روزی روزگاری با خواهر خوندم
قسمت: 2
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل دوم:۱۷ ام جولای (جمعه)
صبح شده. از روی تختم بلند شدم، هنوز گیجم و انگار دارم تو خواب راه میرم. از اتاقم بیرون رفتم. همونطوری که داشتم از راهرو به سمت دستشویی میرفتم، ناخوداگاه به خودم اومدم و دیدم خیلی دارم آروم قدم بر میدارم که بقیه بیدار نشن. این یکی از تغییراتیه که از وقتی خواهر ناتنیم اومده به وجود اومده و میشه بهش گفت: روتینِ هر روز صبح.
زمانی که فقط منو پدرم بودیم، مجبور نبودم که نگران سر و وضعم باشم. همینجوری شلخته به سمت راهروی هال میرفتم با موهایِ آشفته، چشمای پف کرده و خواب آلود و پیژامه نامرتب. ولی خب الان دیگه نمی¬تونم اونطوری باشم.
الان باید حواسم هم به آیاسه-سان و آکیکو-سان باشه. ازاونجایی که اون دوتا هنوزم برام غریبن عمراً بتونم جلوشون هیج حرکت خجالت آوری انجام بدم.
ازاونجایی که مطمئن بودم الان دستشویی قطعا خالیه رفتم و خودم و تو آینه نگاه کردم. و آبو تو گلوم چرخوندم تا یه گلویی تازه کنم. صورت پف کردمو شستم بعدشم تیغ و برداشتم تا ته ریشی که کم داشت در میومد و اصلاح کنم.
_خب عالی شد.
حداقل از نشون دادن خودم به بقیه مشکلی نداشتم پس با اعتماد به نفس به سمت اتاق نشیمن رفتم.
_صبح بخیر آیاسه-سان.
خب طبق معمولِ هر روز صبح اون کاملا آماده بود. موهاشو طوری درست کرده بود که هیج نشونهای از تازه بیدار شدن توش دیده نمیشد، آرایشش کاملا دقیق و مرتب بود و کوچیکترین نقصی نداشت و از الان لباس مدرسه رو پوشیده بود رو کاملا اتو کشیده و بدون هیچ چروکی بود. مثل همیشه باید یکم صبر کنم که خواهر ناتنیم روی خوش بهم نشون بده.
مطمئنم که داشته تا دیروقت همه رمانا و منابعی که برای ژاپنی مدرن جمع آوری کرده بود رو مطالعه میکرده و منم مثل هرروز صبح با همون ظاهر همیشگیم جلوش ظاهر شدم. و یآدم اومد که اون چقدر خود دآره و سعی میکنه فاصلشو حفظ کنه.
به غیر از اون دفترو کتاباش و گوشیش روی میز غذاخوری بود که نشون میداد حتی الانم داره درس میخونه.
وقتی صدامو شنید آروم سرشو بالا آورد و از جاش بلند شد، انگار که باید حتماً اینکارو بکنه.
_صبح بخیر آسامورا-کون، میشه امروز یه چیز آسون درست کنم؟ مثلا تخم مرغ؟
_امروز صبحونه نمیخوام. خودم یکم تست درست میکنم.
_هاه، واسه چی؟
_مگه نمیخوای روی درست تمرکز کنی؟
از گوشه چشم میتونستم دو تا بشقاب و ببینم که معلوم بود تازه شسته شدن. یکی شون که قطعا واسه بابام بوده که واسه خودش یه صبحونه فوری درست کرده بود چون باید از همه زودتر میرفت بیرون، اون یکی ام که طبیعتا واسه آیاسه-سان بود معلوم بود که نمیخواست واسه من صبر کنه و یه چیز سبک خورده و بعدشم هرچه زودتر رفته سراغ درساش.
_اما من بهت قول داده بودم که صبحونت رو درست کنم...
_همین الانشم من بیشتر از اینا بهت بدهکارم. اگه تو به اندازه کافی واسه امتحان جبرانیت تمرکز کنی من دیگه هیچ شکایتی ندارم.
مسئله اینه که اگر اون امتحانشو قبول نشه مجبوره تو کلاسای تقویتی شرکت کنه که این باعث میشه زمان کافی برای پیدا کردن یه شغل مناسب رو از دست بده و تاثیر درس خوندن و همینطور انگیزش کاهش پیدا میکنه. در نتیجه شرطی که واسه معاملهمون گذاشته بودیم یعنی اینکه اون واسم غذا درست کنه، باید فعلا از بین بره و خودم باید یه فکری به حال آشپزیم کنم.
آیاسه-سان فهمید که من نمیخوام بار اضافی رو دوشش بزارم واسه همینم دیگه چیزی نگفت.
_ممنونم... بعدا واست جبرانش میکنم.
_خواهش میکنم اما گفتم که چیز مهمی نیست.
_اوکی. آیاسه-سان لبخند کمرنگی زد و رفت و دوباره پشت میز نشست.
بعد از اینکه به اندازه کافی درس خوندن خواهر ناتنیمو نگاه کردم، رفتم سمت آشپزخونه. خب فکر کنم خودمم و خودم. خب خب فکر کنم باید تکنیک مخفی خودم که همون گذاشتن یه تیکه پنیر روی نونه رو انجام بدم. هی هی هی.
از فکری که کرده بودم و کاری که میخواستم کنم لذت میبردم. به نظرم پسرای دبیرستانی به سادگی میتونن خودشونو خوشحال کنن. یعنی دخترام همینن؟ شاید بهتر باشه بعدا از آیاسه-سان بپرسم. وقتی که مشغول درس خوندن نباشه.
خب تُست رو عالی درست کردم. رنگ طلایی پنیر واقعا قشنگ شده بود چون توی کباب کردن پنیر مهارت خاصی داشتم. حتی وقتی درگیر پنیرایِ آب شدهای که داشت از روی تست میریخت پایین بودم، آیاسه-یان با اینکه رو به روش بودم اما همچنان تمرکزش روی درسش بود. یه بار دیگه به خاطر این تمرکز عالی تحسینش کردم. یعنی دیگه از اینم بیشتر میتونه کیفیت و اثربخشی مطالعشو بیشتر کنه؟ به نظرم تکنیک موزیک گوش دادن همراه درس خوندن به درد اون نمیخوره و فقط حواسش و پرت میکنه.
_ممممم به به.
کم کم تُستم رو تموم کردم و دلم قهوه خواست، آیاسه-یان دستاشو تا بالاسرش کشید تا خستگی دَر کنه. آیا اینکارش صدای جذابی میداد؟ خب واسهی من به نظر جذاب اومد. اون خودش اصلا نمیخواست که همچین صدایی رو با قصد و نیت خاصی ایجاد کنه. پس پیشاپیش ازت معذرت میخوام آیاسه-سان.
مشکل اینه که یونیفرم نازک و تابستونی مدرسه رو پوشیده و وقتی دستاشو بالابرد آستیناش یکم پایین اومد و تونستم پوست سفیدشو ببینم. واسه همینم باعث شد بیشتر بهش دقت کنم.
من نباید با این دید به اون نگاه کنم. این واقعا بی ادبیه! اینا رو وقتی که داشتم خودمو با نفس کشیدن آروم میکردم به خودم میگفتم. بعد سعی کردم یه موضوع دوستانه و عادی و پیش بکشم.
_فعلا تمومه؟
_اوهوم. الان باید برم.
_الان که خیلی زوده.
_اگه برم و اول یکم ورزش کنم خیلی بهتره. صبحونمم خوردم و آمادم.
ورزش کردن اول صبح به این معنی بود که میخواست اول اون خونه رو ترک کنه. اگه با هم و تو یه زمان به سمت مدرسه میرفتیم باعث میشد بیشتر باهم دیده بشیم و خواهر ناتنی عزیزم اینو نمیخواست.
_اوکی منطقیه. مواظب خودت باش.
_بعدا میبینمت.
_اوه، یه لحظه وایسا!
دقیقاً وقتی که وسایلشو جمع کرده بودو میخواست اتاق رو ترک کنه، صداش کردم.
_چیه چی شده؟
_راجب اینکه دیگه تو راه مدرسه درس نخونی...
ماه پیش، توی مسیر مدرسه داشت چند تا تمرین انگلیسی انجام میداد و نزدیک بود بره زیرِ یه کامیون. نمیخوام به خاطر اشتباهات گذشته سرزنشش کنم، اما نمیتونم که نگرانش نباشم حتی اگه فکر کنه زیادی فضولم.
_دیگه نمیخونم.
وقتی داشت می¬چرخید که به سمت خروجی بره اینو گفت. بعدش صورتش یکم قرمز شد و اخم کرد.
_دوباره اون اشتباه رو تکرار نمیکنم.
_خوشحالم که اینو می¬شنوم. ببخشید که سرت غر زدم.
_نه مشکلی نیست. بعدا میبینمت.
یه جورایی انگار سعی داشت ازم فرار کنه. فکر کنم بهتر بود اون حرفو نمی¬زدم. مزه تلخ قهوه هنوز روی زبونم بود و همچنان داشتم به حرف چرتی که بهش زده بودم فکر میکردم.
