فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

روزی روزگاری با خواهر خوندم

قسمت: 9

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل9: 30ام اکتبر (جمعه) – آسامورا یوتا

فردا روز تعطیلیمونه، و از قضا هالووین هم هست، برای همین می‌تونید تصور کنید که وقتی زمان ناهار فرا رسید، چه غلغله‌ای تو کلاس راه افتاد. بعضی آدما از بین جشنواره‌های سالانه، کریسمس رو ترجیح می‌دن، و من حتی انیمه‌ای دیدم که روز آخر جشنواره‌ی فرهنگی مدرسه، بارها و بارها تکرار می‌شد. این احتمالاً توضیح می‌داد که چرا همکلاسی‌های من این‌همه شور و شوق دارند. اینطور نیست که دلیل پشت اشتیاقشون رو نفهمم، اما وقتی روز جشنواره فرا می‌رسه، نمی‌تونم از فکر کردن به اینکه آخرالزمون نزدیکه دست بردارم.

می‌تونستم صحبت‌هاشون رو دور و اطرافم بشنوم. "چه لباس مبدلی بپوشیم؟ کجا باید جشن بگیریم؟" سوالات مشابه زیادی، دور و اطراف من شناور بودند. فقط شعاع 30 سانتی متری دور میز من، دور از این حال و هوا بود.

«یوتا، یه دقیقه وقت داری؟»

«امم ... چه خبر شده؟ داری منو می‌ترسونی.»

یوتا با حالتی جدی روی صورتش، که تا حالا اینجوری ندیده بودمش، وارد کلاس ما شد. یه حسی بهم گفت آخر این موضوع قرار نیست خوب تموم بشه.

«باید درباره‌ی چیزی باهات صحبت کنم، می‌تونیم یه سر بریم تو بالکن؟»

«تو می‌خوای حرف بزنی؟ اونم با من؟»

«اوهوم.»

«یه لحظه صبر کن ببینم شینجو، تو که افکار شیطانی تو ذهنت نداری، درسته؟»

«اصلاً، من کاملاً جدیم. لطفاً، توموکازو.»

«هممم...خیلی خب، اگه آسامورا مشکلی باهاش نداره، منم جلوتون رو نمی‌گیرم.»

«من مشکلی ندارم. بیا بریم.» از صندلیم پاشدم و همراه شینجو به بالکن رفتیم.

به دلیل سرد بودن هوا تو این فصل از سال، دانش آموزای زیادی توی زمان ناهارشون از ساختمون خارج نمی‌شن. من از اینجا می‌تونستم فقط چندتا دانش آموز رو تو حیاط ببینم، بنابراین اولین فکری که به ذهنم خطورر کرد این بود که شاید لازم نبود برای یه گفتگوی مخفیانه این همه راه تا اینجا بیایم.

«موضوع اینه که ...» شینجو صحبت کرد. «بعد از جشن هالووینی که کلاس ما برگزار می‌کنه، من می‌خوام به یه جشن دوم، فقط با آیاسه برم.»

«... اوه، واقعاً؟»

از اونجایی که ما هردومون اون روز شیفت کاری داشتیم، می‌دونستم که آیاسه سان قرار نیست به اون جشن بره، اما وانمود کردم که از این موضوع بی‌خبرم. نمی‌خواستم کس دیگه‌ای بدونه که آیاسه سان کجا کار می‌کنه.

«اما یه چیزی هست که قبلش می‌خوام چک کنم.»

«و اون چیه؟»

«یوتا، تو آیاسه رو دوست داری، درسته؟»

