روزی روزگاری با خواهر خوندم
قسمت: 8
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
فصل8: 29 اکتبر (پنج شنبه) – آیاسه ساکی
فقط دو روز تا هالووین باقی مونده. اول صبح، معلممون یه کاغذ بهمون داد.
"به دنبال داوطلبان"
اونا به دنبال داوطلبینی بودند که روز بعد از هالووین تو تمیزکاری کمک کنند. ازدحام تعداد زیادی از مردم، زبالهی زیادی هم تولید میکنه. این یادم آورد که حدود یه هفتهی پیش که با یومیوری سنپای دربارهی هالووین صحبت کردم، اون گفت که با توجه به شرایط ممکنه لباس مخصوص بپوشیم. اون حتی درمورد گوشای گربهایی صحبت کرد که مقدار مناسبی ناز بودن به ترکیب اضافه میکنن، که منو برای لحظهای به فکر فرو برد.
زره من برای افزایش میزان ناز بودن من طراحی نشده بود. شیک لباس پوشیدن و ناز بودن شاید در ظاهر مشابه هم باشند، اما قطعاً یه چیز نیستند. تنها دلیلی که تا حالا بهش فکر نکرده بودم این بود که کسی رو پیدا نکرده بودم که بخوام جلوش ناز به نظر برسم. در واقع ... قبل از اینکه مدرسه راهنمایی رو تموم کنم، فکر کنم هر وقت مامانم منو ناز صدا میکرد احساس خوشحالی میکردم. با این حال، فکر کنم معنای دقیق این کلمه رو درست متوجه شده بودم. با کلماتی مثل "خوش تیپ"، "زیبا"، "شیک" یا چیزایی از این دست خوش بودم، فکر کنم تا وقتی بچه ها اون رو به عنوان یه تاییدیه والدینشون ببینند، از هر چیزی خوشحال خواهند شد.
با این حال، پدرم متفاوت بود. هر وقت لباسی رو میپوشیدم که مادرم برام انتخاب کرده بود و بابتش تحسین میشدم، پدرم اونو دوست نداشت. هرچه بیشتر به خاطر ظاهرم تحسین میشدم، نمراتم بیشتر میشد و اطرافیانم بیشتر به من توجه میکردند، اون کمتر بهم اهمیت میداد و از وجودم قدردانی میکرد.
«تو درست مثل مادرتی، باعث رنج من میشی.»
اون مدام این چیزا رو زیرلبش زمزمه میکرد، احتمالاً برای همینه که هر وقت صحبت از "ناز بودن" میشد، عصبانی و سردرگم میشدم. من همیشه تو انتخاب لباسام و توجه به ظاهرم تمام تلاشم رو میکردم، نه برای جلب توجه و علاقهی اطرافیانم، بلکه به این دلیل که نمیخواستم مطلقاً هیچ نقطه ضعفی به چشمای آدمای اطرافم نشون بدم. و با این حال ــ
«ساکییی!!»
صدای مایا باعث شد سرم رو بلند کنم. به نظر میرسید درحالی که من تو افکارم غرش شده بودم، کلاس صبحگاهی تموم شده بود و مایا الان درست روبه روی من ایستاده.
«مایا، کلاس بعدی زود میشه ها.» گفتم.
«هه، هه، هه، شیرینی یا شیطنت! بهم آبنبات بده!»
«خیلی خب، باشه، میتونی هر مسخرهبازی دلت میخواد سرم دربیاری، اما من قرار نیست بهت چیزی بدم.»
لبخند معصومانهی مایا به سرعت به لبخندی شوم بدل شد.
«پس ... دفعه بعد که رفتیم کارائوکه، باید لباس پیشخدمتی بپوشی که گوشای گربهای داره و آهنگ انیمهای بخونی.»
«عمراً اینکارو بکنم.»
بعلاوه، این که یه شوخی نیست. تو فقط میخوای تمایلات روانپریشانهی خودت رو ار&ضا کنی، مگه نه؟
«خب، جدا از شوخی، هالووین امسال تو شنبه است، درسته؟»
«به نظر که اینطوره.»
«ما تو فکر برگزاری یه مهمونی کارائوکه تو روز شنبه هستیم.»
«من نمیتونم، باید برم سر کار.»
«بین دوستی و پول، کدوم برات مهمتره؟»
«پول.»