اون اتفاق خاطره بدی واسه آیاسه-سان باقی گذاشته بود و به خاطر سخت تلاش کردنش، بقیه مسخرش میکنن. نمیتونم بخاطر عکس العملش سرزنشش کنم.
فکر کنم هنوز با یه داداش خوب و محترم بودن فاصله دارم. باقی مونده قهوهمو یهو سَر کشیدم انگار که میخواستم تلخی و با تلخی بیشتر از بین ببرم. بعد یه چیزیو فهمیدم.
_اون اوایل هیچ وقت نمی¬ذاشت من بفهمم خیلی سخت تلاش میکنه درسته؟
چند دقیقه پیش داشت چیکار میکرد؟ دیروز ظاهرش چطوری بود؟ با اینکه دقیقاً جلوش بودم تغییرات اینقدر کم بود که بهشون دقت نکرده بودم، اما در مقایسه با اوایل که تازه همو دیده بودیم داشت کم کم چیزای بیشتری از خودش بهم نشون میداد حتی ضعف هاشو. شاید یه قدم کوچیک باشه اما به عنوان خواهر و برادر حس میکنم به هم نزدیکتر شدیم.
بااینکه تازه اوایل تعطیلات تابستونی بود، مدرسه سختگیری مثل مدرسه ما اصلا هیچ وقفهای ایجاد نمیکرد. با اون ادعاهایی که همیشه داشتن که حتی همشو یآدمونم نمیاد. معلما تا جایی که میتونستن همش درس میدادن و هروقت که فکر میکردن کافیه کلاسو تموم میکردن. بعدش باید خودمون درس میخوندیم و تمرین میکردیم و بدترین موقعیتا اونایی بود که معلما همش با حرفاشون جو کلاسو اینقدر شلوغ میکردند و همه اینا باعث می¬شد اون محیط اصلاً برای درس خوندن مناسب نباشه.
واسه همینم کسی تو اون شلوغی نفهمید که من دارم زیر میز با گوشیم ور میرم. داشتم توی دنیای وسیع اینترنت دنبال یه موزیک مخصوص درس خوندن میگشتم که برای آیاسه-سان بفرستم، که در واقع کسی بود که از همه بیشتر توی مدرسه درس میخوند و تلاش میکرد. زمان گذشت و وقتِ ناهار و یه استراحت کوتاه رسید. بعد از اینکه خوردنِ نونی که قبلا خریده بودمو تموم کردم، آروم از پشت میز بلند شدم. مارو صدای کشیده شدن صندلیمو روی زمین شنید و سرشو از گوشیش اورد بیرون و به من نگاه کرد.
_اِ... کجا میری آسامورا؟
_کتابخونه.
یه جواب مبهم بهش دادم. حتی اصلا قصد رفتن به اونجارم نداشتم، اما اگه بهش میگفتم که قراره یکم دیگه تو مدرسه بمونم با کنجکاوی بی اندازش میخواست حوصلمو سر ببره. پس یه دروغِ ساده گفتم و خودمو راحت کردم.
مارو گفت: باشه فهمیدم.
بعدشم دوباره سرشو انداخت پایین و رفت پای گوشیش.
در واقع تا اینجای تعطیلات کل کاری که باهم داشتیم همین بود. درسته که جفتمون باهم دوستیم اما اینطوری نیستیم که همش باهم حرف بزنیم و بچسبیم به هم. ما به فضای شخصی بین همدیگه احترام میزاریم و فاصله مونو حفظ میکنیم و بیشتر جدا جدا وقت میگذرونیم. و ازاونجایی که جفتمون بدمون میاد زیاد به بقیه نزدیک بشیم این ویژگی مشترک باعث طولانی شدن دوستیمون شده بود.
از کلاس اومدم بیرون و به سمت کتابخونه رفتم. البته اونجا جایی نبود که میخواستم واقعا برم. و داشتم به آرومی سمت راهرویی که در نهایت به کتابخونه ختم می¬شد میرفتم. کارفرمام یوموری توی محل کار بهم یه کتابی و معرفی کرده بود که توش گفته شده بود وقتی که راه میری و فکر میکنی ایده های بهتری به ذهنت میرسه تا وقتی که همش میشینی.
با اینکه اونو خوندم اما هنوزم دارم تلاشمو میکنم تا بتونم بهش عمل کنم. از اونجایی که خودتونم میتونین حدس میزنین من به راحتی میتونم روی بقیه تاثیر بزارم. وقتی که داشتم دنبال موزیک میگشتم امیدوار بودم که ایده خوبی به ذهنم برسه. به آرومی داشتم به سمت راهرو قدم برمیداشتم. درست وقتی که رسیدم جلوی کتابخونه یهو یکی زد پشتم.
_هِییی... از این ورا؟ ! اونی-سان؟
واقعا قیافم شبیه علامت تعجب شده بود. اینقدر تو شوک بودم که یه ثانیه یآدم رفت نفس بکشم. وقتی برگشتم یه دانشآموز دخترِ آشنا دیدم. اون یه لبخند گرم بهم زده بود و البته کنجکاوی تو قیافش موج میزد. موهای فرش رو بالا بسته بود و واقعا شیک شده بود. واقعا جایزه دانش آموزِ راز نگهدارِ سال رو باید داد به ناراساکا مایا دوست و همکلاسی آیاسه-سان. و اون اینجا تنها کسیه که میدونه منو آیاسه-سان خواهر و برادر ناتنی ایم. نگاهش این حس رو بهم میداد که انگار یه گربه دوست دآره بازیگوشی کنه و بره جایی قایم شه مثل یه کمد لباس بعدش اون پیداش کنه. چند تا کتابم دستش بود و داشت از کتابخونه ببرون میرفت.
_اِ... تویی ناراساکا-سان. ترسوندیم یهو مث جِن ظاهر شدی.
_چی ؟ جِن؟ اصلاً همچین چیزی توی مدرسه نداریم که.
_هاها از کجا معلوم؟ یهو دیدی به یکیشون برخورد کردی اونا قابل پیشبینی نیستن همینم خطرناکشون میکنه، مگه نه؟
_اوه، به هرحال فکر کردم که اینطوری بزنم پشتت و باهات شوخی کنم خیلی ام نرمال بشه نمیخواستم بترسونمت.
_تو همیشه اینطوری ای، ناراساکا-سان؟
_اوهوم همیشه.
_حتی وقتی آیاسه-سان هست؟ چون به نظر نمیاد جلوی اون اینطوری باشی.
_اوهوم معلومه که با اونم همینم! اون همیشه بهم میگه این کارم رو مخشه اما تو دلش خیلی¬ام خوشش میاد.
فکر نکنم خوشش بیاد.
_معلومه که چرا بهت میگه رو مُخ.
_مگه نشنیدی که میگن هر چی از یکی بیشتر متنفر باشی بیشتر عاشقش میشی!
_هیچکی اینو نمیگه. و اینکه اگه این جمله رو الگوی خودت قرار بدی به جرم آزار و اذیت جنسی دیگران دستگیرت میکنن.
_چی؟ ؟ چرا باید دستگیر بشم؟ اونم یه دختر به جرم آزار دادنِ جنسیِ یه پسر؟ ؟
_آزار جنسی هم برای دختراست هم پسرا اگه نمی¬دونستی که بدون.
_هوف. دقیقاً عین همون خواهرتی، آسامورا-کون.
اگه یکی واقعا بهت میگه و گوشزد میکنه یکم بهش فکر کن و عاقل باش.
_تازشم همینطور که راه میرفتی سرت تو گوشیت بود،
آسامورا-کون! مشکوکی و مشکوکی.
_اها... اینم از این حالا داری منو سرزنش میکنی.
_خب بابا ما که تو کلاس نیستیم. لازم نیست اینقدر فازِ روشن فکری برداری.
سورپرایز یهویی، لمس الکیِ بدن، عادی جلوه دادنِ مسائل، و ذهنی که هر انتقاد و اخطاری و جدی نمیگیره. همه اینا دلیل خوبی واسه اینه که همه ازش متنفر شن، اما هرکار میکنم نمیتونم خشم خودم رو نشون بدم. شاید بخاطر اینکه لبخند خاصی که رو لبشه، یا طوری که حرف میزنه؟ نمیدونم، ولی قطعا اونم میدونه چجوری بقیه رو جذب کنه. هر کی سعی کرده اون و کاراش رو جدی نگیره جوری گرفتار شده که انگار شوک الکتریکی بهش زدن.
حالا میفهمم چرا اینقدر بین پسرا طرفدار دآره.
_تو کتابم میخونی؟
یکم از اینکه اونطوری بهش غر زده بودم احساس گناه میکردم واسه همین سعی کردم بحث رو عوض کنم.
اگه میخواستم به قول معروف از روی جلد کتابا قضاوت کنن معلوم بود که رمانن که مربوط به یه عده مشخصی از خانوماست
_اینارو میگی؟ اخرین چاپشو داشتن منم دنبالشون بودم. تعطیلات تابستونم که نزدیکه.
_تو از اونایی که کتابا رو قرض میگیرن درسته؟
_به عنوان کسی که یه شغل نیمه وقت توی کتاب فروشی دآره، خب معلومه که دوست داشتم به جاش کتاب بخره. البته به خودش مربوطه. هرکی شرایط و بودجه خاص خودش رو واسه خریدن چیزی دآره و من نمی¬تونم بقیه رو بخاطر نفع شخصی خودم مجبور به خریدن چیزی کنم.