برای یه لحظه، حتی مطمئن نبودم که دهنم رو بسته نگه داشته بودم، یا اون صدای "هاا؟"یی رو که از دهنم خارج شده بود شنیده. انگار تمام سروصدای اطرافم ناپدید شد. تنها چیزی که می‌تونستم بهش نگاه کنم شینجو بود که به نرده‌ی محافظ بالکن تکیه داده بود. می‌تونستم رگ‌های برآمده‌ی مچ دستش رو ببینم، تصور می‌کنم که اون عصبیه. این نشون می‌داد که اون برای پرسیدن صادقانه‌ی همچین چیزی چقدر با خودش کلنجار رفته، که باعث شد من از جدی بودنش تعجب کنم. اونطور که من اونو می‌شناختم، شینجو کیسوکه یه پسر باهوشه، و از اونجایی که اون بین بقیه محبوبه، تمام رویکردهاش نسبت به دخترا، سرشار از اعتماد به نفسه و به من این احساس رو می‌ده که اون هرگز روی یه دختر به‌خصوص تمرکز نکرده. حتی این کار اون که می‌خواست با من دوست بشه (هرچند با یه انگیزه‌ی پنهونی) که به نظر یه تصمیم مهم می‌اومد، کاری بود که اون از روی هوس و فقط به این دلیل که جالب به نظر می‌رسید انجام داده بود. به نظر می‌رسید من دیدگاه‌ها و باورهای غلطم نسبت به اون رو به زوربهش تحمیل کرده بودم.

با اینحال، نگاهش کاملاً صادق و بدون تردید بود. اون منو مسخره نمی‌کرد و سعی نمی‌کرد فریبم بده.

«به عنوان یه خواهر؟»

«خودت می‌دونی منظورم چیه. من نیومدم اینجا تا درباره‌ی خواهرخوندت باهات حرف بزنم، خودتم اینو خوب می‌دونی، درسته؟»

«قبل از جواب دادن بزار یه سوال ازت بپرسم. قراره بعد از شنیدن جوابم چیکار کنی، شینجو؟»

«به جوابت بستگی داره.»

اون هیچ قصدی برای عقب نشینی یا پا پس کشیدن از خودش نشون داد. با این حال، حتی اگه جدیت اون رو هم نادیده بگیریم، نمی‌دونستم چطور باید بهش جواب بدم. من و آیاسه سان هرگز به وضوح روشن نکرده بودیم که آیا احساسات بینمون منشاء عاشقونه داره، یا صرفاً بخشی از یه عشق خونوادگیه. این یه مفهوم مبهم تو ذهن منه که به هیچ وجه نمی‌تونم اونو برای شخص دیگه‌ای توضیح بدم. این باعث شد بفهمم که برچسب‌هایی مثل "عاشق" یا "خواهر و برادر ناتنی" واقعاً چقدر دم دستی و سهل انگارانه هستند. آیا می‌تونم با اطمینان اعلام کنم که من، آیاسه سان رو دوست دارم؟ همین جا و همین الان؟

وقتی که اون روز منو تو آغو&شش گرفت، احساسی که بینمون به وجود اومد، و رابطه‌ای که بینمون شکل گرفت، رابطه‌ی خواهر و برادر ناتنی که خیلی خوب باهم کنار میان، نباید فرق چندانی با رابطه‌ی شینجو و خواهر کوچکترش داشته باشه. با این وجود، آیا من می‌تونم همین جا به احساساتم اعتراف کنم و طوری رفتار کنم که انگار ما یه زوج هستیم؟

... این واقعاً چیزیه که الان مهمه؟ چرخه‌ی افکارم متوقف شد. نمی‌دونستم آیاسه سان درمورد تمام اینا چه حسی داره، اما خودم چی؟ بیایید با یه مثال مرورش کنیم. بسته به جواب من، شینجو قراره رویکردش رو نسبت آیاسه سان تنظیم کنه. اگه شینجو اونو به یه قرار دعوت کنه و درحالی که دست در دست هم دارن راه می‌رن از دور تماشاشون کنم، براشون خوشحال می‌شم؟ آیا این همون چیزیه که من می‌خوام؟

من آیاسه سان رو دوست دارم یا نه؟ اگه اونو نمی‌شناختم، ممکن بود فکر کنم که این روش شینجو برای فشار آوردن به منه. رابطه‌ی مبهم ما ممکنه چیزی نباشه که بشه اونو با اصطلاحات و طبقه‌بندی‌های موجود دسته‌بندی کرد، تا زمانی که این فقط بین من و اون باشه، می‌تونم اسامی زیادی روش بزارم، اما زمانی که کس دیگه‌ای، مثل شینجو، از من درموردش می‌پرسه، نمی‌تونم به تعاریف مبهم خودم تکیه کنم. من مطمئنم اون انتظار توضیحی رو داره که هردوی ما بتونیم درکش کنیم.

