فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

روزی روزگاری با خواهر خوندم

قسمت: 8

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

پایان: خاطرات آیاسه ساکی

-هفتم ژوئن (یکشنبه)

وقتی گفتم خیالم راحت شد، واقعا منظورم همین بود.

همون بار اولی که دیدمش با خودم گفتم این یارو آدم بدی نیست. گرچه همونقدر هم آدم بی ملاحظه ای بود.

همیشه دوست داره بعد از اینکه از حموم می‌آد، آب داغ و تازه ‌ای تو وان بذاره.

انتظار نداشتم دانش‌آموز مدرسه سوی‌سه باشه.

-هشتم ژوئن (دوشنبه)

آسامورا کون تو مدرسه صدام زد. برخلاف انتظارم، آدم صاف و یکنواختیه.

اصلا خوش ندارم این‌قدر راحت شایعاتی که راجع به من هست رو باور می‌کنه، ولی می‌دونم چاره‌ای نیست. به هر حال خبر دارم تو نظر بقیه چه جور آدمی هستم.

عصبانی بودم. با این حال آسامورا کون قبول کرد عصبانیتمو.

فکر کنم اولین نفری باشه که تو زندگی‌م دیده‌م که سعی کرده باهام این‌طوری کنار بیاد.

-نهم ژوئن (سه‌شنبه)

یادداشت: آسامورا کون تخم‌مرغ دستپخت دوستش با سس سویا دوست داره.

از امروز به بعد آشپزی با منه.

آسامورا کون داره تمام تلاششو می‌کنه تا برا من یه شغل پردرآمد با دستمزد بالا پیدا کنه، پس منم براش صبحانه و شام درست می‌کنم.

ازم عذرخواهی کرد که نتونست چیزی پیدا کنه، ولی من که می‌دونم یان کار به این آسونیا نیست.

مخصوصا از غریبه ها درخواست کمک کرد.

اگه منم می‌تونستم این کارو بکنم...

-دهم ژوئن (چهارشنبه)

فکر کنم ممکنه بشنوه.

اصلا خوش ندارم فکر کنه دست‌وپاچلفتی ام. پس سعی می‌کنم کار سختمو ازش پنهان کنم. مایا امروز اومد دیدنمون. مثل همیشه پرسروصدا ست.

سه تایی با هم بازی کردیم و کلی خندیدیم. خیلی وقت بود این‌طوری نخندیده بودم.

به هم شماره لاینمونو دادیم.

از ظاهرش معلوم عکس پروفایل لاینش منظره و این حرفا ست.

بابت... چتر ممنون.

-یازدهم ژوئن (پنجشنبه)

باید بیشتر حواسم به خشک کردن لباس زیرام باشه. هوم.

لباس زیر هم مثل بقیه لباسای آدمه... واقعا چطور روت شد جذبش بشی آسامورا کون....

خوشبختانه کارای خاکبرسری باهاشون نکرد.

ولی...

گفت اصلا قصد همچین کاری نداشته. گرچه اعتراف کرد به همچین چیزی علاقه داره ولی تاکیید کرد انجامش با فکر کردن بهش فرق می‌کنه.

بیشتر از این نمی‌تونم قبولش کنم.

هروقت نظراتشو می‌شنوم، متوجه می‌شم که چه قدر باهاش حس همدردی می‌کنم. برا همینه که حس آرامش بهم دست می‌ده.

آسامورا کون خطرناکه.

خیلی خوب داره منو می‌فهمه.

-دوازدهم ژوئن (جمعه)

برای اولین بار، آسامورا کون از دستم عصبانی شد.

تو اوج گرمای هوا راجع بهش گفتم. گرچه نمی‌خواستم دوباره همچین چیزی یادم بیاد. ولی به نظر می‌آد تجربه‌ای شبیه به تجربه من داشته. چیز بیشتری ازش نپرسیدم برا همین دقیق نمی‌دون چی بوده.

خیلی صحبت کردیم، ولی چیزایی هست که اصلا نمی‌تونم بهش بگم.

می‌خوام بدنمو بفروشم... چون می‌ترسم به آسامورا کون بدهکار بشم.

-سیزدهم ژوئن (شنبه)

شب، منو آسامورا کون شاممونو خوردیم. فقط ما دوتا بودیم. مامان و ناپدری رفته بودن بیرون با هم شام بخورن.

آسامورا کون اولین کسی بود که پا پیش گذاشت. این یعنی این‌قدر باملاحضه رفتار می‌کنه.

دقیقا چرا نمی‌تونم بهش بگم داداشی؟

زمانی می‌تونم این‌طوری صداش بزنم که بتونم کاملا بهش تکیه کنم.

ولی این چیزیه که نمی‌تونم به خودم اجازه‌ش رو بدم.

ببخشید آسامورا کون.

ولی... هر وقت آسامورا کون صداش می‌زنم، تو اعماق قلبم یه حسی شروع به تپیدن می‌کنه. یه حسی متفاوت با چیزی که داداشی صداش می‌زنم.

یه حسیه که قبلا نداشتمش، برا همین نمی‌تونم اسمی روش بذارم.

فقط متوجه شدم که بیشتر از آسامورا کون فهمیدم.

این موضوع بهم حس عدم اطمینان می‌ده، حتی حس غم.

اخیرا وقتی می‌رم تو رخت‌خواب، خیلی طول می‌کشه خوابم ببره.

اگه به آهنگای آروم گوش ندم تا مغزمو آروم کنم، اونوقت دستام آروم نمی‌گیرن. بدون آهنگ اصلا محاله خوابم ببره، با این اوضاع چطور انتظار دارم بتونم رو پای خودم بایستم و آدم مستقلی باشم؟ چه قدر اعصاب‌خردکن.

.... واقعا... این حس چیه من دارم آخه.

•پایان جلد یک•

کتاب‌های تصادفی