_زمان امتحانا آدم واقعا محدود میشه. واسه همینم میخوام همه کتابای مورد علاقم رو بخونم. میفهمی که چی میگم؟
_آهاا. آره درکت میکنم.
_خوشحالم که مجبور نیستم کلاسای تقویتی بردارم چون همه درسام رو قبول شدم.
_اوم خوبه.
_نمره نهاییم ۸۰۸ شد !چطوره به نظرت؟
_اِه شوخی میکنی؟ ؟ باز با یه صدای احمقانه این رو گفتم.
وقتی این رو گفتم قیافه مغرور ناراساکا-سان یهو رفت تو هم و گرفته شد.
_اوه چیه؟ شوک بهت وارد شد؟ انتظار نداشتی که تو اکثر درسام ۹۰ به بالا بگیرم. درسته؟
_نه ببخشید منظوری نداشتم. مجبور شدم اعتراف کنم
_ناراحتم کردی. من جزو دانش آموزای ممتازِ امسالم میدونی که.
_نباید فقط با تاثیری که آدما روم میذارن قضاوت کنم... روش کار میکنم.
_اها اون تاثیر باعث میشه من واست یه احمق بنظر بیام آره؟
آسامورا-کون تو احمقی چیزی هستی؟
_من نمیخواستم...
نتونستم جملم رو کامل کنم. منظوری نداشتم اما نتونستم بهونه بیارم. وقتی بهم میگه احمق چی میتونم بگم دیگه. تو این مدت که ساکت بودم و با خودم حرف می¬زدم ناراساکا-سان فرصت و مناسب دید و سرش و آورد جلوتر و بهم نزدیک شد.
_اگه واقعاً از حرفی که بهم زدی پشیمونی؛پس یه چیزی ازت میپرسم باید راستش رو بهم بگی.
_امم… خب… باشه حتما.
_وقتی داشتی راه میرفتی و سرت تو گوشیت بود داشتی به خواهرت پیام میدادی و مخش رو می¬زدی، آره؟
_اومم... نه.
_اِ واقعاً؟ آخه اونم همش کل روز سرش تو گوشیش بود. واقعا حسودیم شد. فکر کردم شما دو تا زیادی بهم نزدیک شدین و خیلی خوب باهم کنار اومدین.
_چه برداشتِ وحشتناکی کردی واقعا.
مطمئنم این رمانایی که میخونه رو مخش تاثیر گذاشته. با اینکه میدونه رابطه ما چجوریه. چطوری همچین نتیجه گیری مسخرهای کرده؟ واقعاً چطور میشه که عشق بین دو نفر که تازه باهم خواهر و برادر شدن به وجود بیاد؟
_من فقط داشتم دنبال یه چیزی میگشتم.
_اِ جدی میگی؟
_بیا اینم مدرکش.
ازاونجایی که ناراساکا-سان فکر میکرد دروغ میگم صفحه گوشیم رو بهش نشون دآدم.
_دنبال موزیک خاصی میگردی؟ واسه چی؟
_اومم... فهمیدی پس.
سریعاً سعی کردم دوباره مودبانه حرف بزنم اولش خواستم بپیچونم ولی بعد نظرم عوض شد.
_این موزیکا رو واسه آیاسه-سان میخوام.
_واسه اون؟؟
همه چی رو با جزئیات واسش تعریف کردم. بعد از اینکه چند دقیقه باهاش حرف زدم فهمیدم کلا آدمیه که همه چی رو اشتباه میفهمه. واسه همینم اگه بخوام چیزی رو باز مخفی کنم یا بپیچونمش باز برداشت اشتباه یا فکر بد میکنه. واسه همینم مجبورم با بی حوصلگی حقیقت رو بهش بگم تا این کنجکاوی مزخرفش بیشتر از این نره رو مخم. البته اون قسمت که آیاسه-سان دآره به سختی تلاش میکنه تا اشتباهاتش رو جبران کنه رو بهش نگفتم فقط گفتم که میخواد خیلی خوب و مفید درساش رو بخونه. اینطوری تونستم به خواسته¬ی اونم احترام بزارم.
_خب پس داری واسه آبجیت دنبال موزیک میگردی آره. همم.
بعدشم پوزخند زد.
_بنظرم موقع حرف زدن با بقیه بهتره حرفی که تو دلته رو بزنی و حس واقعیت رو بگی تا بقیه ام باهات راحتتر حرف بزنن.
_اوه پس میگی اینکارو کنم~آسامورا-کون. پس میگی خودت تو ارتباط برقرار کردن با بقیه خیلی مهارت داری ؟
_...ببخشید؟ !
دقیقاً دست گذاشت روی نقطه ضعفم. ازونجایی که خودم تو این مسئله داغون بودم تصمیم گرفتم عذرخواهی کنم به جای اینکه هی دعوا کنم و رو زخمِ خودم بیشتر نمک بپاشم.
_تو عالی هستی داداش بزرگه. میدونی که هیچ دلیلی واسه خجالت کشیدن نیست، سرت رو با غرور بالا بگیر.
_فکر نکنم فقط چون دارم یکم به آیاسه-سان کمک میکنم لازم باشه این همه ازم تعریف کنی.
_هوففف... چه متواضع. ~میدونی من خودم اون خواهر بزرگه خوبهام، فقط چون غذا درست میکنم.
_تو یه داداش کوچیکتر داری، درسته؟
فکر کنم این رو قبلا تو حرفای آیاسه-سان شنیده بودم.
_اوهوم. یه تُن ازشون دارم.
_یه تُن؟ حتما خانواده پر جمعیتی هستین.
_حدودا ۱۰۰ نفر.
_چییی؟
_شوخی کردم بابا. ما یه خانواده نرمالیم.
پس یعنی اون چند تا برادر کوچیکتر از خودش داره؟ واقعا کنجکاو شده بودم و میخواستم ازش بپرسم. اما اینقدر ناراسکا-سان از این بحث به اون بحث میپره که اجازه حرف زدن به آدم نمیده. بعدشم که موضوع بحث رو عوض کرد قبل اینکه اصلاً بتونم چیزی بپرسم.
_تو واقعا آدم صاف و سادهای هستی. دنبال یه موزیک خوب میگردی ها؟ چه عالی.
_کارم نرمال نیست؟
_هوممم؟ ازاونجا که نمیتونست حرفی بزنه در برابر من کلش رو یه جوری تکون داد که معلوم بود گیج شده.
... اوه خدای من. انگار واقعاً جدیه.
_منظورم اینه که اگه خوب نگردی چجوری یه موزیک خوب که به کارت بیاد و پیدا کنی؟
_همممم... هیچوقت بهش فکر نکرده بودم. هر چی پخش میشه رو گوش میدم و سخت نمیگیرمش.
_آره بعضی وقتا قسمت موزیکای پیشنهادی کاربردیه اما...
پخش کننده های موزیک جدید یا سایتای موزیک جدیدا یه لیستِ پیشنهادیِ موزیک روی صفحه اصلی گوشیت می¬ذارن که توسط هوش مصنوعی درست شده. با توجه به موزیکایی که اخیرا گوش کردی یا سِرچ کردی آهنگای مشابه سلیقت رو بهت نشون میدن. حتی یه آدم غیراجتماعی مثل من، که زیاد از رسانهها و وسایل ارتباطی استفاده نمیکنم بعضی وقتا از قابلیت موزیکای پیشنهادی استفاده میکنم.
_اما... همش همین نیست درسته؟ دنبال موزیکایی که طبق سلیقته هم میگردی. مگه نه؟
_ام. نه نمیگردم.
_اوه... فهمیدم... که اینطور.
خب ازاونجایی که اصلا روشای اون مثل من نیست و از حرفا و سلیقم حالت خاصی بهش دست نداد و بیشتر گیج شده بود، فقط میتونستم به نشونه شکست شونه هام رو بندازم پایین. هرکی روش خودش رو واسه هرچیزی داره و من این حق رو ندارم که اون رو بخاطر روشاش سرزنش کنم.
_یکم ناامید به نظر میای.
_میدونم، البته این حق رو ندارم که اینطوری باشم. فقط واسه اینه که چیزایی که دنبالشیم و سلیقه هامون به هم نمیخوره.
_خب میدونی من بابت پیشنهادایی که برای موزیک بهم میشه خیلی خوشحالم میدونی واسه همین نمی¬فهمم که تو چرا این همه وقت می¬ذاری تا سرچشون کنی.
_اگه فقط و فقط به موزیکای پیشنهادی گوش بدم این حس بهم دست میده که هیچ سلیقه و ارادهای از خودم ندارم.
_اوه.
_میدونم که شخصیت پیچیدهای دارم.
هوف اونطوری معصومانه بهم زل نزنین. حس خون آشامی که داره توی آفتاب حموم میکنه بهم دست میده. چون نمیتونستم تو چشماش نگاه کنم نگاهم رو به سقف دوختم. هرچند واکنشی که داشت کاملاً حواسم رو سمت خودش پرت کرد.
_عالیه. از این چیزا خوشم میاد.
_داری مسخرم میکنی نه؟
_معلومه که نه!به نظرم این عالیه که تو همچین شخصیتی واسه خودت داری.