در حقیقت، من هیچ مدرک قطعی ندارم که به من اجازه بده تا بگم که احساساتی که من نسبت به آیاسه سان دارم محبت عاشقونه است یا فقط حس مراقبت از خواهر کوچیکترم. اما اگه کسی منو مجبور کنه از بین این دوتا انتخاب کنم، یک کدومش هست که ترجیح می‌دم انتخابش کنم.

«شینجو، مشکلی ندارم که به سوالت جواب بدم، اما قبلش می‌خوام یه قولی بهم بدی.»

«چه قولی؟»

«این فقط جواب شخصی منه و ربطی به احساسات آیاسه سان نداره. رابطه‌ای که ما داریم رو نمیشه به سادگی در قالب کلمات بیان کرد. پس ازت می‌خوام سریع نتیجه‌گیری نکنی.»

«بـ ... باشه . دقیقاً نفهمیدم چی گفتی، اما قبوله.»

حتی اگه آیاسه سان یا من به این موضوع پی بردیم که به شکل عاشقانه جذب همدیگه شدیم، این چیزی بیشتر از برداشت فردی خودمون نیست، چیزی که نباید علناً اعلام بشه. ما فقط خواهر و برادر ناتنی هستیم، نه عاشق. تنها کاری که فعلاً از دستمون برمیاد اینه که به این شکل ادامه بدیم. بعلاوه، آیاسه سان منو دوست &پسر خودش نمی‌دونه، حداقل درحال حاضر نه. با این حال، چیزی درمورد خودم وجود داره که می‌تونم بیانش کنم.

«راستش من -»

اگه نتونم احساسات مبهمم نسبت به آیاسه سان رو بهش توضیح بدم، پس باید از کلماتی استفاده کنم که اون باهاش آشناست.

«-احساس می‌کنم که آیاسه سان رو دوست دارم. چنین جوابی برات کافیه؟»

حالا که اونو در قالب کلمات برای شینجو توضیح داده بودم، همه چیز برای خودم هم واضح‌تر شده بود. من می‌خواستم شینجو از اون دست بکشه. این دقیقاً همون چیزی بود که احساس می‌کردم. همون لحظه‌ای که ازش آگاه شدم، متوجه شدم که دوست دارم با آیاسه سان رابطه‌ای، یک قدم فراتر از اون چیزی که تا الان داشتیم، ایجاد کنم.

ناگهان نگران واکنش شینجو به حرفام شدم و نگاهی به صورتش انداختم. از اینجایی که تا این لحظه هیچ گاه رقیب عشقی نداشتم، حتی نمی‌تونستم درک کنم که اون چه نگرشی نسبت به من داره. آیا اون عصبانی، یا غمگین می‌شه؟ آیا اون شروع به ترشرویی و بدرفتاری با من می‌کنه؟ ... موقعیت‌های احتمالی زیادی رو تو ذهنم تصور کردم، اما هیچ کدوم به واقعیت، نزدیک هم نبودند.

«که اینطور.»

حالت چهره‌اش به طرز عجیبی ... طبیعی بود. حتی حالت صداش باعث شد به این فکر کنم که نکنه اون از ابتدا انتظار چنین پاسخی رو از سمت من داشته، یا شاید هم قبلاً تو ذهنش چنین سناریویی رو تمرین کرده. هرچی که باشه... اون به طرز ترسناکی آروم بود.

«ممنون که بهم جواب دادی، یوتا.»

«قابلی نداشت.»

«پس بعداً می‌بینمت.»

«تا بعد.»

شینجو پشتش رو به من کرد و شروع به راه رفتن کرد. بعد از اینکه اونو دیدم که به کلاس خودش برگشت، یکم فکر کردم و به بیرون نگاه کردم. وقتی اینو بهش گفتم چه احساسی داشت؟ از این به بعد چطور رفتار می‌کنه؟ اینا چیزاییه که فقط اون می‌دونه، اما حرفای تشکرآمیزی که اون بهم زد کاملاً واقعی بودند. مطمئنم که بالاخره یه جوری از این موضوع عبور می‌کنیم، شاید هم من دارم خیلی این موضوع رو بزرگش می‌کنم... حداقل، با بیان آشکار احساساتم نسبت به آیاسه سان، احساس می‌کردم که قوی‌تر شدم و اعتماد به نفس پیدا کردم.

