روزی روزگاری با خواهر خوندم
قسمت: 0
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
پیش درآمد: آسامورا یوتا
یه شب سرد زمستونی دیگه تو اتاق نشیمن بود. برای مقابله با سرمای شدیدی که اتاق رو پر کرده بود، دستگاه تهویهی اتاق نشیمن رو به حدی زیاد کرده بودم که دیگه صدای تقتق غیرمعمولی ازش بلند شده بود. بیتوجه به اون صدا، روی کتاب درسی فیزیکم تمرکز کرده بودم. نالهای ضعیف از لبام خارج شد. دور میزم رو نگاه کردم و فنجونم رو پیدا کردم. اونو برداشتم تا یه جرعه بنوشم... هم؟ متوجه شدم داخلش خالیه. معلوم شد قهوهام تموم شده و همینم بلافاصله تمرکزم رو بههم ریخت. فنجون رو کاملاً سر و ته کردم تا ته آخرین قطرات قهوه رو هم دربیارم، اما بعد از اینکه یه قطره قهوه لبام رو لمس کرد، هیچ حس شیرین دیگهای رو احساس نکردم.
دیگه کاملاً دیروقت شده، اگه الان یه لیوان دیگه قهوه بخورم، احتمالاً امشب به راحتی خوابم نمیبره. داشتم فکر میکردم که چه مایع دیگهای رو به عنوان همراه جلسهی مطالعهی آخر شبیم انتخاب کنم که ناگهان صدای "ها؟"ی گیجآمیزی رو از پشت سرم شنیدم. وقتی سرم رو برگردوندم، آیاسه سان، دختری که حدود نیم سال پیش خواهر ناتنیی کوچکترم شده بود اونجا ایستاده بود.
«اوه، ببخشید. صدای تهویه هوا خیلی بلند بود؟»
«اصلاً. در رو هم بسته بودم. فکر نمیکردم این وقت شب اینجا باشی!» او درحالی که به ساعت دیواری اتاق نگاه میکرد اینو گفت. ساعت 11 شب بود. بهطور معمول، این وقت شب من تو اتاقم نشسته بودم و داشتم درسم رو میخوندم.
«یکم هات چاکلت میخوای؟» اون با اشاره به لیوان خالیم ازم پرسید.
«راستش، فکر خوبی بهنظر میرسه.»
«پس من یکم درست میکنم. به هرحال خودمم میخواستم یکم بخورم.»
«ممنون.»
کتری برقی رو روشن کرد، پودر هات چاکلت رو از داخل کشو درآورد، یه فنجون برای خودش و یه لیوان بزرگتر انتخاب کرد. حالا که همه چیز آماده بود، روی صندلی نشست. در همین حین، فنجونی که برای قهوه استفاده کرده بودم رو شستم، شیر رو از داخل یخچال درآوردم، لیوان بزرگتر رو از آیاسه سان گرفتم، شیر رو داخلش ریختم و داخل مایکروویو گذاشتمش. در مرحلهی آخر، دکمهی مایکروویو رو فشار دادم. همون دکمهای که روش نوشته بود "شیر".
آیاسه سان مشغول همزدن پودر کاکائو و شکر داخل فنجونش بود. یکم از آب داغ کتری رو داخل لیوانش ریخت و به همزدن ادامه داد. به طور معمول، اون یه زیباروی بالغ بهنظر میرسه، اما تصویر اون که داشت شکر داخل لیوانش رو هم میزد، تصویر بسیار ناپخته و کودکانهای بهش میداد.
مایکروویو بوق زد.
«گرمه.»
«ممنون.»
آیاسه سان نیمی از مخلوط پودر شکلات و رو داخل لیوان من ریخت و شیر رو بهش اضافه کرد.
«اگه یه مادهی مخصوص، مثلاً یکم کره، بهش اضافه کنیم مزش بهترم میشه.»
«دیگه لازم نیست برای یه هات چاکلت نصف شبی اینهمه وقت بزاریم.»
«خب، درسته. اما باید بگم، کم پیش میاد تا این وقت شب تو اتاق نشیمن درس بخونی.»
«معمولاً تو اتاق خودم وضعم خوبه. اما این اواخر تمرکزم رو از دست میدادم، برای همین فکر کردم اگه محل مطالعهام رو عوض کنم، ممکنه نتایج بهتری بگیرم...»
«آهان.» آیاسه سان سری تکون داد. «فکر کنم منظورت رو فهمیدم.» اون همزدن شکلات داغ رو تموم کرد و لیوان رو جلوی من گذاشت.
بعد، اون شروع به همزدن لیوان خودش کرد. شاید بهنظر چیز مهمی نیاد، اما اون همیشه اول سهم دیگران رو آماده میکنه. احتمالاً اون نمیخواست وقتی داره شکلات خودش رو آماده میکنه، مال من سرد بشه. فکر کنم زندگی با آیاسه سان باعث شده نسبت به اعمال اطرافیانم حساستر بشم.
«خیلی خب، کافیه.» آیاسه سان با رضایت سری تکون داد، لیوانش رو بلند کرد و جرعهای ازش نوشید.