_ممنونم.
آدمایی که اینطوری بقیه رو تحسین کنن واقعا کم پیدا میشن. این باعث میشه فکر کنم نکنه همه کسایی که اجتماعی ان این اخلاق رو دارن. توی مانگا، انیمه، و بازی ها، آدمایی که به ظاهر نرمال ان و اجتماعی ان همیشه یه راز کثیف دارن که پنهونش میکنن و یه جوری نمایش داده میشن انگار که آدم بدی ان.
مردای بدجنس و خلاف کارِ توی داستانا که سعی میکنن دلِ شخصیت اصلی زن و به دست بیارن همون سردسته یه گروه توی کلاس که بقیه دخترای خوشگل و اذیت میکنه و واسشون قلدری میکنه، همیشه میتونین اینجور کلیشه هایِ شیطانی رو ببینین.
البته میدونم که این شخصیتا فقط بخاطر اون داستانی که باید اجراش کنن اونطوری ان. حتی اگه اون آدما تو دنیای واقعی ام وجود داشته باشن تا وقتی به ناراسکا-سان نگاه میکنم که یه آدم واقعا خونگرم و اجتماعیه باعث میشه فکر کنم که آدمایی هستن که واقعا هیچ قصد و نیت بدی ندارن و بدِ کسی و نمیخوان. اون باهوشه با مزست با بقیه هم مهربونه. مهم نیست شما چطوری قضاوتش میکنین اون واقعا عالیه.
_من دوست دارم به موزیک هایِ دیگه ام گوش بدم.
_اوه!
پس اونم به اون روشی که من دوست دارم گوش بدم علاقه دآره؟ چه عالی.
_بعدا یه نگاهی به موزیکایی که پیدا کردی میندازم آسامورا-کون. میتونی اون موقع بیشتر راجبش بهم بگی.
_الان داری واسه موزیک پیدا کردنت به من اعتماد میکنی؟ من یه هوش مصنوعیِ موزیک پیشنهاد کن نیستم، باشه؟
_اینکه خودم پیدا کنم عذاب آوره. درکم کن دیگه.
معلومه که از همون اولم نباید علاقم رو بهش میگفتم. هوف واقعا ناراحت کنندست پسر. تنها فرقش اینه که پیشنهاد موزیک و از شخص بگیری یا مجازی. و آخرشم اون به علایق بقیه تمایل پیدا میکنه. من تنها کسی ام که از این حالت دلسرد شدم، به هرحال حس من که اینطوریه. شاید از دیدایِ متفاوتی بهش نگاه میکنن مگه نه؟
بعد از تموم شدنِ مدرسه، با یه مودِ تقریبا افسرده به سمت محل کارم رفتم. هرکسی که شیفت دیروقتِ جمعهها که معمولا بعد از ۶ غروب بود بهش میخورد، حس جهنم بهش دست میداد. بعد از اینکه لباس کارم رو پوشیدم و رفتم داخل. مدیر و بقیه کارکنان متوجه من شدن. همه مث سربازایی بودن که میخواستن به میدون مبارزه برن. فقط یه استثنا وجود داشت. مدیر که من رو دید و به با لبخند به سمتم اومد و حتی دست هم واسم تکون داد. این همون نگاهه معروف. به جهنم خوش اومدیه.
واقعاً هم انگار داشتیم به آخرین درجه جهنم وارد میشدیم. و اونطوری رفتار میکنه که انگار واسه یه شب اومده تو یه مغازه مواد غذایی بچرخه. این شهر هیچوقت نمیخوابه. شهری پر از حس جوونی. شیبویا اسمی نیست که الکی روش گذاشته شده. البته کل روزهای هفته مشکلاتی پیش میاد. این یه جور قضاوتِ بی جا یا شایعه نیست. حقیقت ماجراست و هنوزم کلی از مردم همش به اینجا میان.
اگه شنبهها رو در نظر نگیریم. بقیه وقتا شهر نمایی ار مردم جوونیه که توی خیابونا قدم میزنن. اما دوشنبهها و جمعهها واقعا مثل جهنم واقعیه. دوشنبهها روزِ صنعت مجلههاست چون نشریهها مجلهها رو تو اون روز چاپ میکنن و ما به عنوان کتابفروشی واقعا این روز واسمون عذابه.
جمعهها روزِ خیلی حیاتیای واسه کتاب فروشیِ ماست. به غیر از اینکه شهر پر از افراد جوون میشه، افراد زیادی از ساختمونا و ادارات بزرگ که شرکت هایی دربآره اطلاعات تکنولوژی رو ادآره میکنن اینجا صف میکشن و کتابفروشی ما خیلی خاص و منحصر بفرد توی شهر و حتی کشور دیده میشه.
اواخر دهه نود، وقتی که اجاره ساختمان ادارات هنوز ارزون بود، خیلی از کسب و کار هایی که تازه شکل گرفته بودن و خیلی از شرکت های تازه تاسیس به حومه شهر اومدن و اونا این شهرو که امروز بهش شیبویا میگیم رو ساختن که برگرفته از دره سیلیکون در کالیفرنیاست. بهش بیت وَلی هم میگن.
اینشرکتها و موسسات موفق، رفته رفته رونق پیدا کردن و موفقیت بیشتری به دست اوردن و کارشونو گسترش دادن. ایتا تو کتابی که یوموری بهم پیشنهاد داده بود نوشته بود. از طرفی کتابفروشی ما وسطِ راهِ اکثر کارمنداست برای همینم روزای جمعه که آخرین روز کاریه معلومه که مغازه پر از مشتری میشه.
حتی وقتی که سرمون شلوغه باید بهترین تلاشمون رو بکنیم که همیشه بهترین رفتارو با مشتریها داشته باشیم. حتی اگه کتابفروشی پر از مشتری باشه باید حواسمون باشه که کوچیکترین سرقتی پیش نیاد. و حتی با وجود ازدحام جمعیت و شلوغی باید حواسمون به تمیزی و جذابیت ظاهری فروشگاه باشه. بعد از اینکه این اصول رو خوب فهمیدیم تازه کارمون شروع میشه.
_اوووه... امروز تو پشت صندوقی.. نه؟
_تو فقط یه بدبختی جونیور-کون.
قبل از اینکه برم پشت صندوق یومی اوری فهمید که دارم آه میکشمو زد پشتم.
_معلومه که وقتی تعداد مردم اینجا زیاد میشه مشتری های رو مخِ پرزحمتم زیاد میشن.
_هی تو واقعا باید راجع به مشتری های با ارزشمون اینطوری حرف بزنی؟
_من مطمئنم خودت قبلا جلوی مشتری غر زدی.
_یوموی اوری دستشو جلوی بینیش گرفت به این معنی که باید ساکت باشم و این راز و نگه دارم و گفت. نمیدونم داری راجع به چی حرف میزنی.
یه ثانیه نفهمیدم اوضاع از چه قراره,اما یهو دیدم که بقیه کارکنا دارن مشکوک بهمون نگاه میکنن بعد یهو فهمیدم چی به چیه. فقط خودمون دو تا اینجا نیستیم پس نمیشه جلوی بقیه اینطوری رفتار کنیم. مثل همیشه داره خودشو میزنه به نادونی.
اون موهای بلند مشکی داشت. منو یادِ یه شخصیت توی مانگا به اسم یاماتو نادِشیکو مینداخت. اون خودشو یه دخترِ کتابدارِ ساده نشون داد. از هر ده نفر ۹ نفرشون فکر میکنن مدیر یومی اوری خیلی باملاحضه و با شخصیت و نمونه کامل یه ژاپنی جذابه اما این واقعا تا سرحد مرگ اشتباهه. باطنش مثه یه پیرمردِ سن بالاست که از گفتن شوخی های زشت و بیجا لذت میبره. و البته چون عاشقه کتابه یکی از تفریحاتش کتاب خوندنه,و اون واقعا تو ادبیات خیلی چیزا حالیشه اما اون شخصیتش و این علاقش و درکل این آدم همه چیش باهم در تضاده و این ترسناکه.
_تو معمولا خودِ واقعیتو به بقیه نشون نمیدی، درسته؟
_توی دانشگاه همه ناامیدم کردن. تو تنها کسی هستی که همه چیو راجبم میدونی بچه جون. اینو میدونستی؟
_میشه اینقدر روم اسمای عجیب غریب نزاری؟
_فقط داشتم حقیقتو میگفتم.
فورا شروع به مسخره کردنِ من کرد. البته اینکه داره این رفتارو میکنه تقصیر خودمم هست. خودم اول شروع کردم پس الانم نمیتونم شکایتی داشته باشم. میدونم شنیدن این جمله از من میتونه عجیب باشه اما به خودم قول دادم هیچ انتظاری از زنای اطرافم نداشته باشم. و برای اون من تنها کسی هستم که بین بقیه کارکنای مردِ اینجا باهاش کنار میاد و تحملش میکنه.
حتی اگه خود واقعیشو نشون بده بازم من بهش چیزی نمیگم و از خودم ناامیدش نمیکنم و هروقت میخواد از استرسش کم کنه به جاش منو مسخره میکنه اما من بازم از دستش عصبانی نمیشم. خودمم اینطوری راحت ترم. اگه بخوام بهتون بگم که منو یومی اوری چه جور رابطهای داریم باید بگم که:همکارایی که باهم دیگه راحتن.