بعد از برگشتن به کلاس، مارو، سرش رو از کتاب درسیش بلند کرد و با لحنی نگران با من صحبت کرد.

«درباره‌ی چی حرف می‌زدید؟»

«چیز خاصی نبود، نمی‌تونم جزئیاتش رو بهت بگم، فقط اینکه الان همه چی باید روشن شده باشه.»

«همم ... اگه اینجوری می‌گی، پس باشه.» مارو هنوز کاملاً متقاعد نشده بود، اما چیز بیشتری ازم نپرسید. سکوتی که در مکالمه‌مون به وجود اومد بهم این امکان رو داد که حرفای همکلاسی‌های دیگه‌مون رو بشنوم. یه چیزایی درباره‌ی جشن فردا تو شیبویا. سعی کردم اون موضوع رو نادیده بگیرم، تصمیم گرفتم چیزی از مارو بپرسم.

«مارو، برنامه‌ای داری؟»

«برای هالووین؟»

«اوهوم.»

«رفتن به همچین جشنایی به اخلاق من نمی‌خوره.»

با اینکه اون اینو گفت، اما وقتی ازش پرسیدم که آیا کلاً برنامه‌ای برای اون روز داره یا نه؟ گفت که ازش برای رفتن به کارائوکه دعوت شده.

«آسامورا، تو هم می‌خوای بیای؟»

«من اون روز سر کارم، بنابراین متاسفانه نمی‌تونم.»

مارو "باشه"ایی گفت و حتی سعی نکرد بیشتر اصرار کنه.

دلیل اینکه ما برای مدت طولانی باهم دوست بودیم، علی رغم این موضوع که من هیچ وقت فعالانه سعی در ایجاد رابطه‌ای نداشتم، این بود که اون می‌دونست کی باید عقب بکشه. از این نظر اون کاملاً در نقطه‌ی مقابل شینجو قرار می‌گرفت. از اونجایی که تونسته بودم سنگامو با شینجو وا بکنم، حدس می‌زنم که از لحاظ شخصیتی رشد کرده‌ بودم ... فردا تو شیبویا، ها؟ خیلی از همکلاسی‌های من براش برنامه دارن، اما من و آیاسه سان امروز و فردا قراره تو کتابفروشی نزدیک ایستگاه قطار کار کنیم. می‌دونم که احتمالاً یکم دیر دارم نگرانش می‌شم، اما امیدوارم که شینجو چیزی رو که بهش گفتم به آیاسه سان نگه.

و حتی بیشتر از اون، نمی‌خوام شایعات عجیب و غریبی درباره من و آیاسه سان پخش بشه. من ترجیح می‌دم توسط همکلاسی‌هامون دیده نشم. با توجه به حجم جمعیت، تشخیص چهره‌ی آدمای اطرافتون سخت خواهد بود، اما از اونجایی که ما باهم دیگه کار می‌کنیم، باید بعد تموم شدن شیفت‌هامون، آیاسه سان رو تا خونه همراهی کنم. به عبارت دیگه، باید از بین جمعیت رد می‌شدیم. بین انبوهی از مردم با لباسای عجیب و غریب، احتمالاً ما قراره تو چشم باشیم، پس باید بیشتر مراقب باشیم.

وقتی کلاسامون تموم شد، یه توقف کوتاه تو خونه داشتم و بعد به سمت محل کارم رفتم. با توجه به جمعیتی که نزدیک ایستگاه قطار، ازدحام کرده بودند، واقعاً نمی‌خواستم از دوچرخه‌ام استفاده کنم. هرچه به ایستگاه نزدیکتر می‌شدم، افراد بیشتری رو می‌دیدم که کاستوم پوشیده بودند. جادوگری رو دیدم که لباسی سیاه و گوتیک به تن داشت و یه جارو تو دستش نگه داشته بود، و یه زامبی که یه تبر از سرش بیرون زده بود. فکر کردم یه گروه از زنان با ظاهر معمولی رو دیدم، اما همه جای بدنشون بانداژ داشتند و از لباشون خون می‌چکید...

