فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

روزی روزگاری با خواهر خوندم

قسمت: 7

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل7: بیست و نه اکتبر (پنج‌شنبه) – آسامورا یوتا

تقریباً یه هفته از جشن تولد ناراساکا سان می‌گذره. صبح که از خواب بیدار شدم، لباس فرمم رو پوشیدم و به حموم رفتم. به فصلی رسیده بودیم که وقتی روی زمین راه می‌ری پاهات سردشون می‌شه. خوشبختانه، منِ خواب‌آلود اینقدر اراده داشتم که بتونم به راه رفتن ادامه بدم. صورتم رو جلوی آینه اصلاح کردم و یکم لوسیون بهش مالیدم. بعد از اون، یکم به موهام رسیدم. منظور از "رسیدن" تو این مورد، شونه زدن‌شون و صاف کردن موهایی بود که بعد بلند شدن از خواب سیخ وایستاده بودن.

از زمان جشنواره فرهنگی مدرسه، از آیاسه سان دربارش یاد گرفتم و رسیدگی به پوستم رو به یه روال روزانه تبدیل کردم. بعد از اینکه یه مدت به انجامش ادامه دادم، فهمیدم که عملاً من تنها کسی بودم که به مراقبت‌های پوستی اهمیت نمی‌دادم.

«هیچ وقت تصورشم نمی‌کردم آقاجونم از این چیزا استفاده کنه!»

بطری آبی و شفافی که روی دستشویی ایستاده بود، لوسیون صورت مردانه بود. من کاملا گیج شدم؛ ناگفته نماند که مدتها قبل از ملاقات اون با آکیکوسان، اون همونجا بود. یادم میاد که میگفت هر از گاهی باید با مشتری‌ها سر و کار داشته باشه. واقعاً نمی‌تونم اون رو دست کم بگیرم. و همچنین، متوجه شدم که در واقع از اون دسته آدمایی‌ام که به چیزهایی که مستقیماً به من مربوط نیستند اهمیت نمی‌دم.

باید بیشتر به اتفاقات اطرافم اهمیت بدم. به عبارت دیگه، توانایی من تو درک کردن احساسات دیگران به شدت پایینه. آیاسه سان گفت که من همینجوری که الان هستم خوبم. اما می‌خوام سخت‌تر تلاش کنم، حتی اگه به شیوه و روش خودم باشه.

به عنوان نشونه‌ای برای تایید حرفم، می‌تونستم بطری‌ها و ظروف دیگه‌ای رو هم کنار روشویی ببینم، که نه فقط متعلق به من و آقاجونم، بلکه متعلق به آکیکو سان و آیاسه سان هم بودند. این یکی از نشونه‌هایی بود که نشون می‌داد خونوادمون واقعاً بزرگتر شده. وقتی تعداد افراد خونوادتون دوبرابر بشه، طبیعتاً تعداد اشیائی که دور و برتونه هم زیادتر می‌شه. و از اونجایی که دوتا زن به خونه‌ای که تا به حال، توش فقط مردا زندگی می‌کردند اضافه شده بود، این زیاد شدن وسایل، خیلی بیشتر به چشم می‌اومد. دیدن اینهمه اقلام آرایشی بهداشتی که من تاحالا اسمشون رو هم نشنیده بودم باعث شد سرگیجه بگیرم. لازم نیست به این موضوع اشاره کنم که بنابر گفته‌ی آیاسه سان، اون حتی بیشتر لوازم آرایشیش رو اینجا تو حموم نگه نمی‌داره! مگه دیگه چه چیزی وجود داره که بخوان ازش استفاده کنن؟

بعد از اینکه ما صبحونه‌امون رو تموم کردیم، آیاسه سان قبل از من، خونه رو ترک کرد. من یکم بعد، رفتم و فاصله‌ی زیادی بینمون انداختم. دوچرخمو تا شیبویا رکاب زدم. الان دیگه اون وقتی از ساله که نسیمی که از روبه روم می‌وزه، خنک و دلپذیر نیست، در عوض، هوا کاملاً سرده. یه ماه دیگه این باد سرد، تبدیل می‌شه به یخبندان کامل. دوچرخم رو تو محل همیشیگیش پارک کردم، و پنج دقیقه قبل از شروع کلاس‌ها، سرجام نشستم. داشتم وسایلم رو برای شروع کلاس آماده می‌کردم که مارو هم وارد کلاس شد، احتمالاً تازه تمرین صبحگاهیش رو تموم کرده بود، و درست تو صندلی جلوی من نشست.

«صبح به خیر مارو، تمرین صبحگاهیت رو تموم کردی؟»

«آره. خوب، مثل همیشه بود، هیچ خبر تازه‌ای نیست.»

«آهان.»