_راستی چجوری اینقدر ریلکسی؟ تو همیشه از ساعتای اوج شلوغی تو روزای جمعه متنفر بودی.
_هه هه هه~چون من امروز فقط مسئول نظارت و امنیت توی بخش فروشم.
_اَه، منصفانه نیست.
حالا معلوم شد چرا اینقدر بیخیاله. نظارت توی شرکت به معنی اینه که امنیت کافی تو بخش فروش و بین قفسهها واسخ کتابایی که امروز قراره برسن ایجاد کنی.
این همیشگیه که ما ترتیب همه چیو تا قبل از عصر میدیم و حواسمون به همه چی هست. برای همینم مرسوله های تازه فرستاده شده صبح اول وقت توی قفسهها سر جای خودشون چیده میشن. این کار از گیج شدن مشتریها جلوگیری میکنه و باعث میشه اونا به آسونی هرچی که دنبالشن رو پیدا کنن. و البته یه مقدار فروش و بالا میبره. تنها چیزی که اینجا مهم نیست راحتیِ کارکناشه. چیزی که واسه ماها که شیفت های نیمه وقت داریم عذاب آوره اینه که نمیزارن هیچوقت پشت صندوق وایستیم.
_خیلی ام منصفانه است. آماده شدن برای محصولات جدید بخش دیگهای از شغل ماست.
_خب پس میبینم که مجموعه ما خیلی عالی همه کارا رو تقسیم کرده... یومی اوری نظرت چیه که جاهامونو باهم عوض کنیم؟
_چرا همچین چیز بی رحمانهای میگی؟
_اینم مدرک. دیدی گفتم که منصفانه نیست.
اگه هردوی این کارارو باهم مقایسه کنی پشت صندوق ایستادن زحمتش بیشتره. یومی اوری همونطور که زمزمه میکرد لیست محصولات جدید و تازه فرستاده شده رو گرفت و به بخش فروش رفت. لعنت بهت که ازم بالاتری(درجه شغلی)
غرغر کنان و با بی میلی رفتم پشت صندوق. همونطور که تصور میکنید چند ساعت بعدش مث جهنم بود. مشتریها مشتریها مشتریها پرداختیها پرداختیها پرداختیها استعلام اجناس استعلام اجناس استعلام اجناس. چشمام داشت از حدقه میزد بیرون. با این حال من روش خودمو واسه کنار اومدن با این شرایط دارم.
رفتن تو حالت خلسه. حس خنثی شدن. انگار داشتم تیکه های مخلف چیزیو سرهم بندی میکردم. چپ به راست، کارا مو بدون داشتن کوچیکترین واکنش و حسی تو صورتم پیش میبردم، با همه مشتریها یه جور سرو کله میزدم. شاید به نظر میرسید که یکم نسبت به مشتریها بی ادبم، توقعی ام نمیشه داشت من طوری آموزش دیدم که حقوق مشتری رو زیاد جدی نگیرم و شکایتی هم از این کارم دریافت نکردم. ساعت ۹ شب شد و وقت خونه رفتن رسید.
_شیف من تمومه دارم میرم.
_اع داری میری خونه ؟ اوه دیر شد که جمعهها زمان چه زود میگذره.
_آره.
_من میخوام یه استراحتی بکنم جونیور-کون. لباستو عوض کردی بیا به اتاق استراحت.
_ها؟ چرا؟
_چون حوصلم سر رفته.
_هممممم.
_زود باش بیا تنهایی غذا خوردن واقعا حوصله سربره. بیا تجربیات جذاب و گرانبهات و راجع به خواهر کوچولوت در اختیارم بزار.
_پیاز داغ مسائل زندگی بقیه رو اینقدر زیاد نکن لطفا؟ ..
اوووف.
یومی اوری اینقدر التماسم کرد که نزدیک بود اشکش در بیاد منم فقط تونستم آه بکشم و تسلیم بشم. فکر کنم برای عملی کردنِ کاری جراتم از چیزی که فکر میکردم خیلی کمتره.
_خب میفهمم. چیز خاصی نیست که بخوام واست تعریف کنم باشه؟ به جاش یه چیزی دارم که بهت بگم.
_اوهو؟ جالب به نظر میاد.
پس یه جوری قضیه رو معامله ایش میکنم که جفتمون یه سودی ببریم.
فضای پشت کتابفروشی یه انبار داشت، یه اداره، یه اتاق زنانه و مردانه برای عوض کردن لباس و یه اتاق استراحت. این بخش کلا از قسمت فروش جداست برای همینم هیچ صدایی حتی صدای موزیک هم بین دیوارهاش عبور نمیکرد. اما به لطف دوربین های مداربسته و مانیتورا از اینجا میشد داخل مغازه رو خوب چک کرد. بعد از اینکه لباسامو عوض کردم و لباس راحت پوشیدم به سمت اتاق استراحت رفتم و دیدم یو اوری دراز کشیده روی میز و شبیه یه بستنی آب شده بنظر میرسه.
_گرمته نه ؟
_معلومه. اینقدر جمعیتِ داخل مغازه زیاد بود که کولر ام جوابگو نبود.
_آره راست میگی تحمل این هوا سخته. اما تو از اینکه پشت صندوق وایسی فرار کردی. پس الانم حق نداری که غر بزنی. فهمیدی؟
_اِ... من ازش فرار نکردم.
_میدونم داشتم شوخی میکردم.
_تو واقعا ادب و احترام حالیت نیست، جونیور-کون. میدونی که وقتی پیش دخترایی باید بهتر رفتارکنی.
_همم میدونی که من طرفدار برابری جنسیتی ام.
ممکنه ظاهرا خیلی استایلش خوب باشه و خوشگل بنظر بیاد اما یومی اوری سنپای بیشتر وقتا مثل یک دختربچه کوچیک رفتار میکنه، منم طبق اخلاق خودش باهاش برخورد میکنم. وقتی یه نفر هی فاز عوض میکنه منم باهاش مثل خودش رفتار میکنم. اگه زیادم جدیش بگیرم بیشتر منو مسخره میکنه و به بازی میگیره واسه همین باید حواسم بهش باشه. این چیزیه که همیشه تو برخورد با یومی اوری سنپای تو ذهنمه. که همین الانم که اومدم و جلوش نشستم حواسم بهش باشه.
نکته مثبتش فقط ظاهرش بود. اونم که زیاد فکرمو مشغول نمیکرد.
_'تو کار و انرژیای که باید صرف امنیت و نظارت به شرکت کنی و دست کم میگیری نه؟ به نظرم بنا به دلایلی از پشت صندوق ایستادنم سخت تره.
_در جریانم. اینم میدونم که انجام دادنش برای تو راحت تره.
_نه نه نه، خیلی ام سخته میدونی که. باید هی خم شی، وایستی، باز خم شی با اون کتابای سنگینی که داری حمل میکنی. شاید باورت نشه ولی واقعا کمرو حتی باسنم واسم نمیمونه..
_چقد بزرگنمایی میکنی...
_واقعیته. حسش مث صبح روزیه که شب قبلش دو تا عاشق کلی باهم حال کردن، پاهام هنوزم ازون همه جنب و جوش درد درحال لرزیدنه.
_میمیری اگه از این اصطلاحات عجیب غریب استفاده نکنی؟
_بروبابا حوصله سربر.
مثل همیشه داره سعی میکنه منو به دردسر بندازه و گولم بزنه. ولی من اونقدری میسناسمش که توی دامش نیوفتم. اگه خیلی جدی به جوک زشتش واکنش نشون بدم مسخرم میکنه و میگه. چیه؟ خیلی داری بهش فکر میکنی!دنبال چیزی هستی جونیور-کون؟ اگرم از روی کنجکاوی ازش بپرسم تویِ اون کارا تجربه داری یا نه فقط بهم نگاه میکنه و پوزخند میزنه و سکوت میکنه. کلا اگه هر واکنشی نشون بدم یعنی باختم پس بهترین کار اینه که کلا جدیش نگیرم و بهش بی محلی کنم.
_خب منظورم اینه که اگه اینقدر کمرتو پایین کمرت درد میکنه شاید نیاز به ماساژ داری ها؟ اینو تو جایی که آکیکو-سان کار میکنه شنیدم پس شاید بتونم بهت یاد بدم.
_آکیکو-سان؟
_اوه یآدم رفت بگم. اون نامادریمه. یعنی مادر خواهر ناتنیم.
_اوه حالا فهمیدم.
کلی راجع به زندگی جدیدم و تغییراتی که بخاطر خواهرناتنیم توش به وجود اومده بود حرف زده بودیم، اما هیچوقت راجع به نامادریم حرفی پیش نیومده بود. ازاونجایی که آکیکو-سان خیلی کار میکنه یا سرکاره یا خوابه و باید خیلی مراقب حفظ سلامتیش باشه و هروقت که زمانی پیدا میکنیم که راجبش حرف بزنیم بهم دراین باره چیزایی یاد میده. الان تو این موقعیت میتونم از اطلاعاتی که اون بهم واسه سلامتی و اینا داده استفاده کنم.