هالووین قرار بود فردا باشه دیگه، مگه نه؟ با این حال، اکثریت مردم از امروز جشنواره رو آغاز کرده بودند... خب، هر زمان که آداب و رسوم با مناطق جدید تطبیق داده می‌شه، هدف و ایده‌ی اصلی اونا معمولاً به چیز دیگه‌ای تبدیل می‌شه. چنین اتفاقی خیلی می‌افته؛ با این حال، دیدنش درست جلوی چشمای خودم هنوزم تعجب‌آوره. شیبویا تقریباً شبیه یه خونه‌ی جن‌زده‌ی غول پیکر شده.

به کتابفروشی رسیدم و سعی کردم خودم رو از نظر ذهنی آماده کنم. می‌تونستم چندین مشتری رو ببینم که لباس‌هایی مثل اون افراد بیرون پوشیده بودند. یعنی من امروزم باید اینو تحمل کنم؟ حتی با اینکه هنوز یه روز مونده؟ و انگار که این مصیبت به اندازه‌ی کافی سخت نباشه، بعد از پوشیدن لباس فرمم، مدیر یه کلاه عجیب بهم داد.

«بفرما، آسامورا.»

«این دیگه ... چیه؟»

«یه کلاه.»

شبیه تاجی بود که چندین موز پوست کنده از اطرافش آویزون شده باشند. قرار بود مثلاً چیز خنده‌داری باشه، این همون چیزی بود که بهش کلاه دلقک می‌گفتند.

«من ... باید اینو بپوشم؟»

«آره. بالاخره هالووینه، پس حداقل برای امروز و فردا این بخشی از خدمات مشتریانمونه.»

واقعاً می‌تونید اینو خدمات مشتریان بنامید؟ وقتی به اطراف نگاه کردم دیدم که مدیر و بقیه کارمندای پاره وقت و تمام وقت هم این کلاه رو به سر دارند. این یه منظره‌ی کاملاً سورئال بود. شاید گرفتن هر دو شیفت امروز و فردا اولین اشتباه من بود. فهمیدم چاره‌ای ندارم جز این که کلاه رو بپوشم و خودمو پشت مغازه مشغول کنم. از اونجایی که شنبه و یکشنبه است، ما هیچ نسخه‌ی جدیدی نداشتیم. بیشتر اونا روز جمعه تحویل داده شده بودند، و حتی اگه داخل قفسه‌ها فضایی باز کنیم، هیچ راهی وجود نداره که همشون اونجا جا بشن، پس فقط می‌تونیم هر زمان که فضای خالی پیدا کردیم، رو پر کردن قفسه‌ها کار کنیم. اساساً، هر وقت که چیزی فروخته شد، جاش رو با یکی دیگه پر کنیم.

گفتم «دارم میام تو!» و وارد انباری شدم.

«دیر اومدی، سال پایینی جون.»

«سلام، آسامورا کو-سان.»

«اوه، شما دو تا از قبل اینجا بودید.»

دو نفری که قبلاً تو انبار بودند و داشتند جعبه‌های مقوایی روی گاری رو پر می‌کردند، یومیوری سنپای و آیاسه سان بودند. به نظر می‌رسید اونا خیلی قبل از من اینجا رسیده بودند. وقتی به صورت آیاسه سان نگاه کردم، قلبم به تپش افتاد و بدنم سفت شد. یاد صحبتم با شینجو افتادم و خون به سرم هجوم آورد. دیگه خودخوری و عذاب وجدان داشتن نسبت به اعمالم فایده نداره.

«سال پایینی جون، دیر اومدی! دیر، دیر، دیر!»

«ها...؟»

امکان نداره ...!

«تو هنوز پنج دقیقه وقت داری، آسامورا. نگران نباش.»

«آه، خداروشکر.»

ساعت داخل انباری رو نگاه کردم، که ثابت کرد آیاسه سان درست می‌گفت. یومیوری سنپای دوباره داشت مسخره بازی در می‌آورد، ها؟ اون درحالی که جعبه مقوایی رو با مجلات جدید پر می‌کرد، خم شده بود. اما ایستاد و دستاش رو کش و قوس داد. اینطور به نظر می‌رسید که انگار مدت‌هاست داره سخت کار می‌کنه، اما مطمئنم که شیفت اونم مثل مال من تازه شروع شده.