چه سوال احمقانهای، کار کاره، نمیتونم که یه دفعه بگم نمیرم.
«منطقیه.» مایا سری تکون داد.
«معلومه.»
«همم، باشه. موفق باشی. میذارم همه خبردار بشن.»
«همه؟»
داره دربارهی کیا حرف میزنه؟
«بقیه کلاسمون؟ تو توی آماده سازی جشنواره فرهنگی کمک کردی، یادته؟»
«آه ... گمونم کردم.»
با خودم فکر کردم این کار خیلی بهتر از اینه که در طی برگزاری جشنواره به عنوان یه پیشخدمت کار کنم، همش همین بود.
«تو بدون این که یک بارم شکایت کنی پشت صحنه کار کردی، برای همین بقیه خیلی ازت ممنون هستند.»
«نیازی نیست، من فقط کاری رو که بهم سپرده شده بود انجام دادم.»
من حتی نمیدونستم کاری که انجام دادم لایق قدردانیه. اما حالا که بهش فکر میکنم این یعنی بقیه واقعاً میخواستند که به عنوان پیشخدمت کار کنند. پوشیدن چنین لباسای پر زرق و برقی و گفتن جملاتی مثل "خوش اومدید ارباب عزیز،میو!"...
شوخی میکنید دیگه، نه؟! اما از طرف دیگه، دوست آسامورا ... اسمش مارو بود؟ اون ظاهراً از تموم کافههای مختلف جشنواره دیدن کرده. شاید یه پسر واقعاً فکر میکنه که چنین لباسهایی ناز هستند؟ یعنی اگه جلوی آسامورا چنین چیزی بپوشم منو ناز صدا میکنه؟
«و الان دوباره داری درباره ی آسامورا فکر میکنی، ها؟»
«هاه ... داری دربارهی چی حرف میزنی؟»
مایا هیچ جوابی بهم نداد، فقط درحالی که بزرگترین پوزخند ممکن رو روی صورتش داشت، برگشت و سرجاش نشست. اخیراً، احساس میکنم اون واقعاً میتونه افکار منو بخونه.
کلاسای امروزم تموم شدند، و از اونجایی که من هیچ کار خاصی برای انجام دادن نداشتم، سریعاً به سمت خونه راه افتادم تا بتونم یکم روی درسام کار کنم. یکم که گذشته بود، یادم اومد که آسامورا امروزم بعد از مدرسه به آموزشگاه میره. اون قبلاً به یه دختر اشاره کرده بود که اونجا باهاش آشنا شده و ظاهراً خیلی خوب باهمدیگه کنار میان. یعنی آسامورا و اون دختر وقتی با هم کلاس مشترک دارن کنار همدیگه میشینن؟
هوسی ناگهانی برای دیدن هرچه سریعتر آسامورا در من بیدار شد. آخه ... اون دختره میتونه هرچقدر دلش بخواد به صورت آسامورا نگاه کنه. میتونستم حدس بزنم که اون چرا اینقدر ناگهانی به رفتن به موسسهی آموزشی علاقه پیدا کرده. من نباید چنین احساسات شرمآوری درموردش داشته باشم، این بیادبانه است.
در ازای اینکه من هر روز براش آشپزی کنم، اون بهم قول داد که برام یه شغل نیمه وقت پردرآمد پیدا کنه – این توافق اولیه ما بود. شخصاً دیگه اون قرارداد رو نامعتبر میدونم، اما با شناختی که از آسامورا دارم، اون چنین چیزی رو نمیپذیره. اون سعی میکنه در عوض آشپزی که هر روز براش انجام میدم چیزی بهم برگردونه. در این زمینه، کاملاً پیداست که دلیل اون برای برداشتن کلاسهای آمادگی متعدد از اواخر تابستون به بعد، اینه که برای آیندهای که در ذهن داره سختتر کار کنه، و همه اینا بخشی از هدف اونه. تا بتونه سپاسگزارانه به اعتماد من پاسخ بده.
در واقع، نمرات اون بهتر شده، این به تنهایی نشون میده که آسامورا فقط با اون دختر وقت نمیگذرونه و در عوض به سختی روی درساش تمرکز کرده. با این حال، ممکنه که ذهنم این منطق رو درک بکنه، اما قلبم به اون گوش نمیده. در عوض منو با احساس عدم اطمینان و ناامنی پر میکنه. برنامه لاین خودمو باز کردم و پیامی براش فرستادم.
