهمه، پس قیمتش مهم نیست.».

تولوپ! دو تیکه از نون تستی که داخل تستر بود، بیرون اومد. آیاسه سان به سمت تستر برگشت و اونا رو داخل بشقاب گذاشت.

«بیشتر خواستی بهم بگو.»

سرمو خم کردم و گفتم: «نه همین بسه، زیادم هست.»

مثل اینکه امروز جای برنج نون تست داشتیم. آقا جون که برگرده، آیاسه سان دو تا نون اضافی هم گذاشت تا کم نیاد.

«ترکیب تخم‌مرغ با نون تست یکم عجیبه.»

«نه اصلا عجیب نیست آیاسه سان.»

با سوپ کوسومه یکم بیشتر تو بشقاب سالاد اضافه کن، می‌شه بهترین ترکیب صبحانه! گرچه خیلی حیفه که سوپ میسو نداریم. ولی حدس می‌زنم آیاسه سان بخاطر تخم‌مرغ ژاپنی درستش نکرد.

«آوو، چه خوشمزه ست.»

«باز تعریف بیخود کردیا.»

«باور کن، دستپخت آکیکو سان حرف نداره، ولی برا تو هم چیزی ازش کم نداره.»

«واقعا.»

«اوهوم.»

«خب پس، فکر کنم بازم درست کنم از اینا.»

«هر وقت تونستی چرا که نه.»

«هر وقت تونستم چرا که نه.»

عین یه جمله رو با هم گفتیم. برای همین جفتمون تو سکوت عجیبی غرق شدیم. یکم به خوردن صبحانه‌مون ادامه دادیم. آقا جون جدی‌جدی دیر کردا. صد در صد وقتی برگرده صبحانه‌مون رو تموم کردیم.

«فکر کنم دیگه یه هفته‌ای شده باشه.»

«بله.»

«مگه قبلا نگفته بودی؟ شنبه اومده بودی دیگه، پس فردا می‌شه اولین هفته‌ای که کاملا با ما گذروندی.»

«که چی؟ برا یه هفته جشن بگیریم.»

«راستش... همچینم بد نظری نیست.»

«جدی‌ای الان.»

چون آیاسه سان یه جور بهم زل زد انگار داره می‌گه «چی زر می‌زنی.»، ناخودآگاه خنده‌م گرفت.

«پیری به محض اینکه گیرش بیاره، در هر صورت بحثشو می‌کشه وسط.»

«فکر کنم... آره.»

«همیشه از این جور چیزا خوشش می‌اومد. ولی فکر کنم الان بهتره بذاریم اون دو تا تنها باشن.»

با توجه به منطق و حس‌وحال سنی‌شون، چون قبلا یه بار ازدواج کرده بودن، پس هیچ برنامه‌ای برای جشن و خوشگذرونی نمی‌ذارن. حتی ماه‌ عسل!

«آره، نظر خوبیه.»

«راست می‌گی؟

«چی دارین پچ‌پچ می‌کنین با هم.»

دقیقا همون موقع، کسایی که غیبتشونو می‌کردیم سر رسیدن.

«هیچی والا. چیزی نمی‌گفتیم.»

فقط بهش گفتم بعدا یه وقتی شد، آکیکو سان رو برای شام ببره بیرون. همون زمان آیاسه سان دو تا نون تست گذاشت تو بشقاب و بعد گذاشت جلو آقا جون من.

«ساکی، منـــ»

آیاسه سان حرف رو قطع کرد و گفت: «می‌دونم، یه نون کافیه.»

دو تا نون تست دیگه گذاشت تو تستر. پس احتمالا یکیش برآکیکو سان بود. با این تقسیم‌بندی، سهمش همیشه از همه بیشتر بود، و آخرین چیزا می‌موند برا اون. که این‌طور، حتی این جئیات کوچیک هم...

«تو هم یه نون تست می‌خوری آیاسه سان؟»

«صبح نمی‌تونم بیشتر از این بخورم.»

«سعی می‌کنم یادم بمونه.»

«مرسی.»

آخر از همه، مهم اینه با هم کنار بیایم.

«خوب با هم جور شدینا.»

«واقعا شبیه خواهر برادر واقعی شدن.»

«خیلی خوشحالم می‌بینم مشکلی نیست~.»

هم آقا جون من هم آکیکو سان، نگاه ملیحی انداختن و چشماشون باریک‌تر شد. واقعا خوشحالم که می‌بینم باعث آرامششون شده. ولی کم مونده بود دیشبت همه چیز از هم بپاشه.

به محض اینکه صبحانه‌ی طولانی‌مون رو تموم کردیم، نور درخشان خورشید با شدت از پنجره تابید. ابرای سفید بزرگ از آسمون رد می‌شدن که نشونه ی تابستون گرم بود. دما هم بالا رفته بود، ابلته اون‌قدری نبود که نیاز باشه تهویه رو روشن کنم. فقط کافی بود پنجره رو باز کنم.

این چند روزی که هوا صاف بود، وسط فصل بارندگی بود. گه‌گاهی نسیمی از بیرون پنجره به داخل می‌وزید وبا رایحه‌ی خنکش، از بین ما چهار نفر می‌گذشت و خونه رو با بوی طبیعت پر می‌کرد.

کتاب‌های تصادفی