«دیگه داری پیر می‌شی، سنپای.» به عنوان انتقام تیکه‌ای بهش انداختم.

«گاااااااااه! تو هم شنیدی ساکی چان؟ اون بهم گفت پیرزن!»

«قبل از اینکه اون بیاد داشتی از خستگی شکایت می‌کردی، پس من اونو سرزنش نمی‌کنم.»

«از پشت بهم چاقوووو زدییییی ... وااااااه، وااااااای! تو خیلی بی‌رحمی! طرف کی هستی، ساکی چان؟»

«وقتی این شکلی هستی، الکی گریه کردن زیاد کارساز نیست.» آیاسه سان گفت.

اون اشتباه نمی‌گفت، الکی گریه کردن وقتی یه کلاه دلقک منگوله‌دار سرت گذاشتی زیاد تاثیر نداره. اون الان کاملاً شبیه یه دلقک واقعی به نظر می‌رسه.

«اوه، اوه، که اینطور، که اینطور. پس فکر کنم باید استراتژی حمله‌امو تغییر بدم.»

«فکر نمی‌کنی این انتخاب رو داری که اصلاً حمله نکنی؟» آیاسه سان گفت.

«نه، این خیلی خسته کنندست، پس وقتشه یه حمله تمام عیار انجام بدم!» به نظر می‌رسید اون فکر می‌کنه که یه جنگجوعه که داره به جنگ می‌ره. پشتش رو به سمت آیاسه سان چرخوند و به سمت من اومد.

«هه‌هه! سال پایینی جون! شیطنت یا خوراکی! اگه بهم شکلات ندی، یه شوخی شیطنت آمیز باهات انجام می‌دم!» اون گفت، و مثل یه زامبی به سمتم اومد.

«هالووین فرداست، یادته که؟»

«چقدر ساده لوح! تو جشنواره‌ای مثل این، حتی از یه روز قبل هم باید مواظب خودت باشی! در غیر این صورت، توسط نیرویی شوم تسخیر خواهی شد! حالا، شیرینی‌هات رو به من بده!»

«فقط به این دلیل داری اینا رو می‌گی که دلت آبنبات می‌خواد، نه؟ بعلاوه، من از ایده‌ی جشنواره‌ای که تو اون زامبی‌ها روم بخزن زیاد خوشم نمیاد.»

«هنوز قصد سرپیچی از منو داری؟!» ناگهان برگشت و از پشت به آیاسه سان چسبید. «یا به این مراسم اهمیت می‌دی، یا من از خواهرت انتقام می‌گیرم!»

«چی؟ هی، آم، داری قلقلکم می‌دی...»

«هه، هه، هه. این همون بلاییه که سر دخترای بدی که بهم آبنبات نمی‌دن میاد.»

یومیوری سنپای، تو مثل یه مرد میانسال کچل به نظر میای.

«بیا همین جا تمومش کنیم، باشه؟ وقتی حرف از آزار و اذیت تو محل کار به میون میاد، داری روی زمین خطرناکی قدم می‌زاری. باشه، فهمیدم، آبنبات می‌خوای دیگه؟»

لحظه‌ای که جمله‌ام رو تموم کردم، حرکاتش متوقف شد. چه حریص کوچولویی...

«خب، خب، سال پایینی جون عزیزم، بهتره اینو یادت باشه، هروقت منو کنار خواهر خونده‌ی عزیزت می‌بینی، باید چندتا آبنبات تو جیبت داشته باشی.»

کدوم برادر بزرگتری این کارو می‌کنه؟ از زمانی که متوجه شده منو آیاسه سان خواهر و برادر ناتنی هستیم، همش داره اینطور مارو مسخره می‌کنه. خیلی خب، تو به آبنباتت خواهی رسید.

«باشه، فردا موقع سرکار اومدن چندتا آبنبات برات میارم.»

«اوه، یادت باشه قول دادی ها! و اگه بشکنیش ...»

یومیوری سنپای آیاسه سان رو آزاد کرد، اما دستاش رو تو هوا به سمت من تکون داد.

«امروز فقط یه پیش نمایش بود! فردا یه چیز مسخره‌تر خواهی دید.»

«البته، البته، متوجه شدم.»

با این مسخره‌بازی‌ها، ساعت اتاق نشون داد که وقت استراحت ما تموم شده.