_توی محله دوگنزاکا یه طب سوزنی ژاپنی هست که اون خیلی پیشنهادش میکنه دقیقاً نزیک همینجاس.
_اوه چقدر پیچیده.
_پیچیدس؟ نقشه رو نگا کن. پیدا کردنش بنظر سخت نمیاد.
_منظورم رفتن به اونجا نیست. میدونی که من یه دختر دانشجو با کلی انرژی و حس جوونی ام. درسته؟ واقعا واسم خوشایند نیست که به سالن ماساژ برم. به غرورم بَر میخوره.
_میدونستی اصطلاح. انرژی و حس جوونی و. در واقع هیچ آدم جوون و امروزیای به کار نمیبره دیگه نه؟ امیدوارم که بدونی.
_پس توام فهمیدی نه؟ یه مدت خیلی زیاد مث یه راز واسه خودم نگهش داشتم و هیچی نگفتم. اما حس میکنم که نفرین شدم تا ابد جوون بمونم ولی درواقع یه زن پیرم که دآره تو جسم یه زن جوون زندگی میکنه.
_میشه الکی دیوونه بازی در نیاری؟
_هاهاها جونیورکون، باید اسمتو بذارم. استادِ جواب های منطقی و رک جوری که حرفات مثه یه تیغ تیزه.
_این دیگه چه اسم مستعاریه؟ تو همون شخصیت کتاب. جریانِ دروغ های بی پایان نیستی که همش زر مفت میزنه؟
_هممم. ۷۰ امتیاز واسه تو. واسم جالب بود که سریع به دروغ گفتن اشاره کردی همونطوری که اکثر دخترا سریع به عشق و عاشقیها اشاره میکنن. ولی فکر نکنم یه آدم معمولی منظور اصلی حرفتو بفهمه واسه همینم چند امتیاز کم کردم..
واقعا واسم جالب و تحسین برانگیزه که اون در مقابل توهینایی که بهش میکنم گارد نمیگیره و واکنش بدی نشون نمیده حتی به نظرش نیومد چقدر اینکارو کردم. ازاونجایی که مثلا سعی کرد یه اسم مستعارِ احمقانه واسه من انتخاب کنه و منطقی جلوش بده ولی اینکه این مکالمه مزخرفه بیشتر داره منو آزار میده. انگار یومی اوری سنپایِ پررو فهمیده بود که با خودم درگیرم شایدم از قیافم فهمیده چون یکم نشون میداد. همونطور که داشت ظرف غذاشو باز میکرد پوزخندی از روی خوشحالی زد. به زور میشد بهش گفت ظرف غذا. در واقع توپایِ برنجی و سالاد بود از سوپرمارکت خریده بود. به خودم اومدم دیدم دارم به این فکر میکنم که این غذا واسش کافیه اصلاً؟ هرچند اگه آیاسه-سان واسم آشپزی نکنه غذای منم مثل همینه.
_خب حالا که مشغول خوردن شدی میشه بهم مشاوره بدی؟
_البته~چته مشکل چیه؟
_قضیه اینه که...
ازاین که یومی اوری سنپای عجیب رفتار میکرد و خیلی با اعتماد به نفس حرف میزد اذیت میشدم، و البته منم سعی میکردم بیشتر حرفارو نزنم و راز های آیاسه-سان هم پیش خودم نگه دارم و فقط اطلاعاتی که لازمه رو بهش بگم. وقتی که چیزایی که میخواستمو بهش توضیح دادم یومی اوری سنپای دوباره بهم نیشخند زد.
_اوهو؟ پس تو داری تلاش میکنی که یه راهی برای بالابردن تاثیر درس خوندن واسه خواهرت پیدا کنی نه؟
_تو فکری داری؟ چون خودتم به خوبی امتحانای ورودی دانشگاتو گذروندی، گفتم شاید توصیهای بتونی دراین مورد بهش بکنی.
_گفتی دنبال موزیکایی بودی که واسه بهتر درس خوندنه آره؟
_دقیقاً. تا الان که موفق نشدم. فکر میکنم انتخابای خوبی داشتم اما هیچکدوم به دردِ بهتر درس خوندن نمیخوره.
_من یه پیشنهادی دارم. منم داشتم واسه درس خوندنم دنبال موزیکای خوب میگشتم.
_اوه، چیز خوبی ام پیدا کردی؟
_یومی اوری سنپای یه کانال یوتیوب توی گوشیش بهم نشون داد و گفت پیداش کردم همینه.
عکس روی کانالی که عضوش شده بود یه نقاشی به سبک ژاپنی بود. اما همه کلمهها انگلیسی بود واسه همینم فهمیدم که توسط یه آدم ژاپنی ساخته نشده. به جای اینکه سعی کنن ژاپنی هارو فقط جذب کنن سعی کرده بودن یه ذره ار فرهنگ ژاپنی رو در قالب عکس پروفایل نشون بدن اما برای انواع فرهنگها طراحی شده بود.
_جالبه. بیشتر از ۱۰میلیون بازدید دارن حتی بیشتر.
_عالیه نه؟ بعضیا ویدئوهارو باز پخش میکنن اما بیشتر مردم حدود ۳۰ هزار نفر ویدئوهای زندشون رو تو کل هفته میبینن.
_درسته و البته که همه کامنتها انگلیسی ان.
_آره زیاد بین ما ژاپنیا پرطرفدار نیست.
_انگار ژانرهایی داره که تا حالا نشنیدمشون. با آهنگای معمولی چه فرقی دارن؟
_اونا میگن. آنچه میبینی و می¬شنوی رو باور کن. یومی اوری سنپای لبخند زد یه جعبه کوچیک که ایرپاد هاش توش بود و دراورد به من داد و گفت زودباش گوش کن.
یه لحظه خشکم زد گفتم. هاا؟ واقعا؟
یه ثانیه طول کشید که بفهمم کارش چه معنیای میده. خیلی چیزا رو میشه با بقیه به اشتراک گذاشت اما ایرپاد شخصی... عجیبه واقعا. ما تو خونه از یه ماشین لباسشویی، یه بشقابِ غذا و یه وان استفاده میکنیم اما منو آیاسه-سان هیچوقت از ایرپادای همدیگه استفاده نکردیم. اما یومی اوری سنپای راحت بدون هیچ حساسیتی اینکارو کرد انکار که واسش طبیعی ترین کار تو این دنیاست.
_هرچی کیفیت موزیک موقع گوش دادنش بهتر باشه، راحتتر میتونی بفهمی موزیک خوبیه یا نه؟
_اوه آره درسته. فکر کنم فقط منم که این قضیه واسش عجیب اومده و خجالت زده شدم.
بنظر نمیومد بخواد واسه این مسئله مسخرم کنه، اما اگه بیشتر از این معطلش کنم بعدا احساس گناه میکنم واسه همینم ایرپادا رو ازش گرفتم حس میکردم شبیه یه انسان اولیه ام که واسه اولین بار آتیش دیده. راستشو بخوام بگم از این که اونا روی توی گوشم بزارم واقعا احساس بدی داشتم واسه همینم زیاد توی گوشم فشارشون ندادم فقط یکمشو توی گوشم گذاشتم طوریکه بتونم موزیکو بشنوم، مطمئن بودم که گوشام تمیزن اما نمیخواستم ریسک کنم. دقیقاً بعد اون فکر ناگهان موزیک توی گوشم پیچید و یه چیزی توی سرم جرقه زد.
_خودشه... ناخودآگاه اینو به زبون آوردم.
انگار تو یه چشم به هم زدن همه فکرای منفیم ناپدید شدن. اولین چیزی که شنیدم صدای برخورد بارون به برگا تو وسط یه روز تابستونی بود. و به غیر از این صدا که صدای محیط بود یه موزیک آرومم تو پس زمینش پخش میشد. البته بهتره راجع به کیفیت خود آهنگ حرفی نزنم یه جورایی منو به جایی برد که قبلا توش نبودم و حسی که بهم میداد شبیه تماشا کردن یه فیلم قدیمی بود.
_این عالیه. تا حالا همچین چیزی گوش نداده بودم.
_بهش میگن lofi هیپ هاپ. همونطور که داشت توپ برنجیشو میخورد و دهنشو با یه دستش پوشونده بود ژانر دقیق شو بهم گفت.
همونطور که میدونستم تا حالا نشنیده بودمش.
_هیپ هاپ مثل hey yo و از این سبکای رپ؟
_همم نه دقیقاً. یومی اوری سنپای وقتی دید ژست رپرا رو به خووم گرفتم یه پوزخندی بهم زد. خب پس فکر کنم اشتباه میکردم.
_فکر میکنم بهش میگن 'هیپ هاپ' چون کاملا رویِ ملودیِ اهنگ پیش میره. اما سبک lofi یکم با هیپهاپی که فکر میکنی متفاوته.
_فهمیدم.
_یه سبک آرامش بخش شناخته میشه. اما یه حس قدیمی طور بهت میده ولی در آنِ واحد ازش حس آرامش هم میگیری.
_میتونم کلمه هاشو بفهمم؟
_درواقع، موزیک خوبیه. سعی کرد یه توضیح ساده بده.
من یه پسر ژاپنی معمولی ام که زیاد از انگلیسی سر در نمیارم. برای همینم نیاز به توضیح دارم.