«عادت می‌کنی بهش مثل یه چیز روتین فکر کنی، وقتی یه کاری رو هر روز انجام بدی، حتی اگه یه تمرین خاص باشه، به مرور، دیگه بهش اهمیت نمی‌دی.»

طرز بیان اون یکم تحسین برانگیز به نظر می‌رسید، اما مگه تا این حد عادت کردن به انجام منظم تمرینات، به خودی خود شگفت انگیز نیست؟ چند لحظه بعد، معلم وارد کلاس شد و کلاس صبحگاهیمون شروع شد. با این‌حال، یه اتفاق غیرمعمول رخ داد. معلم یه سری برگه بینمون توزیع کرد.

"به دنبال داوطلبان" نوشته بالای برگه رو خوندم. به سرعت برگه رو از نظر گذروندم، انگار اونا دنبال چندتا داوطلب بودند که صبح بعد از هالووین، تو جمع‌آوری زباله‌ها کمک کنند.

«شیبویا برای شبهای هالووینش معروفه، اما زباله‌های صبح روز بعدش فاجعه است.» مارو گفت و من به تائید سر تکون دادم.

سال‌هاست که دربارش می‌شنیدم. خوشحال بودم که زادگاهم توجهی که لایقش بود رو دریافت می‌کرد، اما این موضوع رو که در نهایت مثل یه آشغالدونی بزرگ به نظر می‌رسید دوست نداشتم. و انگار این به اندازه‌ی کافی بد نبود، کلاغ‌ها شروع به خوردن آشغال‌ها می‌کردند، موش‌هایی به بزرگی یه گربه تو خیابون‌ها رژه می‌رفتند و بوی تعفن همه جا رو پر می‌کرد...

«شیبویا یکی از شهرای مهم ژاپنه، اما بعد از برگزاری یه جشن خیابونی در اون حد، چیزی که ازش به جای می‌مونه واقعاً مایه‌ی تاسفه.» مارو گفت.

«تا حالا دیدیش؟» پرسیدم.

«وقتی که داشتم برای تمرینات صبحگاهی می‌اومدم.»

اون و هم‌تیمی‌هاش باید در طول مسیرشون از مرکز شیبویا عبور می‌کردند، برای همین اون صبح رقت‌بار شیبویا رو دیده بود. از ابروهای درهم‌کشیده‌اش معلوم بود که دیدن اون منظره چقدر تاسف‌بار بوده. معلم پس از ترغیب همه دانش‌آموزها برای شرکت تو این رویداد، کلاس رو ترک کرد.

«این مطمئناً صبح خیلی زوده، نظرت چیه؟» از مارو پرسیدم.

«چرا باید گندکاری یه نفر دیگه رو تمیز کنم؟»

«خوب، این منصفانه است.»

این گفتگو تقریباً تموم هیجان من برای شب هالووین آینده رو توی چند دقیقه از بین برد.

امروز روز شرکت تو کلاسای خصوصی بود. از زمان کلاس‌های آمادگی برای آزمون تابستونی، من به طور مداوم تو کلاس‌ها شرکت می‌کنم. با تشکر از اون، و به لطف تلاش مداوم خودم، وضعیت نمراتم نسبت به بهار سال قبل خیلی بهتر شده. همچنین، احساس می‌کنم انگیزه‌‌ام برای مطالعه هم بیشتر شده. تا همین چند وقت پیش، من از درس خوندنم هیچ هدفی جز ورود به یه دانشگاه معروف نداشتم، اما الان یه هدف واقعی دارم، رفتن به یه دانشگاه معتبر هدف نهایی من نیست بلکه وسیله‌ای برای رسیدن به چیزیه که تو ذهنم دارم، یعنی استخدام شدن. من می‌خوام تو یه شرکتی که حقوق خوبی بهم می‌ده استخدام بشم تا بتونم آینده‌ام رو تضمین کنم.

برای رسیدن به این مقصود، لازمه که من بتونم دانش و مهارت‌های علمی لازم برای ورود به دانشگاهی که تو سطح ملی معتبر باشه کسب کنم. من نه توسط کسی اجبار شده‌ام، و نه کسی منو برای این کار ترغیب کرده، این هدفیه که خودم بهش رسیدم. حتی به آیاسه سان دربارش نگفتم. یا بهتره بگم، فکر نمی‌کنم بتونم بهش بگم.

در نهایت، این روش من برای جبران کردنه. برای جبران این واقعیت که علی‌رغم غذاهای خوشمزه‌ای که اون هر روز برام درست می‌کنه، من نتونستم به قولم بهش عمل کنم. من نتونستم براش یه کار پاره وقت که حقوق خوبی داشته باشه و وقت زیادی هم ازش نگیره پیدا کنم. نتونستم یه شغل مناسب که باهاش بتونه از ما مستقل بشه براش پیدا کنم، اما حداقل می‌تونم تلاش کنم تا توانایی لازم برای تامین هزینه‌های زندگی اون رو بدست بیارم و در عین حال اونقدری بهش فضا بدم که اون احساس وابستگی نکنه. نگرانم که اگه درباره‌ی برنامه‌هام بهش بگم، اون احساس کنه که بهم چیزی مدیونه، چراکه برای کمک به اون، دارم تمام تلاشم رو می‌کنم. قرار نیست مستقیماً بهش کمک کنم، اما می‌تونم بخشی از بار اون رو به دوش بکشم، برای همین قصد دارم دربارش سکوت کنم.