"وقتی کارت تموم شد، میتونیم برای خرید بریم سوپرمارکت؟ میخوام مواد اولیه صبحونهی فردا رو بخرم."
من یکم نگران بودم که اون ممکنه بهم مشکوک بشه، چرا که این موضوع رو یک دفعهای مطرح کرده بودم. معمولاً من صرفاً با چیزایی که تو خونه داریم برنامهی صبحونهی روز بعد رو میچیدم، برای همین ابراز تمایل من برای رفتن به خرید، اونم اینقدر دیروقت ممکنه غیرعادی به نظر برسه. با این حال، اون بلافاصله باهاش موافقت کرد و پیشتهاد داد که جلوی موسسهی آموزشی همدیگه رو ببینیم. نفس راحتی از سینهام خارج شد.
هدفونم رو دوباره روی گوشم گذاشتم و بلافاصله موسیقیایی به دلنشینی امواج اقیانوس به استقبالم اومد. من خودم رو تو آهنگ لوفی آشنا، که از گوش دادن بهش لذت میبردم غرق کردم، که باعث شد تمرکزم دوباره افزایش پیدا کنه. با انگیزهی بالا، یه تایمر برای 25 دقیقه روی گوشیم تنظیم کردم. با خونسردی نگاهم رو بین یادداشتهای مقابلم چرخوندم. انگار داشتم به اعماق اقیانوس کشیده میشدم، همه سروصدا و حواس پرتیهای اطرافم ناپدید شدند. حتی صدایی که وارد گوشم میشد خیلی دور به نظر میرسید. بعد از اینکه هفت تا سوال رو حل کردم، صدای آژیر الکترونیکی تمرکزم رو مختل کرد، بسیارخب، وقت استراحته. یه تایمر دیگه برای 5 دقیقه تنظیم کردم و بدنم رو شل کردم. این روش مطالعهی جدیدیه که تازگیا کشفش کردم: تکنیک پومودورو. این تکنیک شامل 25 دقیقه مطالعهی متمرکز به همراه یه استراحت 5 دقیقهای برای آرامش بدنه.
اولش، نگران بودم که نکنه اینجوری وقت مفید مطالعم کاهش پیدا کنه. به نظر میرسید که تو این وقت کم قادر به انجام هیچ کاری نخواهم بود. اما وقتی امتحانش کردم، متوجه شدم بازده مفیدش خیلی بیشتر از حد انتظارمه. این روش براساس این نظریه ساخته شده بود که وقتی برای چیزی ضربالاجل تعیین بشه، بدن انسان ناخودآگاه تمام تمرکزش رو روی انجام اون کار قرار میده. برای همین، وقتی شما یه محدودیت زمانی بسیار کوتاه و 25 دقیقهای برای انجام کاری تعیین میکنید، مغزتون آموزش میبینه که با نزدیک شدن به زمان اتمام ضربالاجل، تمام توان خودش رو به کار بگیره و بنابراین شما با شدت بیشتری روی اون کار تمرکز میکنید.
لازم به گفتن نیست که هرکسی روش و شیوهی مخصوص به خودشو برای مطالعه و درس خوندن داره، اما این روش حداقل برای من که جواب داده. بعداً وقتی که فرصتش رو داشتم باید به آسامورا هم در این مورد بگم، اما با توجه به رابطهی "بده – بستون"ایی که ما باهم داریم، احتمالاً اون دوباره سعی میکنه چیزی در عوضش به من بده. بعد از یه دورهی 25 دقیقهای دیگه، با خودم فکر کردم که دیگه یواش یواش وقشه که درست کردن شام امشبو شروع کنم. درس خوندن رو متوقف کردم و به همراه کتابچهی لغات انگلیسیم به آشپزخونه رفتم.
امشب فقط من و پدرخونده برای شام خونهایم. آسامورا به خاطر کلاسای فوق برنامش دیر میاد و مامانم هم که مثل همیشه سر کاره. منوی غذایی امشبم شامل برنج، سوپ میسو و مرغ تر&یاکیه. درست کردنش آسونه و وقت زیادی نمیگیره. زمانی که بیشتر آماده سازیهام رو تموم کرده بودم، صدای باز شدن در ورودی رو شنیدم.