_این ژانر بنظر تو کشورای دیگه پرطرفدار میاد. و معمولا از کیفیت صدای پایین استفاده میکنه اما این یاعث میشه که قلبت احساس آرامش کنه چون صداش آرومه که واسه زمان درس خوندن هم خیلی مناسبه.
_اوه این دقیقاً چیزیه که دنبالش بودم. توام خیلی حالیتهها یومی اوری سنپای.
_چون من یه زن پیرم...ها ها ها.
_چقدر دیگه میخوای این جوک مسخرتو ادامه بدی؟
_اینقدر که قدیمی بشه.
_از اولشم بامزه نبود.
_خودم که باهاش حال میکنم نظر تو ام اصلا مهم نیست، جونیور-کون.
_حوصله بحث کردن ندارم.
_اگه میخوای با آدم باحالی مثل من بحث کنی باید از قبل خودتو آماده کنی، جونیور-کون.
_اوهوم.
_اطلاعاتی که به خاطرشون پز میده باعث شده مثل یک زن پیر بنظر بیاد ولی مثل اونا رفتار نمیکنه.
_راستی تو چجوری این چنل موزیک و پیدا کردی؟ اگه بیشتر تو خارج از کشور بهش گوش میدن پس پیدا کردنش اینجا کار سختیه.
_نه همچین سختم نبود. یهو توی پشنهادات یوتیوب ام ظاهر شد. ازاون موقع واسه درس خوندن ازش استفاده میکنم.
_درسته که همه کسایی که نظر دادن انگلیسی هستن اما کاملاً میتونم بفهمم که همه حس خوبی نسبت به این موزیکا دارن.
_واقعا میفهمی؟
_آره، یجورایی.
_همم آفرین الکی که بهت نمیگم جونیور-کون. درست فهمیدی. این کانال واقعا توی اینترنت محبوب شده. واقعا آرامش بخشه. مثل بار(جایی که نوشیدنی میخورن)
_بار؟ مثل جاهایی که نوشیدنی میخورن؟
معلومهای به این کلمه حساسم. چون مادر ناتنیم احتمالاً اونجام کار میکنه.
_تو فیملمایِ درام مگه ندیدی؟ جایی که وقتی تو زندگیت مشکلات زیادی داری میری اونجا و کسی که مسئول سِرو کردن نوشیدنیه یه چیزی واست میاره که آروم شی و میتونی باهاش درد و دل کنی.
داشتم فکر میکردم... یعنی اولین برخوردِ بابام و آکیکو-سان اینطوری بوده؟ فقط واسم یه داستانایی تعریف کرد. اما ظاهرا همه چی با محبت کردن آکیکو-سان به پدرم شروع شده که وقتی دیدتش مست بوده و زخمی که توی قلبش داشته رو درمان کرده. این واقعا برخوردیه که میتونه نجات بخش باشه. و راستشو بخواین همچین سرنوشتی مثل اونا واقعاً کم پیدا میشه.
_همیشه این لحظه هارو دوست داشتم. اما تو دنیای واقعی واقعاً به این رمانتیکیای که فکر میکنی نیست.
_ازاونجایی که من مشروبات الکلی نمیخورم در این باره باهات موافق نیستم.
_نچ نچ.
_چرا با دهنت صدا در میاری؟
_میخواستم واسم اعتراف کنی که چه نوشیدنی های ممنوعهای میخوری و اینطوری نقطه ضعفتو میفهمیدمو باحال میشد. اما تو طبق سوالم پیش نرفتی.
_جدا؟ چرا؟
به یومی اوری سنپای که داست با نی چاییشو میخورد نگاه کردم و یه چیزیو فهمیدم.
_امم راستی یومی اوری سنپای تو اندازهای سنت بالا هست که نوشیدنی الکلی بخوری درسته؟
_چه گستاخ. منظورت اینه که با وجوو اینکه یه زن سن بالام ولی اجازه ندارم نوشیدنی الکلی بخورم؟
_منظورم اینه تو سنی هستی که نوشیدنی الکلی ممکنه واست مضر باشه. اگه یه وقت بیماریای چیزی داشته باشی چی؟
_همم بد نیست. داری یاد میگیری چجوری دیت بندازی و به چالش بکششونی آفرین.
_اوهوم اینم بگم که اگه بار جوک زن پیرو تعریف کنی هیچ اثری روم نداره و اهمیتی بهش نمیدم.
_بوووو. و باز زبونش واسم صدا دراورد.
چرا زنا دوست ندارن اندلزه سنشون رفتار کنن؟ هیچکی قرار نیست بگه'وای سنت بالا رفته و پوستت چروک افتاده'. نمیدونم حالا بعدا یه جوابی واسش پیدا میکنم.
همینطور که مشغول این فکرا بودم تو چنل های یوتیوب که سبک lofi هیپ هاپ بود جوین میشدم. حتما یومی اوری سنپای خیلی باهاشون حال میکنه. اون داشت با صدایی که از همیشه بلندتر بود تمرین میکرد که باعث شد لبخند بیار رو لبم.
_ها ها.
_چیه چرا بهم نگاه میکنی و میخندی؟
_ببخشید. جدی نگیر.
ایندفعه دیگه تقصیر اون نبود. دلیل خندم این بود که احساساتی شدم. الانم دارم اهنگایی که بهم پیشنهاد میده رو ذخیره میکنم. آهنگایی که اون بهم پیشنهاد میکنه درواقع آهنگایی هستن که یوتیوب بهش پیشنهاد کرده. انگار منم با اون دختره ناراساکا-سان که فقط دنبال آهنگای آماده بود فرقی ندارم. ببخشید ناراساکا-سان انگار از اولشم حق با تو بود.
تا حالا اینقدر موقع برگشتن به خونه احساس سبکی نداشتم. بعد مدتها یه چیزی واسه نشون دادن به آیاسه-سان داشتم. اینکه این همه مدت واسه قراری که باهاش گذاشته بودم تا اون بجاش واسم غذا درست کنه نتونسته بودم کاری انجام بدم واقعا رو دوشم سنگینی میکرد. حالا میتونم با خیال راحت غذایی که واسم درست میکنه رو بخورم. وقتی درِ خونه رو باز کردم یه بوی غذای عالی به مشامم خورد. حس وقتی رو داشتم که میخوان واسه موفقیتی که به دستش آوردم ازم استقبال کنن.
_من خونه ام، آیاسه-سان.
_به خونه خوش اومدی آسامورا-کون. آیاسه-سان پیشبند پوشبده بود و مشغول گرم کردن غذا بود.
اخیرا به دیدن این صحنه عادت کرده بودم اما هنوزم یه ذره واسم غیر عادیه که دختری که یهو اومد تو زندگیمون الان داره تو آشپرخونمون غذا درست میکنه. یه بخشی از من یکم نگرانه اما بیشتر از هرچیزی از این ناراحتم که اون داره کاری که خودم باید انجام بدم و واسم انجام میده. میدونمم اگه اینو بهش بگم میگه 'نه ما مثل هم کار میکنیم یا اینکه نه اشکالی نداره' اما هنوزم نمیتونم با خودم کنار بیام.
_آیاسه-سان تو هنوز شام نخوردی؟ ببخشید که منتظرت گذاشتم.
_مشکلی نیست. منم داشتم درس میخوندم.
_آها بشه. پس منم میز شام و میچینم.
_خوبه مرسی.
این کار واسه کمک کردن به اون یا از روی مهربونیم نیست. اینکار واسم عادیه و آیاسه-سان هم اصراری نداره که خودش تنها اینکارو انجام بده. پس فقط تشکر میکنه. فکرم اینه که اگه واقعا باهم همکاری نکنیم نمی¬تونیم کارا رو به صورت مساوی پیش ببریم. و آیاسه-سان هم فهمیده بود که من میخوام همه چی مساوی باشه واسه همینم دیگه بحثی واسه تنها انجام دادن کارا نمیکرد.
به سمت اتاقم رفتم و وسایلمو گذاشتم بعدشم دست و صورتمو شستم و به سمت اتاق نشیمن رفتم.
_دو تا کاسه برنج بخوری، دو کاسه معمولی و دو بشقاب بزرگ فکر کنم خوب باشه. نظر توهم همینه؟
_ بشقابای بزرگ لازم نیست. و به جای کاسه های نرمال به کاسه هایی احتیاجه که به اندازه کافی واسه نودِل هم کافی باشه نه فقط برای سوپ..
_اوه گرفتم چی شد. فکر کنم سوپ با گوشت خوک داریم نه؟
_نه کاملت. میتسونابه است(یک نوع سبک پخت غذا در آشپزی ژاپنی گفته میشود. در این نوع غذا، موادغذایی در همان محل صرف غذا به وسیلهٔ چراغ گاز قابل حمل یا هات پلیت با یک قابلمه پخته میشود. (
_اوه تو واقعا میتونی به اون سبک آشپزی کنی؟ البته اون غذا زیاد به درد تابستون نمیخوره.
_من فهمیدم که این غذا توی تابستون برای رفع خستگی خیلی خوبه. تو حتما خیلی خستهای منم گفتم واسه اینکه استقبال خوبی ازت بشه این غذا رو واست درست کنم.