«اوه، وقت استراحت تمومه، سال پایینی جون، ساکی چان، زمان برگشتن سر کاره! یک، دو، یک، دو.»

«تو اونی هستی که کمترین کار رو انجام دادی، یادته که؟»

و وقتی اون واقعاً شروع به کار کرد، تفاوت تجربه‌ی بین ما کاملاً خودش رو نشون داد. اون قبلاً قفسه‌های کتاب رو چک کرده بود و مجلاتی رو که بیشتر فروخته می‌شد رو داخل جعبه‌ی مقوایی چیده بود. چندباری بین انباری و قفسه‌های کتاب رفت و آمد کردیم و وقتی وقت استراحت بعدی رسید، قفسه‌های کتاب رو پر کرده بودیم. درحالی که تو دفتر، یه فنجون چای می‌خوردیم، از اینور و اونور حرف زدیم و طبیعتاً صحبت به هالووین فردا رسید.

از اونجایی که شنبه است، معمولاً شما یا اصلاً از خونه بیرون نمی‌رید، یا کل روز بیرونید، اما برای ما سه نفر و شیفت‌های کاریمون، ما فقط می‌تونیم این کارها رو به قبل و بعد از کار تقسیم کنیم. یومیوری سنپای اشاره کرد که بعد از کار قراره دوستای دانشگاهیش روببینه و با کاستوم تو شیبویا بگردن، بعدش هم به کارائوکه می‌رن. همونطور که از یه دختر دانشگاهی انتظار می‌رفت، زندگی شبانه‌ی اون خیلی پرجنب و جوشه. ظاهراً حتی استادیاری که زیر نظر اون درس می‌خونه هم قراره شرکت کنه. مثل اینکه اون گفته می‌خواد بی‌بندوباری‌های نوجوانان رو از نزدیک مطالعه کنه.

اون گفت «"این فقط یه تحقیق آکادمیکه، یومیموری عزیزم." اما من فکر می‌کنم اون می‌خواد به جشن بره و برای این کار به یه بهونه نیاز داره.»

«این همون استاد قبلیه است؟» آیاسه سان جوری پرسید که انگار می‌دونست اون داره درباره‌ی کی صحبت می‌کنه.

«حدس خوبی بود. این همون کودو سنسیه، آفرین.»

«اوه ... که اینطور...»

وقتی آیاسه سان این اسم رو شنید، حالتش تغییر کرد. یومیوری سان هم لبخند تلخی زد که باعث شد من فکر کنم که اونا چیزی می‌دونند که من نمی‌دونم.

«حدس می‌زنم اون خیلی روت تاثیر گذاشته، نه؟»

«همه‌ی استادها اینجورین؟»

«همم ... من فکر می‌کنم اون یه استثناست. اون به دلیل رفتار خارج از محدوده‌ی عقل سلیم و تفکر دقیقش مشهوره. اون یه نوع نابغه‌ی دیوونه است.»

«خب، اون قطعاً طبیعی نیست، من با این موافقم.»

فقط گوش دادن بهش باعث شد از اون استاد وحشت کنم. ولی، یه دقیقه وایسا ...

«این همون استادیه که دفعه قبل داشتید باهاش چای می‌خوردید؟ منظورم تو اون کلوچه‌فروشیه.»

«اوه، درسته. اون موقع داشتی جاسوسی مون رو می‌کردی، درسته؟»

واقعاً آرزو می‌کنم جلوی آیاسه سان منو اینقدر بد جلوه نده. من فقط داشتم از اونجا رد می‌شدم که اتفاقی حرفاشون رو شنیدم.

«به هر حال، نگرانم که اگه اون به این رفتاراش ادامه بده، دیگه دانشجوهای زیادی برای اومدن به دانشگاه ما درخواست ندن.»

یومیوری سنپای آهی کشید. در همین حین، آیاسه سان چیزی زیرلب زمزمه کرد.

«شایدم نه در این حد، کسی چه می‌دونه.»

راستش من کاملاً مطمئن نیستم که یومیوری سنپای حرفش رو شنید یا نه.

اون گفت «اون واقعاً یه استاد دردسرسازه.» اما با این وجود لبخند می‌زد.

کتاب‌های تصادفی