زمانی که به محوطه‌ی آموزشگاه رسیدم، یه پیام از آیاسه سان تو لاین گرفتم.

"وقتی کارت تموم شد، می‌تونیم برای خرید بریم سوپرمارکت؟ می‌خوام مواد اولیه صبحونه‌ی فردا رو بخرم."

هیچ مشکلی با این کار نداشتم، پس بهش گفتم که کلاسم کی تموم می‌شه، و ما تصمیم گرفتیم که بعد از تموم شدن کارم جلوی ساختمون آموزشگاه همدیگه رو ببینیم. آره، نمی‌تونم براش صبر کنم، پر از احساس هیجان در کلاس رو باز کردم و چشمام بلافاصله دختر قد بلند آشنایی رو تشخیص دادند. صندلی کنار فوجینامی سان خالی بود، پس بهش سلام کردم و کنارش نشستم.

کلاسای آموزشگاه معمولاً از ساعت 6:30 تا 9:30 بعد از ظهر برگزار می‌شدند. با این حال، از اونجایی که من فقط دو کلاس از سه کلاس موجود رو انتخاب کرده بودم، بعد از حدود دو ساعت که می‌شد حدودای ساعت 8:20 کار من تموم می‌شد. و ده دقیقه بعد، می‌تونستم آیاسه سان رو ملاقات کنم. در طی زمان کلاس‌ها و وقت استراحت بینشون، من و فوجینامی سان زیاد باهم صحبت نکردیم، اما وقتی داشتم وسایلم رو برای رفتن جمع می‌کردم، اون ناگهان باهام حرف زد.

«تو یکم تغییر کردی، مگه نه؟»

«کردم؟»

«آره. برای خودت دوست& دختر پیدا کردی؟»

«دوست& دختر؟ ... نه دقیقاً، مطمئن نیستم چطور باید توضیحش بدم.»

«متوجهم، تبریک می‌گم.»

«به همین آسونی قبولش کردی، ها؟ حتی با اینکه از قصد، مبهم نگهش داشتم!»

«فکر کردم حتماً دلیلی برای این کار داری.» فوجینامی سان عینکش رو درآورد و با پارچه‌ی مخصوصی که تو دست دیگه‌اش داشت پاکش کرد. «اگه رابطه‌‌ات با شخصی که بهش احساس داری به شکل مطلوبی پیشرفت کنه، چه اون دوست& دخترت باشه، دوست اجتماعیت باشه یا هرچیز دیگه‌ای، من شخصاً اینطور استدلال می‌کنم که این نتیجه‌ی خوبیه.»

«اینا همش به لطف توعه که منو به جلو هل دادی فوجینامی سان. من واقعاً بابت کاری که برام کردی سپاسگذارم.»

«خوشحالم که تونستم کمکت کنم. اما، با این اوصاف، مطمئنی که دوستانه رفتار کردن با یه دختر دیگه کار عاقلانه‌ایه؟» اون لبخند زد و با لحنی تمسخرآمیز گفت.

«آمم... من همیشه به تو به عنوان یه دوست فکر می‌کردم، پس ...»

«که اینطور. ما دوست بودیم، ها؟ پس مشکلی نیست.»

خوشحالم که اونم با من موافقه. و وقتی داشتم باهاش حرف می‌زدم، چیز دیگه‌ای رو به خاطر آوردم.

«این یادم می‌اندازه که، تو کاملاً شیبویا رو می‌شناسی، مگه نه؟»

من سال‌هاست که دارم تو مرکز شهر زندگی می‌کنم، پس اینجوری نیست که شبیه یه مسافر باشم که به زحمت راهش رو تو شیبویا پیدا می‌کنه، اما تجربه‌ی چندانی هم تو گشتن شهر با پای پیاده و لذت بردن از رویدادهای شبونه ندارم، درست برخلاف فوجینامی سان. بهترین کاری که از دستم برمیاد اینه که بتونم نقشه‌ی محل کتاب‌فروشی‌های مختلف رو تو یه کاغذ بکشم، همش همین.

«گمون کنم تو کاملاً در جریان مراسمات ویژه‌ی شیبویا تو هالووین هستی.»

«آره، می‌شه اینطور گفت.»

«معمولاً بهشون سر می‌زنی؟»

«آره. من کاملاً از حال و هوای خیابونا و همین‌طور جشنش لذت می‌برم.»