میتونستم حرکت گلوش رو ببینم، چشمهاش یکم بسته میشدن، انگار که واقعاً داشت ازش لذت میبرد. منم به اون ملحق شدم.
گفتم: «هممم، خوشمزه است.»
«لازم نبود منتظر من بمونی.»
«اما اینجوری برای لو دادن طعمش احساس بدی پیدا میکردم.»
«تو واقعاً عجیبی.» آیاسه سان با لبخند خشکی گفت.
عطر شکلات داغ بینیم رو پر کرده بود.
زمان به آرامی و راحتی میگذشت. هردو جرعهای دیگر نوشیدیم.
«این روزا هوا سردتر شده.»
«خب، هرچی نباشه تو دسامبریم.» او با حالتی آرام صحبت کرد. توجه من ناخواسته به سمت لبهای متحرک او کشیده شد.
لبهای رز رنگش منو به یاد اون شب هالووین انداختند و باعث شدند گونههام داغ بشن.
ما هردو دوست داریم به همدیگه بهعنوان عاشق و معشوق نگاه کنیم. از طریق آن بوسه، ما این رو تایید کردیم. تو پاییز، من فقط با لمس گرمای اون کنار خودم کاملاً خوب و خوشحال بودم. با این حال، تنها یک فصل بعد از آن، من نمیتونم فقط به موندن کنار همدیگه راضی باشم. حدس میزنم آدمها میتونند هر ثروتی که بهشون داده شده رو بدیهی بدونند. همونطور که قبلاً گفتم، امتحانات پایان ترم ما درست بعد از اون بود. بنابراین، اتفاق اون روز دیگه تکرار نشده. هردوی ما به درسهامون اهمیت زیادی میدیم، برای همین با همدیگه درمورد مسائل صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که باید زندگی خصوصی و اجتماعی خودمون رو از هم جدا کنیم. بعلاوه، چنین کاری رو باید وقتی انجام بدیم که کس دیگهای کنارمون نیست و از اونجایی که ما خواهر و برادر ناتنی هستیم که تو دبیرستان تحصیل میکنیم، فضای زندگی خودمون رو با والدینمون به اشتراک میگذاریم.
رفتار کردن به عنوان یه زوج عاشق، بهعنوان خواهر و برادر ناتنی که از خط قرمزها عبور میکنند، مسلماً خیلی سختتر از زوجهای استاندارده. یکم شکلات داغ دیگه تو گلوم ریختم و به فکر فرو رفتم. یعنی نمیتونیم زمانهایی رو که اجازه داریم همدیگه رو لمس کنیم افزایش بدیم؟ و اونجا بود که چیزی رو به یاد آوردم: تولد من تو دسامبره، و همینطورم تولد آیاسه سان. هفته قبل دربارهی تاریخهای دقیق صحبت کردیم و متوجه شدم که تولد آیاسه سان تو بیستم ماهه. از طرفی مال من تو سیزدهمه. و همونطور که انتظار میرفت، ما خیلی سریع تصمیم گرفتیم که هردوی اونا رو تو بیست و چهارم جشن بگیریم.
«چه خبره؟ چیز خندهداری یادت اومد؟» آیاسه سان با گیجی به من نگاه کرد.
«آم، خب، یه چی شبیه این.»
«اوه، واقعاً؟» وقتی از روی صندلیش بلند میشد، حتی نپرسید چیه.
دستاش رو دور لیوانش حلقه کرد، احتمالاً برای گرم کردن اونا، و به سمت اتاقش برگشت. وسط راه، انگار که چیزی رو به یاد آورده باشه ایستاد و بیسرو صدا به سمت میزی که من نشسته بودم برگشت.
«درمورد تولدمون...»
«ها؟»
میتونستم ضربان قلبم رو احساس کنم. فهمیدن این موضوع که کسی که دوستش دارید دقیقاً داره به همون چیزی که شما فکر میکنید فکر میکنه، آدرنالین خونتون رو افزایش میده.
«راستش، چی می شه اگه تولد همدیگه رو تو تاریخ درستش جشن بگیریم؟»
«منظورت سیزدهم و بیستمه؟»
«آره. ما تا حالا کسی رو نداشتیم که تولدمون رو تو روز واقعیش جشن بگیره، درسته؟»
«خب... فکر کنم حق با توئه.»
«برای همین... میخواستم اون روز رو باهم بگذرونیم... و خب نه بهعنوان خواهر و برادر ناتنی.»
منظورش رو فهمیدم. منم همین احساس رو داشتم.
«میفهممت.»
«و چیزی بود که میخواستم باهات دربارش صحبت کنم.»
گفت که میخواسته بعد از تموم شدن امتحانتمون باهام دربارش حرف بزنه، اما نظرش عوض شده. اون درباره ی صحبتی که نزدیکای هالووین با آقاجونم داشته بهم گفت.
حتی اگه قانون رو زیر پا بگذارید، حتی اگه مجازات سنگینی داشته باشه و جایی برای اثبات بیگناهی شما وجود نداشته باشه، من هرگز انکار نمیکنم که شما بخشی از خانوادهی من هستید. مهم نیست که چی ممکنه بشه.