_موتسونابه تو تابستون ها؟ بوش که خیلی عالیه منم که خیلی گشنمه.
_اوهوم. من قابلمه اونو میارم. تو میتونی ترتیب برنجو بدی؟
_حتما.
کاسه های مخصوص نودل رو به آیاسه-سان دادم و شروع به ریختن برنج تو کاسه های برنج خوری کردم. همون موقعها بوی خوبِ سس سویا فضای خونه رو پر کرده بود و باعث میشد بیشتر احساس گرسنگی کنم. آیاسه-سان همیشه آشپز خوبی بوده اما اونقدر که هر روز این کارو انجام داده بهتر هم شده. بعد از اینکه میز رو کامل چیدیم، رو به روی هم نشستیم و دست هامون رو برای دعا به هم چسبوندیم.
_برای غذا متشکریم.
_برای غذا متشکریم.
با اینکه قصد قبلی نداشتیم، اما همزمان باهم این جمله رو گفتیم. شایدم این دوباره تصور منه، اما ولی ما خیلی وقت نیست که اینطوری این جمله رو باهم میگیم. چه من ازاون تاثیر گرفته باشم چه اون از من به هرحال این اتفاق خود به خود افتاد. وقتی که داشتم به تاثیری که روی هم گذاشتیم فکر میکردم، یکم از خوراک موتسونابه رو بالا اوردم و به سمت دهنم بردم.
_اومم. خوشمزست. کاملا نرم و شیرین.
آیاسه-سان لبخند زد و گفت. خوشحالم که اینو میگی. این غذا به سبک هاکاتاست منم یکم نگران بودم که نکنه زیادی سنگین و چرب باشه، ولی فکر کنم خوب باشه..
اینکه ازش تعریف کردم واسه مودب بودنم نبود. اون غذا، اون مزه واقعا به سلیقم نزدیک بود. اگه بابام اینجا بود اینقدر میخورد که میترکید اما خوشبختانه امشب بیرون غذا میخوره پس جای نگرانی نیست. آیاسه-سان حتما موقعی کع میخواسته این غذا رو درست کنه حواسش به این مسئله بوده.
_مزش رو طبق سلیقه من درست کردی نه؟ .. ممنونم.
_... آره خب. بعدازاینکه هر روز واسم از علایقت تعریف کردی دیگه به صورت طبیعی حواسم بهشون هست و سلیقه تورم در نظر میگیرم.
_شاید باید زودتر از اینا بهت میگفتم... واقعا واسه اینکه مجبورت کردم این همه کارو انجام بدی حس بدی دارم.
_اِ؟
وقتی من داشتم با خوشحالی با آیاسه-سان حرف میزدم اون واقعا واکنش آرومی داشت. برنامه یوتیوب رو توی گوشیم باز کردم و کانال موزیکی که از قبل توش جوین شده بودم رو آوردم و بعد به قسمت رادیو و پخش زندش رفتم و یک موزیک آرامش بخش پخش شد دقیقاً برعکس موزیکای انرژی زا و پر سرو صدا بود و واقعا آدمو به حالت خاصی فرو میبرد. و الان من این حسو دارم که انگار این موزیک منو به یه اعماق یه جنگل برده و دور از بقیه مردم شهرم.
فکر کنم آیاسه-سان هم همین نظرو داشته باشه. چشماش کاملا رو صفحه گوشیم زوم شده بود دقیقاً مثل یک دوربین عکس برداری که اماده عکاسیه.
_این... ؟
_فقط بهش گوش کن.
آیاسه-سان چشماشو بست و گفت. امم باشه.
زمان یکم سپری شد و هردوی ما داشتیم به موزیک گوش میدادیم آیاسه-سان با لحن متعجبی گفت. این عالیه. چه سبکیه؟ انگار با بقیه موزیکای آروم متفاوته.
_بهش میگن لوفی هیپ هاپ. گفتم شاید خوب باشه موقع درس خوندن بهش گوش بدی.
_آها متوجه شدم. حالتش طوری بود که انگار یه پازل و تموم کرده
فکر کنم فهمیده بود چرا یهو وسط نهار این موزیک و پلی کردم.
_جالبه تا حالا همچین چیزی به گوشم نخورده بود سورپرایز شدم که تو داریش.
_خودمم تازه امروز پیداش کردم. یکی از همکارام بهم راجبش گفت.
_آها همون دختره ادبیاتیه یومی اوری سنپای.
اوه آره فکر کنم ماه پیش راجبش با آیاسه-سان حرف زده بودم یادمه آیاسه-سان دستم انداخته بود و میگفت اون دختر واقعا شبیه منه شاید چون هردومون کتاب خوندنو دوست داریم اینو میگفت. اما سروکله زدن با اون دختره پررو و بی تربیت در طول روز واقعا مصیبته. من مطمئنم از نظرش من آدمی ام که باهام بگرده و مسخرم کنه اما به چشم دوست پسرش بهم نگاه نمیکنه. هیچوقتم نشنیدم بگه از چه جور آدمایی خوشش میاد پس قطعا فقط به چشم یکی واسه سرگرمیش بهم نگاه میکنه.
_درسته. نمیخوام بزرگ نمایی کنم اما اون تو بیشتر چیزا اطلاعات داره.
_شما دو تا خیلی بهم نزدیکین نه؟
_خب اکثر شیفتامون باهمه... امم میگم آیاسه-سان!؟ حس کردم یه چیزی اتفاق افتاد واسه همین جمله رو نصفه رها کردم.
با اینکه داشتیم به هم نگاه میکردیم و کامل رو به روی هم بودیم بازم انگار یه لحظه نگاهشو از من دزدید.
یکم که گذشت گفت. همم... چیه؟
_تو حالت خوبه؟ انگار یه لحظه اینجا نبودی. نکنه داری واسه درسات زیاده روی میکنی؟
_نه من حالم خوبه فقط هنوز تحت تاثیر موزیکم.
درسته که اون موزیک لوفی هیپ هاپ هنوز داشت پخش میشد اما همش همین بود؟ میدونم که آیاسه-سان بعضی وقتا زیاده روی میکنه واسه همینم نمیتونم نگرانش نباشم. کاش این ترسم الکی باشه.
_پس گفتی کاره یومی اوری سنپایه آره؟ پس فقط راجع به کتاب نیست تو موزیکم سلیقه خوبی داره.
_به عنوان یه دانشجو تجربه زیادی داره واقعا نمیتونم بگم چه قدر راجع به همه چی میدونه خیلی زیااد.
_خوبه.
_ولی شخصیت واقعیش کاملا برخلاف اینه.
به هرحال کلمه خوب و باحال بیشتر مناسب آیاسه سانه تا یومی اوری سنپای اون واقعا یه فقط یه احمقِ دلقکه. وقتی اینو واسه آیاسه-سان تعریف کردم پوزخند زد.
_ولی بنظر آدم جالبی میاد.
_شایدم اینطور باشه.
واقعا خجالت آوره که چرا زودتر از اینا یومی اوری سنپای و با خواهرم آشنا نکردم. ازاونجایی که ما خارج از محیط کار باهم ارتباط شخصی ندارم نمیتونم مثل ناراساکا-سان همینطوری به خونه دعوتش کنم. واقعا مایه خجالته. تو همین فکرا بودم که فهمیدم آیاسه-سان دآره توی گوشیش چیزی و بهم نشون میده.
_همین الان عضو اون کانال موزیکه شدم.
_اوه چه سریع تصمیم گرفتی.
_من ازاون دسته از آدمام که به حس درونیم اعتماد دارم. مطمئنم این سبک لوفی هیپ هاپ واسه درس خوندن عالیه.
_اگه واقعاً کمکی بهت نکرد میتونی بیخیالش بشی.
_آره خیالت راحت. فقط واسه اینکه تو پیشنهاد دادی بهش گوش نمیدم اول میسنجم اگه واسم مفید بود بهش ادامه میدم.
_آره فکر خوبیه.
رک و راست بودن بهترین چیز تو هرنوع رابطه ایه. اگه ما خیلی رابطه نزدیک و سنگینی داشتیم فقط همه چی زیادی سخت میشد و بهمون نمی¬ساخت دقیقاً مثل غذای موتسونابه. فکر کنم اگه اینو بلند پیش یومی اوری میگفتم چند تا امتیاز دیگه واسه استعارهای که به کار بردم بهم میداد.
اولین کسی که غذاش رو تموم کرد آیاسه-سان بود. فکر کنم فقط دنبال زمان بیشتر برای درس خوندنه. ظرف هاش رو برد تا توی سینک بزاره در حالی که گوشیشم توی دستش بود.
_حتما امشب این موزیکو امتحان میکنم. مرسی واسه راهنماییت آسامورا کون.
_کاری نکردم که. راستی من خودم ترتیب ظرفا رو میدم فقط بزارشون توی سینک.
_لطف میکنی.
بشقابا و کاسه های خالی و به اشپزخونه برد و توی سینک گذاشت. بعدشم به اتاقش رفت.
کاش این موزیکا واقعاً روی درس خوندنش تاثیر بزارن مشغول همین فکررا بودم که آخرین تیکه غذامو خوردم و تمومش کردم.
__ بیشترین تلاشتو بکن آیاسه سان
کتابهای تصادفی