«من خونهام. اوه، چه بوی محشری.»
«بوی مرغ تر&یاکیه. یکم دیگه آماده است، دوست داری بلافاصله غذا بخوری؟»
«اگه بشه که ممنون میشم.»
«باشه.»
پدرخونهام رفت اتاقش تا لباسش رو عوض کنه، من کارم رو تموم کردم و سهم غذای اون و خودم رو کشیدم. وقتی برگشت باهم شروع کردیم به خوردن شام. بعد از ازدواج اون با مامانم، چندین بار اتفاق افتاده بود که هم آیاسه و هم مامانم خونه نباشن، که باعث میشد ما باهمدیگه تنها باشیم. از اونجایی که چنین اتفاقی وقتی با پدر تنیام هم زندگی میکردیم افتاده بود، اوایل من به شدت مضطرب بودم، و شک داشتم که تونسته باشم اونو پنهون کنم.
تصور میکنم اونم تو تعیین فاصلهای که باید با دختر نوجونی که حالا به طور ناگهانی دخترش شده بود داشته باشه، مشکل داشت. این موضوع برام از نحوهی صحبش با من آشکار شد، یکم ناجور و متفاوت از زمانی که با آسامورا صحبت میکرد. احتمالاً دربارهی گذشتهی من از مامانم شنیده بود، یادم میاد که خیلی مراقب بود و انگار تمام سعیش رو میکرد تا منو آزار نده یا نترسونه. اما حالا داریم به خوبی باهم کنار میایم. من هم از اون و هم از آسامورا سپاسگزارم.
اما اگه بخوام کاملاً صادق باشم، این واقعیت که اون یه مرد بالغه هنوز به نوعی مانع از اعتماد کاملم بهش میسه. اون اصلاً در این مورد مقصر نیست، اما خاطرات مربوط به چیزایی که تو بچگی از سر گذروندم، هنوز باعث میشه حفاظی ناخودآگاه در برابرش داشته باشم. شاید این به لطف جشن هالووین پیش رو باشه، اما متوجه شدم سوالی میپرسم که معمولا نمیپرسم.
«بابا، تو از چی مامان خوشت نمیاد؟»
«ها؟! سرفه سرفه!»
من باید با سوالم غافلگیرش کرده باشم، تیکه مرغی که تو گلوش گیر کرده بود، با سرفههاش بیرون پرید و خوشبختانه تو بشقاب خودش فرود اومد.
«این از کجا اومد؟ چیش رو دوست ندارم؟ معمولاً برعکسش رو نمیپرسند؟»
«به طرز دردناکی! وقتی باهم هستید از نحوهی رفتارتون مشخصه چقدر همدیگه رو دوست دارید.» لبخندی زدم و ادامه دادم. «اما فکر نمیکنم یه ازدواج فقط با دیدن جنبههای مثبت فرد مقابل بتونه پایدار بمونه، زمانی که مردم باهم زندگی میکنند، همیشه چیزای منفی در مورد طرف مقابلشون پیدا میکنند ... و از اونجایی که چندین ماه از شروع زندگی شما گذشته، کنجکاو بودم که آیا چیزی وجود داره یا نه.»
«هممم، بزار ببینم...»
دهنش رو با دستمال پاک کرد و شروع به فکر کردن کرد.
نمیدونم چرا، اما ناگهان احساس عصبی شدن کردم. نگران بودم که از حد و حدودم فراتر رفته باشم. اما، فقط میخوام که هردوشون از ازدواجشون راضی باشند. نمیخوام همون چیزایی رو که با پدر واقعیام تجربه کردم دوباره تجربه کنم، بنابراین، اگه الان متوجه چیزی بشم شاید بتونم از افتادن برخی اتفاقات در آینده جلوگیری کنم.
«چیزی نیست که بگم ازش بدم میاد، اما اگه چیزی باشه که دوستش نداشته باشم ... اینه که اون همش وانمود میکنه که یه آدم قابل اعتماد و سختکوشه. اما در حقیقت تو انجام وظایفش به عنوان یه بزرگسال کاملاً افتضاحه.»
«آره، این درسته.»
«بعلاوه، هر وقت سعی میکنم درباره چیزی با یوتا سختگیرانه رفتار کنم، اون بعداً سرم غر میزنه.»