وقتی اینو شنیدم، یکم جا خوردم، اون به نظر از اون دست آدمای برون‌گرایی نمی‌اومد که از رفتن به جشن و مهمونی لذت ببره.

«انتظار شنیدن چنین چیزی رو نداشتم.» من گفتم.

«واقعاً؟ به شخصه، دیدن اینکه آدما چقدر می‌تونند از منظر هوش و عقلانیت پایین بیان برام شگفت‌آوره، که باعث می‌شه فکر کنم حتی با اینکه کاملاً ناامیدکننده هستن، هنوزم می‌تونن به حیاتشون ادامه بدن.» فوجینامی سان با لبخندی تحقیرآمیز گفت.

این دقیقاً برعکس لبخند مارو، وقتی که داشت درباره‌ی هالووین صحبت می‌کرد بود. اما یجورایی هردوتاشون داشتند دلایل مشابهی برای استدلالشون می‌آوردند.

«این مشکلی نداره، چون آدما ناامید کننده هستن، ها؟»

«آره، به هرحال، ما فرق چندانی با میمون‌ها نداریم.»

«پس تو از اون آدم‌هایی هستی که معمولاً انتظارات زیادی از مردم دارن؟»

دخترک با گیجی به من خیره شده بود. فکر کنم چیزی که گفتم اونو غافلگیر کرده بود.

«ای‌... اینجوریه؟»

«تو از آدمای دور و برت انتظاراتی داری، برای همینه که ناامید می‌شی. وقتی متوجه می‌شی که انتظاراتت بیش از حده، سعی می‌کنی با تلقین کردن به خودت، انتظاراتت رو کاهش بدی.»

«همم ... تا حالا هیچ وقت از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم.»

لرزش تلفنم همراهم رو داخل کیفم احساس کردم، پس به سرعت درش آوردم و صفحه نمایشش رو چک کردم. پیامی از آیاسه سان دریافت کرده بودم.

"من رسیدم."

گوشیم رو داخل جیبم گذاشتم و کیفم رو روی دوشم انداختم. این فقط یه خرید ساده بود، که دسته بندیش به عنوان یه "قرار"، دشوار بود، با این وجود، فکر کردن به گذروندن زمانم با آیاسه سان، به تنهایی برای اینکه قلبم به شدت به تپش بیوفته کافی بود.

«همون دختری بود که بهش اشاره کردی؟»

«آره، اون بیرون منتظره، و ... اوه، فکر کنم نگاه کردن به گوشیم وقتی که داشتیم باهم صحبت می‌کردیم کار چندان مودبانه‌ای نبود، ببخشید.»

«من با همچین چیزی اذیت نمی‌شم، پس نگران نباش.»

چنین پاسخی از طرف اون قابل انتظار بود. این موضوع که اون قصد نداشت مردم اطرافش رو به انجام یا عدم انجام کارهای خاصی وادار کنه، تا حدودی شبیه آیاسه سان بود.

«پس من دیگه مزاحمت نمی‌شم.»

«باشه، بعداً می‌بینمت.»

«خداحافظ.» فوجینامی سان دستی تکون داد و کلاس رو ترک کرد.

بلافاصله بعدش، زنگ به صدا دراومد و شروع کلاس سوم امروز رو اعلام کرد. من اینو به چشم آژیر هشداری برای ترک هرچه زودتر کلاس دیدم. وقتی قدم به بیرون از ساختمون گذاشتم، متوجه شدم که آسمون همین الانش هم تیره شده. کمی دورتر از ورودی ساختمون، آیاسه سان رو دیدم که زیر نور تیر چراغ برق ایستاده. به لطف نوری که روی موهای درخشانش می‌تابید و صورتش رو روشن کرده بود، می‌تونستم به راحتی اونو از این فاصله نگاه کنم. نگاهمون به هم رسید و لبخند کمرنگی روی صورتش نشست. با وجود اینکه هنوز حتی نصف روز هم نشده بود، احساس می‌کردم مدت‌هاست که اونو ندیده بودم.

«خیلی منتظر موندی؟» با این سوال ازش استقبال کردم.

«تازه رسیدم.» درحالی که سر تکون می‌داد بهم گفت.

اون یونیفرمش رو به یه لباس راحتتر با یه ژاکت کشباف روش تغییر داده بود. با توجه به زمان، اون به احتمال زیاد، قبل از اینکه بیاد اینجا به خونه رفته تا یه چیز راحت‌تر بپوشه. این فقط یه خرید سادست، اما اون به هیچ وجه کم نمی‌زاره. در عوض، من، واضحاً، هنوز یونیفرم مدرسه تنم بود. پس وقتی کنارش ایستادم یکم احساس خجالت کردم. طبق توافقمون، در نزدیکترین سوپرمارکت به خونه‌مون توقف کردیم.