شنیدن حرفای آقاجونم در مورد ما کاملاً منو در بهت فرو برد. آخه یه آدم چقدر میتونه باحال باشه، لعنتی!
«فکر کنم آکیکو سان هم همچین چیزی میگفت. البته، نه جلوی روی تو، آیاسه سان.»
«احتمالاً.»
لحنش بیتفاوت بهنظر میرسید، اما میتونستم ببینم که گونههاش کمی آرام شدند.
«اون واقعاً خوشحاله» با خودم فکر کردم.
«اما این حرفا باعث شد با خودم فکر کنم...» آیاسه سان نفس عمیقی کشید. حالتش طوری بود که انگار مطمئن نیست باید اونچه رو که میخواد بگه یا نه، با این حال، دهان او درنهایت باز شد.
«اگه خانواده ما باشه، ممکنه که رابطهی ما رو قبول کنند، نه؟»
با خودم فکر کردم که شاید حق با اون باشه.
«آقاجونم در مورد احساسش صادقه. اگه از این ایده متنفر بود، اینو میگفت و ما رو هم منع میکرد. با وجود ظاهر آرومش، اون میتونه خیلی سرسخت باشه...»
حتی در تمام ماجراهایی که قبلاً با مادرم داشتیم، اون هرگز جلوی من شکایت نکرد، تنها کاری که کرد عذرخواهی کردن بود.
«با این حال، مطمئن نیستم اگه آکیکو سان از این موضوع خوشش نیاد، بتونه با ما صادق باشه.»
«پس فکر میکنی پدرت ما رو قبول میکنه، اما دربارهی مادرم مطمئن نیستی. میتونم بپرسم چرا اینطوری فکر میکنی؟»
«چیزی که من ازش میترسم اینه که آکیکو سان از ازدواج مجددش پشیمون بشه.»
«اما آسامورا کون، مادرم...»
«من به خوبی میدونم که آکیکوسان اینجور آدمی نیست. با این حال، مادر واقعی من هرگز احساسات واقعی خودش رو بروز نداده. به همین جهت من نگرانم که آکیکوسان هم تموم احساسات واقعی خودش رو پنهون کنه... و من نمیتونم این احتمال رو نادیده بگیرم.»
«این...»
«این اتفاق نمیافته.» احتمالاً این چیزی بود که میخواست بگه، اما حرفش رو خورد. خویشتنداری اون باعث شد بیشتر احساس گناه بکنم. خاطرهی درناک کودکی من از مرز یک خاطره بودن عبور کرده و الان منو به این نقطه رسونده که به چیزای بیادبانهای در مورد آکیکو سان فکر کنم. با این حال، یک رشته افکار نگران کننده در ذهن من وجود داره. میدونم که هم پدر و هم آکیکوسان همدیگه رو دوست دارند و با هم به خوبی کنار میان، میدونم که هنوز عشق میان اونا وجود داره، اما از اونجایی که نمیتونم ذهنشون رو بخونم، نمیتونم به این احتمال فکر نکنم که شاید، و فقط شاید اونا فقط در ظاهر شاد عمل میکنن.
نمیدونم چه اتفاقی میافته اگه شما چنین احساسی رو برای مدت طولانی، بدون اینکه بروزش بدید، تو اعماق قلبتون دفن کنید.
آیاسه سان لحظهای مکث کرد و گفت: «منم همین احساسو داشتم.»
برای یه لحظه خشکم زد. کاملاً فراموش کرده بودم که آیاسه سان هم میتونه از احتمال اینکه پدرم از ازدواج با آکیکوسان پشیمونه نگران بشه.
«قبل اینکه با پدرت حرف بزنم، منم مثل الان تو نگران بودم.»
«که اینطور...»
«اما من نمیگم تو هم با مامان حرف بزن. حتی اگه اونم همون حرفای پدرت رو بزنه، من و تو هنوزم با هم تفاوت داریم، هیچ تضمینی وجود نداره که تو هم همون احساس منو داشته باشی.»
«اوهوم... منطقیه...»
«پس... فکر کنم اشکالی نداره که یکم دیگه هم منتظر بمونیم.» آیاسه سان گفت و لبخندی زد. حالت اطمینان بخش چهرهاش باعث میشد قلبم سبکتر بشه.
«بعداً میتونیم دربارهی برنامههای تولدامون حرف بزنیم. من دیگه برمیگردم به اتاقم.»
«باشه. من یکم دیگه اینجا میمونم.»
«تا دیروقت بیدار نمون، باشه؟»
«باشه. تو هم همینطور.»
پشت او که یک ژاکت کشباف پشمی سفید پوشیده بود به سمت در حرکت کرد، و در نهایت ناپدید شد. آهی کشیدم و فنجونم رو برداشتم. تکههای باقیمونده از پودر شکلات به ته گلوم چسبیده بود و بهم اجازه نمیداد به راحتی اونو قورت بدم.
کتابهای تصادفی