«اوه؟»
این غیرمنتظره بود. انتظار نداشتم اونا دربارهی نحوهی بزرگ کردن آسامورا باهم اختلاف نظر داشته باشن. و کاملاً مطمئنم که اونا دربارهی منم باهم حرف زدن.
«بعلاوه، اون دوست داره دربارهی کارش غر بزنه.»
«ها؟ اون واقعاً این کارو میکنه؟»
«گاهی اوقات، وقتایی که عصبانی میشه. و سخته که متوقفش کنی.»
«من اصلاً نمیدونستم ...»
حتی با اینکه در تمام طول زندگیم ما باهم زندگی میکردیم، اون هرگز این روی خودش رو به من نشون نداده بود.
«همون چیزایی که میشه از یه بار انتظار داشت دیگه، مشتریا مس&ت میشن و هرچی تو دلشونه میریزن بیرون. من فکر میکنم اون نمیخواست تو نگران همچین چیزایی باشی. قبل از اینکه شما دو نفر پیش ما نقل مکان کنید، برای درد و دل کردن به همکاراش متکی بوده.»
آه! پس برای همین بود که هر از گاهی دیرتر از حد معمول به خونه میومد. یکی از دلایلی که پدرم نتونست به مامان اعتماد کنه این بود که اون زمان مشخصی برای برگشتن به خونه نداشت. این باعث شد که پدرم اونو به خیانت متهم کنه. اما اگه در عوض اونو میپذیرفت و به دغدغههای ذهنیش گوش میداد، اون مجبور نمیشد اون همه استرس رو سرکار تخلیه کنه و میتونست به موقع به خونه برگرده. خب، اینطور نیست که من الان راهی برای تایید یا رد این نظریه داشته باشم. دیگه خیلی دیر شده.
«اوم ... اگه شنیدن این غرغرها برات خیلی سخت شد بهم اطلاع بدید. من همیشه یه جفت گوش برای شنیدن اونا دارم.» اگرچه نباید این کار رو میکردم، اما نگران بودم که حتی این شکایتهای کوچک هم در نهایت روزی این خانواده رو از هم بپاشونه. با این حال، اون فقط با آرامش بهم نگاه کرد و لبخندی زد.
«هاها، نیازی نیست نگران این چیزا باشی، ساکی چان.»
«اما ...»
«همانطور که گفتم، آکیکو سان به عنوان یه بزرگسال جنبههای ناامیدکنندهی زیادی داره. اما راستش، برای من تموم اون جنبهها ناز به نظر میرسن.»
«ها؟»
«فکر نمیکنم خودمم خیلی بهتر از اون باشم. من تو سرزنش کردن یوتا به اندازه اون یا تو مهارت ندارم، و وقتی عصبانی یا خسته هستم خیلی غر میزنم. وقتی بهش فکر میکنم، هردوی ما از این نظر شبیه همدیگه هستیم و واقعاً نمیتونم اونو بخاطر چیزی سرزنش کنم. و این دربارهی هردو طرف صادقه.» در حین صحبت چشماش رو ریز کرده بود، که این نگاه آروم آسامورا رو بهم یادآوری میکرد و باعث شد بفهمم که اون کاملاً جدیه. «ناگفته نمونه که آکیکو سان و من قبلاً چیزای زیادی رو از سر گذروندیم که این نقش مهمی رو تو این امر ایفا میکنه.»
«... درسته.»
«فکر میکنم متاهل بودن به این معنیه که تو بتونی حتی خصلتهای بد طرف مقابلت رو هم بپذیری.»
«خصلتهای بد...»
انگار از یه خواب طولانی بیدار شده بودم. یکم طول کشید، اما بالاخره فهمیدم که ... شاید واقعاً بتونم مامان رو به اون بسپارم. و... نه فقط مامان.
«پس ... به عنوان مثال، اگه نی سان یا من مرتکب یه کار اشتباه بشیم چی؟ میتونی اینو دربارهی ما قبول کنی؟»
«البته.» اون بدون تردید جواب داد. «اما ... این دیگه یهو از کجا اومد؟ احیاناً تو که توی دردسر خاصی نیوفتادی؟»
«نه، اصلاً. این فقط یه مثال بود.»