قبلاً هیچ وقت بهش دقت نکرده بودم، اما انگار تمام دنیا داشت برای هالووین پیش رو آماده می‌شد. به محض پا گذاشتن داخل سوپرمارکت، قفسه‌های زیادی که با تنقلات مخصوص هالووین پر شده بودند بهم خوشامد گفتند.

«این همه چیز میز هالووینی باعث می‌شه چشام زخم بشن.» با لبخندی خشک گفتم، که باعث شد آیاسه سان برای چند لحظه به فکر فرو بره.

«بخاطر اینکه همه چیز اطرافمون نارنجیه؟»

«دقیقاً.»

حتی کیسه‌های پلاستیکی که برای حمل وسایل استفاده می‌شدند به رنگ نارنجی روشن بودند. به رنگ همون کدوتنبل‌های مشهور غربی. در اصل ماجرا اینطور نبود، فانوس جک در ابتدا سفید بود، اما وقتی افسانه در سراسر دنیا سفر کرد و به آمریکا رسید، به شکل یه کدو تنبل تغییر پیدا کرد. طولی نکشید که این تصویر تغییر پیدا کرده، حتی به جزیره‌ای که ما درش زندگی می‌کنیم هم راه پیدا کرد. حتی جعبه‌ای که شیرینی‌ها داخلش بودند هم شبیه کدو تنبل بود، با دیدن این همه رنگ روشن، چشمام شروع به درد کردند.

«فروشگاه‌های بزرگ منطقه‌ی ویژه هم همینجوری هستن.» آیاسه سان گفت.

«اوه، درسته، وقتی برای ناراساکا سان هدیه می‌خریدیم متوجهش شدم.»

«اونا حتی تو خیابونا هم چراغ مخصوص آویزون می‌کنند.»

حالا که بهش فکر می‌کردم، یه گوشه از منطقه‌ی تجاری حتی شبیه یه جشنواره ی تاناباتا با کلی کالای هالووینی شده بود.

«اما در نهایت این جشنواره هم تموم می‌شه و ما به استقبال یه جشنواره دیگه می‌ریم.»

در پاسخ به گفته‌های آیاسه سان سری تکون دادم. بلافاصله بعد از پایان این رویداد، اونا فروش این کالاها رو متوقف می‌کنند و چیز بعدی که این قفسه‌ها رو پر می‌کنه، اقلام کریسمس هستند.

«خب، حداقل اقلام کریسمسی یکم رنگ سبز دارن که دیدنش برای چشم‌ راحت‌تره.»

«تو خنده‌دارترین دیدگاه رو درباره ی این جشنواره‌ها داری آسامورا کو+ن.»

«اوه، اینجور فکر می‌کنی؟»

«تا حالا ندیده بودم کسی این جشنواره‌ها رو از روی ترکیب رنگ اقلامی که تو فروشگاه‌ها می‌فروشن قضاوت کنه.»

یا می‌تونی اینجوری بگی که من از چیزایی آزرده می‌شم که کس دیگه‌ای بهشون اهمیت نمی‌ده. آیاسه سان و من از کنار قفسه‌های فروش ویژه گذشتیم و خرید واقعی رو آغاز کردیم. طرح کلی تمام سوپرمارکت‌ها تقریباً ثابته، اما جوری که مشتری‌ها از اون استفاده می‌کنن شخصیتشون رو نشون می‌ده. این همون چیزیه که من تو کتابفروشی هم شاهدش بودم. حتی اگه موسسه یه مسیر کلی ایجاد کنه که مشتری‌ها باید اون رو طی کنند، همیشه استثناهایی وجود داره.

از اونجایی که قبلاً بارها و بارها باهاش به خرید رفته بودم، می‌دونستم که آیاسه سان دوست داره همون اول، مسیر مشخصی رو برای خودش تعیین کنه که به احتمال زیاد، کارایی رو به حداکثر می‌رسونه. کاملاً به شخصیتش می‌خوره که سریعترین راه رو برای رسیدن به هدفش انتخاب کنه. حتی وقتی برای خریدن لباس رفته بودیم هم همینطور بود. به نظر می‌رسید که اون بلافاصله شروع به تصمیم‌گیری در مورد مسیر عالی تو ذهنش کرده بود، اون دقیقاً می‌دونست که کجا می‌خواد بره.

«چیز خاصی به ذهنت می‌رسه که باید بخریم؟» وقتی داشتم یه سبد چرخدار برمی‌داشتم گفت.

«هوم ... چیزایی که ممکنه لازم داشته باشیم ...» برای پیدا کردن هر چیزی که ممکنه لازم باشه بخریم، خاطراتم رو بررسی کردم.

مطمئناً هنوز مقدار زیادی دستمال توالت و دستمال کاغذی داشتیم، اگه درست یادم باشه کیسه زباله هم به اندازه‌ی کافی داریم. باید هنوز چندتا مایع نرم کننده و شوینده هم باقی مونده باشه. آیاسه سان قبل از اینکه من بتونم صحبت کرد.