«تا زمانی که شما قانون رو نقض نکنید ... نه، حتی اگه قانون رو زیر پا بزارید و این کارتون مجازات سنگینی هم داشته باشه، من هرگز انکار نمیکنم که شما بخشی از خانواده من هستید. مهم نیست که چه چیزی ممکنه پیش بیاد.»
"فکر کنم من آسامورا رو دوست دارم. نه به عنوان برادر بزرگتر، بلکه به عنوان یه مرد."
البته من جسارت این رو نداشتم که همچین بمبی رو به یکباره رها کنم. اما این احساس رو داشتم که اگه این کارو بکنم، ممکنه احساسات و خواستههای من رو بپذیره. میتونستیم مثل اون روز، همدیگه رو بغل کنیم، مثل اون زوج تو ایکبوکورو ... خب، شاید نه در حضور دیگران، اما به طور کلی هم رو بب&وسیم.
شیطان مدام در گوشم زمزمه میکنه و میگه که میخواد اون نوع تماس فیزیکی کاملاً عادی بین دختر و پسر رو امتحان کنه، و من کم کم دارم تحت تاثیر قرار میگیرم.
نه، من دارم پام رو از گلیمم درازتر میکنم. من از حد خودم گذشتم و درنتیجه تمام منطق و عقلم درحال فروپاشیه. درحالی که تو فکر رفته بودم، هردومون ساکت شدیم و شاممون رو در آرامش تموم کردیم. دوباره زمان رو بررسی کردم، به نظر دیگه وقتش بود برای رفتن و دیدن آسامورا آماده بشم.
«من دارم میرم بیرون.»
«الان داری میری خرید؟ خیلی دیر شده.»
«اشکالی نداره. من با نی سان میرم.»
«اما من نمیتونم اجازه بدم یه دختر این وقت شب تنهایی بره بیرون...»
«من یه راه میونبر رو از منطقهی تجاری طی میکنم و از خیابونای خطرناک اجتناب میکنم، پس لازم نیست نگران باشی. وقتی فقط من و مامان باهم زندگی میکردیم، همیشه برای فروش لحظه آخری بیرون میرفتم.»
«هممم، پس اگه اینجوری میگی...»
اون هنوز کاملاً متقاعد نشده بود اما من حداقل اجازش رو گرفتم. متاسفم، اما بعد از صحبت با تو، خواستههای من قویتر شدهاند. من واقعاً میخوام آسامورا رو همین الان ببینم، و چون ساعتی که روش به توافق رسیدیم هشت شب بود، از خونه زدم بیرون.
جلوی ساختمون اصلی موسسه آموزشی رسیدم و ساعت رو چک کردم. از اونجایی که کلاسای اون باید همین الان تموم بشن، من بهش پیام دادم.
"من اینجام."
به چراغ تو خیابون تکیه دادم و با گوشیم تو اینترنت گشتم. درحالی که نگاهم به موسسه آموزشی بود، چندتا مقاله و مطلب مربوط به امتحانات ورودی دانشگاه رو بررسی کردم. درحالی که داشتم این کارو انجام میدادم، دیدم یه دختر قد بلند از ساختمون خارج شد. برای یه لحظه، خودم رو گم کردم. اون اینقدر قیافه و هیکل عالی داشت که فکر میکردم به یه مدل نگاه میکنم. ناخودآگاه از سرتاپا اونو از نزدیک بررسی کردم. اون یه ژاکت جین بافتنی پوشیده بود که تناسبات عالی و شلوار جین نازکش رو زیرش پنهون میکرد.
ممکنه اولش ساده به نظر برسه، اما هودی که اون پوشیده بود، شبیه به آخرین مدلهای روز بود اگه اون دامنی میپوشید که پاهای بره&نهاش رو به نمایش بزاره، مطمئناً توجهات زیادی رو جلب میکرد.
«نه، نباید اینجوری بهش زل بزنم.» با صدایی آروم به خودم تشر زدم.
آهی کشیدم و دوباره به گوشیم نگاه کردم. اما نگاهم بلافاصله به در ورودی برگشت. سرانجام، شبحی تیره از داخل ساختمون ظاهر شد – آسامورا. به محض اینکه پا به نور گذاشت، تونستم چهرهاش رو خیلی واضح تشخیص بدم، که باعث شد آهی از روی تسکین بکشم. باهم احوال پرسی کردیم و به سمت سوپرمارکت راه افتادیم.
در طول خریدمون، یه بار دیگه رک بودن آسامورا و همچنین مهربونی بی حد اون که به یه نفر محدود نمیشد رو درک کردم. احتمالاً خودش هم ازش خبر نداره، اما فلفل سیاه رو که توی قفسهی بالایی (که من دستم نمیرسید) بود برداشت و ازم پرسید «اینه؟» اون همچنین با خانمی که نمونههای رایگان پخش میکرد مودب بود. اون سعی میکنه نسبت به مردم پیش داوری یا تعصب نشون نده. از این نظر، اون ممکنه مثل من باشه، اما فکر نمیکنم هرگز بتونم به سطح اون برسم. مثل این میمونه که من نمیتونم فضای دوستانهای که اون دور خودش ایجاد میکنه به وجود بیارم ... به احتمال زیاد به دلیل رفتار خشونتآمیز پدر واقعیمه. از اون زمان به بعد، انگار که تو حالت سکون موندم.
ما خرید هر چیزی رو که نیاز داشتیم تموم کردیم و از مرکز شیبویا عبور کردیم. در اونجا با گروه زیادی از مردم مواجه شدیم که با وجود اینکه هنوز هالووین نشده بود، لباس مخصوص پوشیده بودند. وقتی اونا به اندازهای بهمون نزدیک شدند که شونههامون به همدیگه برخورد میکرد، من از جمعیت احساس سرگیجه و مریضی کردم. یه بار دیگه متوجه شدم که وقتی از دیگران فاصله میگیرم، احساس امنیت بیشتری دارم. چند نفر از مردم حالتی گیج و گونههای سرخ داشتند و حتی از این فاصله بوی ال&کل میدادند.
تقریباً داشتم به مردی که تلوتلوخوران به سمتم میاومد برخورد میکردم، اما خوشبختانه آسامورا بین ما قرار گرفت و نقش سپر رو ایفا کرد. اون حتی تصمیم گرفت که بهتره یه خیابون کوچیکتر اما دور از جمعیت رو انتخاب کنیم. نگاهی به اون که داشت دوچرخه پر از مواد غذاییش رو هل میداد انداختم و بیصدا با خودم فکر کردم که یعنی اشکالی نداره با خواستههام صادق باشم و ازش بخوام که دست همدیگه رو بگیریم؟
یه قدم دیگه که باید بردارم، اما این واقعیت که آسامورا با هردو دستش دوچرخهاش رو گرفته بود، بنابراین دستی باز برای من نداشت مانع شد. اون زمان، نمیتونستم بگم که این یه خوش شانسیه یا نه.
وقتی به خونه رسیدیم ساعت تقریباً 9 شده بود. به آشپزخونه رفتم تا شام آسامورا رو گرم کنم. اون باید بخاطر رفتن به آموزشگاه خسته شده باشه، اما با این حال، شروع کرد به شستن ظرفایی که از شام من و پدرخونده باقی مونده بود.
«باید میذاشتی من ظرفارو بشورم.»
«ای بابا، لازم نیست همه کارا رو خودت انجام بدی. هیچ کار دیگهای نیست که من بتونم درعوضش انجام بدم، پس حداقل این یکی رو بزار به عهدهی من.»
نمیتونستم با این حرف موافق باشم.
«هیچ کاری نیست که در عوضش انجام بدی، ها؟ این درست نیست.»
تو شرایط عادی هیچ وقت چنین چیزی رو نمیگفتم. دلیل اینکه اون در مورد انگیزه پشت سختکوشی خودش بهم نگفته اینه که نمیخواد من احساس گناه کنم. اون احتمالاً میخواد بعد از رسیدن به اهدافش به همه اینا اعتراف کنه. به قول معروف، "سکوت طلاست." شاید با گفتن این حرف، غرورش رو جریحهدار کنم، شاید ازم متنفر بشه، اما من هنوزم میخوام بهش بگم که واقعاً چه احساسی دارم.
«فکر میکردی من متوجهش نمیشم؟ تو مخفیانه سعی داشتی به حساب و کتابهای مالی خونه کمک کنی، نه؟»
«چی؟»
«خب، تو نتونستی یه شغل پاره وقت با درآمد بالا پیدا کنی، پس احتمالاً سعی کردی از راه دیگهای به والدینمون و من کمک کنی. دلیلی که داری بیشتر از قبل به کلاسای آموزشگاه اهمیت میدی باید این باشه که این روزا بیشتر به آینده فکر میکنی، احتمالاً میخوای از هزینهی صرف شده نهایت استفاده رو ببری.»