«فکر نمی‌کنم چیز خاصی رو فراموش کرده باشیم.»

«تا اونجایی که من یادمه، چیز خاصی نیست.»

حداقل تو چند روز اخیر، یادم نمیاد چیزی تموم شده باشه ... فکر کنم برای چنین مواقعی باید یادداشت برداری کنم. راه رفتن با یه تیکه کاغذ تو دستت یکم اذیت‌کننده‌ست، اما به جاش می‌تونم تو تلفنم یادداشت‌برداری کنم.

«درمورد چاشنی‌ها ... آه، شاید یکم ش&راب برنج شیرین لازممون بشه. فکر کنم هنوز یکم فلفل مونده، اما آسیاب شده نیست.» آیاسه سان گفت.

«پس فکر کنم باید یکم ازشون بخریم.»

«باشه.» اون گفت و به راه افتاد. با هل دادن چرخ خرید، پشت سرش راه افتادم.

ما از قسمت سبزیجات رد شدیم و آیاسه سان قیمت همه چیز رو چک کرد. اون در مورد ارزون بودن چیزی نظر می‌داد، درباره‌ی قیمت یه محصول دیگه غر می‌زد و حتی تربچه و کلم رو باهم مقایسه کرد.

«سبزیجات تازه در کل یکم گرونتر شدن.»

«اوه، که اینطور.»

متوجه منظورش هستم، اما اونقدر به قیمت توجه نمی‌کردم که بدونم چیزی نسبت به قبل گرون‌تر شده یا نه.

«تقریباً 20 ین بیشتر از دیروزه.»

«متعجبم که چطور یادت مونده.»

«واقعاً؟ فکر کنم اینم مقدارش دیگه عادی باشه.»

یه بار دیگه باید آیاسه سان رو تحسین کنم. من نه یادمه دیروز چه قیمتی داشتن و نه حتی حوصله چک کردن هرروزه‌ی قیمت سبزیجات رو داشتم. بعد از اینکه آیاسه سان قیمت همه‌شون رو بررسی کرد، از راهروی سبزیجات گذشتیم و به سمت قسمت گوشت‌ها رفتیم. می‌تونستم گوشت مرغ، خوک، گوساله و ... رو ببینم. پشت سر اونا می‌تونستم قفسه‌ی انواع ماهی‌ها رو ببینم. با اینکه آیاسه سان بازم قیمت همه‌شون رو بررسی کرد، اما حتی یک بار هم چیزی رو انتخاب نکرد.

«امروز قرار نیست چیزی بخریم؟»

«هنوز درباره‌ی منوی غذاها تصمیم نگرفتم. اگه خودم تنها بودم، به حدی که خودم بتونم حملشون کنم خرید می‌کردم، اما با وجود تو، فکر کردم که یکم بیشتر خرید کنم.»

گزینه‌های روی میز اون بیشتر شد، چراکه دو دست دیگه داشت که می‌تونست تو حمل کردن وسایل کمک کنه؟

«باشه، فقط بهم بگو چی رو باید حمل کنم.»

«ممکنه آخرش یکم سنگین بشه ها!»

«تو همیشه کارای زیادی برام انجام می‌دی، این که چیزی نیست. فقط بهم بگو، من همیشه برای کمک آماده‌ام.» به اون گفتم.

«ممنون!» درحالی که سرش رو تکون می‌داد به آرومی تشکر کرد.

با قضاوت از روی ظاهرش، به نظر می‌رسید که اون یکم سرخ شده، که باعث شد متوقف بشم و یکم فکر کنم. حتی اگه این یه خرید روزانه‌ی معمولی باشه، اینجوری باهمدیگه حرف زدن خیلی هم بد نیست.

«خیله خب، تصمیم گرفتم چی لازم دارم. چند تا تیکه مرغ و چندتا بسته سبزیجات می‌خوام. اما قبلش، باید به قسمت چاشنی‌ها سر بزنیم.»

«اطاعت.»

فکر کنم شرا&ب برنج شیرین و فلفل بود، نه؟ وایسا، شرا&ب برنج تو کدوم قسمت بود؟

«از این طرف، می‌تونی برچسب‌های سس سویا و بقیه‌ی سس‌ها رو ببینی.»

پاهام رو به سمتی که اشاره کرده بود حرکت دادم. آیاسه سان یه بطری شرا&ب شیرین برداشت و اونو تو چرخ خرید گذاشت، اما ناگهان اونو سرجاش برگردوند و یه بطری بزرگتر که درست زیر اون بود رو برداشت.

«اون یکی بهتره؟»

«آره، فکر کنم اخیراً زیاد ازش استفاده می‌کنیم، پس فکر کردم بهتره که یه بطری بزرگتر بخریم.»