«شگفت انگیزه ... تو همش رو فهمیدی.»
«با درنظر گرفتن زمانی که تصمیم گرفتی بیشتر تو کلاسها شرکت کنی، همه چی منطقی درمیاومد، لازم به گفتن نیست که ...»
از شدت اضطراب، گلوم خشک شده بود. از چشیدن دمای سوپ میسو به عنوان بهونهای برای وقفه انداختن استفاده کردم، همونطور که انتظار داشتم، سوپ هنوز یکم سرد بود. زود باش، به زبون بیارش، من میتونم انجامش بدم، میتونم بهش بگم چه احساسی دارم.
«-من همیشه به تو فکر میکنم آسامورا. البته که متوجه همچین چیزی میشم.»
به شدت شروع به عرق کردن کردم، فکر کنم بخاطر گرمای ماکرویو و بخاریایی باشه که روشن کرده بودیم. بعد از اینکه اونروز اونو در آغو&ش گرفتم، همیشه چنین حسی رو داشتم که سینهام رو پر کرده بود. از اون زمان تا حالا، من هرگز محبتم رو آشکارا ابراز نکرده بودم، و هیچ درخواستی برای تکرار کاری که انجام داده بودم نداشتم. من نمیخواستم خواستههام رو به زور بهش تحمیل کنم، پس فقط منتظر موندم تا اون احساساتش رو درک کنه و بهم اعتراف کنه. ما رابطهمون رو مبهم نگه میداشتیم و خودمون رو خواهر و برادر ناتنی مینامیدیم که بیش از حد معمول بهم نزدیکن، اما این باعث شد که اصلاً نقطهی مرجعی نداشته باشیم و فقط تصمیمگیریمون رو برای اینکه کجا و چه زمانی باید از کدوم خط عبور کنیم سختتر کرد.
نگاهی به آسامورا انداختم، داشت دل و جونش رو برای شستن بشقابها میگذاشت. شاید بعد همه اینا اصلاً حرفام رو نشنیده بود؟ این باعث شد تمام شهامتی رو که به سختی بدست آورده بودم به یکباره از دست بدم. خون به سرم هجوم آورد و تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که نگاهم رو برگردونم. دیوار سفید روبه روم به طرز عجیبی برام آرامش بخش بود. حالا چی؟ باید دوباره برم سراغش؟ برگردم، دستش رو بگیرم و آرزوم برای لمس کردنش رو به زبون بیارم؟ تو ذهنم مشغول این فکرا بودم که ناگهان صدای باز شدن در رو شنیدم. بعد از اون، پدرخوندهام رو دیدم که با حالتی خوابآلود از اتاقش بیرون اومد. شوک این اتفاق باعث شد که موهای تنم سیخ بشن.
الان نه. نمیتونم با بودن اون این اطراف، با آسامورا لا&س بزنم. اون ممکنه به اندازهی کافی آدم خوبی باشه که احساسات منو بپذیره، اما هنوزم برای هرکاری اصولی وجود داره. سرش رو داخل آشپزخونه کرد، یه تیکه مرغ برداشت و پشت در حموم ناپدید شد.
اون فقط میخواست مرغ بخوره، نه؟ اما وقتی بهم پوزخندی زد و گفت "به به!" متوجه چیزی شدم. اون باید نگرانم بوده باشه. هرچند اون بهم اجازه داده بود که برم بیرون، اما احتمالاً از اینکه دیروقت بیرون باشم نگران بود. اون باید منتظر من مونده باشه که با آسامورا برگردم. حالا که اون تایید کرد که ما حالمون خوبه، احتمالاً خواب خوبی خواهد داشت. خودخواهی من به قیمت یه تیکه از مرغ آسامورا تموم شد. متاسفم آسامورا، متاسفم پدرخونده. با دیدن اینکه اون دوتا تا چه حد منو میپذیرند و چقدر بهم اهمیت میدن، نمیتونستم احساس آرامش نکنم. این بهم درمورد رابطهام با آسامورا جرئت میده.
کتابهای تصادفی