«که اینطور ... آره، اینجوری منطقی‌تره. قبل از اینکه با ما زندگی کنی، از نصف این مقدار استفاده می‌کردی.»

«هنوزم دارم طبق عادتای قدیمیم خرید می‌کنم، اما کم کم دیگه باید به شرایط جدید عادت کنم.» آیاسه سان لبخند خشکی زد.

«خیله‌خب، مورد بعدی فلفل سیاهه!»

«طرف مقابل این راهرو اقلامی مثل نمک، شکر و فلفل داشت. فلفل رو تو بالاترین قفسه دیدم و بعد از گرفتن تائیدیه‌ی آیاسه سان، اونو تو چرخ خرید گذاشتم. به سمت قفسه‌ی گوشت‌ها برگشتیم و آیاسه سان سبزی و گوشت موردنیازش رو تو سبد گذاشت. اون ناگهان جلوی یه قفسه متوقف شد.

«این خیلی ارزونه، نه؟»

«هم؟ کدو تنبل؟»

«آره، فکر کردم بد نیست یکی بخریم.»

نزدیک صندوق، قسمت ویژه‌ای برای فروش اقلام هالووینی، بیشتر کدوتنبل، ایجاد شده بود. حتی نوشته‌ای با عنوان "فروش ویژه" بالاش خودنمایی می‌کرد، اما بیشترشون کدو تنبل ژاپنی بودن که به هیچ وجه حال و هوای هالووین از خودشون ساطع نمی‌کردند.

«یه دونه کاملش دیگه خیلی زیاده، اما اگه نصفش کنیم، باید بتونیم همه‌شو بخوریم ... می‌تونی حملش کنی؟»

یکی از کدو تنبل‌های نصف شده‌ای که اون بهشون اشاره کرد رو برداشتم، خیلی سبک نبود، اما می‌شد حملش کرد.

«من خوبم، بعلاوه، سبد دوچرخه‌ام رو هم برای کمک دارم.»

تو صف جلوی صندوق وایستادیم و به وسیله‌ی برنامه‌ی گوشی، پرداخت رو انجام دادیم. وقتی از ساختمون بیرون اومدیم، تاریکی شب به استقبالمون اومد. وقتی تو راه خونمون از مرکز شیبویا عبور می‌کردیم، گروهی از افراد رو که کاستوم پوشیده بودند دیدیم. هنوز دو روز تا روز اصلی مونده، پس من یکم نگرانم که اونا دیگه زیادی دارن شورش رو درمیارن. هیجان‌زده بودن مشکلی نداره، اما بستن راه بقیه تو پیاده رو یکم بی‌منطقیه. نمی‌تونی ببینی من دارم یه دوچرخه پر از مواد غذایی حمل می‌کنم؟

وقتی به خونه رسیدیم، ساعت دیگه 9 شده بود.

«غذای امشب همین الانشم آماده است، فقط کافیه گرمش کنم.» آیاسه سان گفت.

«ممنونم، اما خودم می‌تونم انجامش بدم. نمی‌خوام خیلی از وقت مطالعه‌ات رو بگیرم.»

«نگران من نباش. من می‌تونم وقتی آشپزی می‌کنم درس بخونم.» اینو گفت و یه کتابچه‌ی کوچیک انگلیسی از جیبش درآورد، به نظر می‌رسید داره به خودش افتخار می‌کنه.

نمی‌تونستم بهش لبخند بگم، اما می‌تونستم تغییر کوچیکی رو تو نگرشش تشخیص بدم که بهش حال و هوای بچگونه‌ای می‌داد. این تفاوت تو ظاهر همیشگیش تقریباً باعث شد لبخندی روی لبم بیاد. نمی‌خواستم با گفتن اینکه اون ناز به نظر می‌رسه بی‌ادب باشم، پس در یخچال رو باز کردم و اقلامی رو که خریده بودیم داخلش چیدم. آیاسه سان شروع به گرم کردن شاممون تو ماکروویو کرد و بوی دلپذیری بلند شد.

«بوش خیلی عالیه، چیه؟»

«مرغ ت&ریاکی. یه لحظه صبر کن.»

از اونجایی که اون بهم اجازه نداد که تو گرم کردن سوپ میسو هم کمک کنم، شروع به شستن ظرفایی کردم که تو سینک ظرفشویی جمع شده بودند. انگار آقاجونم و آیاسه سان قبلاً غذاشون رو خورده بودن، که این توضیح می‌داد ظرفای کثیف از کجا اومده بودند.

«آه.»

«هم؟ چی شده؟»

آیاسه سان به دستای کفی من خیره شد.

«باید می‌ذاشتی من ظرفارو بشورم.»

«ای بابا، لازم نیست همه کارا رو خودت انجام بدی. هیچ کار دیگه‌ای نیست که من بتونم درعوضش انجام بدم، پس بزار حداقل این یکی رو بزار به عهده‌ی من.»

«هیچ کاری نیست که در عوضش انجام بدی، ها؟ این درست نیست.»

«منظورت چیه؟»

«فکر می‌کردی من متوجهش نمی‌شم؟ تو مخفیانه سعی داشتی به حساب و کتاب‌های مالی خونه کمک کنی، نه؟»

«چی؟»

گمونم من هیچ وقت قما&رباز خوبی نمی‌شم، انتظار نداشتم که اون به این راحتی بتونه همه چی رو از تو صورتم بخونه.

«خب، تو نتونستی یه شغل پاره وقت با درآمد بالا پیدا کنی، پس احتمالاً سعی کردی از راه دیگه‌ای به والدینمون و من کمک کنی. دلیلی که داری بیشتر از قبل به کلاسای آموزشگاه اهمیت می‌دی باید این باشه که این روزا بیشتر به آینده فکر می‌کنی، احتمالاً می‌خوای از هزینه‌ی صرف شده نهایت استفاده رو ببری.»

«شگفت انگیزه ... تو همش رو فهمیدی.»

«با درنظر گرفتن زمانی که تصمیم گرفتی بیشتر تو کلاس‌ها شرکت کنی، همه چی منطقی درمی‌اومد، لازم به گفتن نیست که ...» اون یه ملاقه از سوپ میسو رو داخل یه پیاله ریخت و قبل از ادامه دادن حرفاش جرعه‌ای از اون نوشید تا دماش رو بررسی کنه. «ــ من همیشه به تو فکر می‌کنم آسامورا کو&ن. البته که متوجه همچین چیزی می‌شم.»

«...!»

یه دفعه به شدت شروع به عرق ریختن کردم. حتماً بخاطر گرمای مایکروویو و بخاریه. با اینکه آب سینک مدام روی دستم می‌ریخت، احساس نمی‌کردم بدنم به این زودی‌ها خنک بشه. بارها با خودم سعی کردم تا روی شستن ظرف‌ها تمرکز کنم، اما به سختی می‌تونستم آرامشم رو حفظ کنم. حالت آیاسه سان رو از گوشه‌ی چشمم بررسی کردم، اما اون سرش رو پایین انداخته بود و اجازه نمی‌داد بفهمم چه حسی داره.

به محض اینکه جو بین ما شروع به ناجور شدن کرد، صدای باز شدن ناگهانی در باعث شد از جام بپرم. آقاجونم تو آشپزخونه ظاهر شد، یه تیکه مرغ برداشت، اونو به نیش کشید "به به" ایی گفت و تو حموم ناپدید شد. اون برای خوردن یه تیکه مرغ دیگه بی‌خیال دندونای مسواک‌زده‌اش شده بود؟ خدایا! اینقدر بهت‌زده بودم که حتی نمی‌تونستم اونو به این خاطر سرزنش کنم.

شام دیروقت من شامل سوپ میسو، برنج سفید و چند تا تیکه مرغ تر&یاکی به عنوان غذای اصلی بود، برای سالاد هم چندتا برگ کاهو کنار بشقابم گذاشتم. خوردنش همراه مرغ خیلی خوشمزه بود. بعد شام یکم استراحت کردم. با نوشیدن یه لیوان چای به شکمم استراحت دادم و چند کلمه‌ای با آیاسه سان، که اونطرف میز نشسته بود، صحبت کردم.

درحال حاضر داشتیم درباره‌ی گروه کاستوم پوشی که تو راه خونه دیده بودیم صحبت می‌کردیم. به طور خاص، احساسات ما در مورد این اتفاق، با توجه به اینکه هنوز هالووین فرا نرسیده. و اینکه چقدر هردومون از اینکه سی و یکم شیفت داریم پشیمونیم.

«من تا حالا شب هالووین بیرون نرفتم، برای همین کاملاً این موضوع رو فراموش کرده بودم.» آیاسه سان گفت.

در جواب سری تکون دادم. «شرط می‌بندم خیلی شلوغ می‌شه، اون جماعت همین الانشم دیوونه شدن.»

«حتما بعضی از اون کاستوم‌پوش‌ها برای خرید به مغازه‌ی ما هم میان.»

«با این حال، شغل ما تغییر نمی‌کنه. هرچند، شاید چندباری ترسونده بشیم، توسط زامبی‌ها یا مومیایی‌ها ... آیاسه سان، میونه‌ات با چیزای ترسناک چطوره؟»

«... زیاد با این چیزا رابطه‌ی خوبی ندارم،» اون گفت. «اما ... اگه تو کنارم باشی، می‌تونم از پسش بربیام.»

شاید داشتن شیفت کاری تو روز هالووین زیادم اتفاق بدی نبوده باشه.

کتاب‌های تصادفی