فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

روزی روزگاری با خواهر خوندم

قسمت: 7

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۷: ۲۰ دسامبر (یکشنبه) – آسامورا یوتا

تمام روز احساس بی‌قراری می‌کردم. لحظه‌ای که از جام بلند شدم مخلوطی از استرس و هیجان رو احساس می‌کردم. این حس حتی تو شیفت کاریم هم از بین نرفت. و طولی نکشید که زمان موعود فرا رسید. در حال حاضر ساعت ۶ بعد از ظهر بود. فقط سی دقیقه دیگه باقی مونده.... با نزدیک شدن به کریسمس، خیابون‌ها روز به روز شلوغ‌تر می‌شدند. احساس خوبی نداشتم که در طول چنین طوفانی، کار رو زود‌تر ترک کنیم. کار تو یه کتابفروشی همیشه جهنم محضه، به خصوص تو نیمه دوم دسامبر.

از اونجایی که تحویل کتاب‌ها تو سال نو متوقف می‌شه، برنامه زمانی انتشاراتی‌ها همیشه به جلو کشیده می‌شه و نسخه‌های جدید زود‌تر از حد معمول منتشر می‌شند. این در عوض به این معنی بود که ما باید قفسه‌ها رو با اونا پر می‌کردیم. این همون چیزیه که ما اونو "ذخیره پیشدستانه" می‌نامیم. نویسندگان و دپارتمان‌های تحریریه با چشمان اشک‌آلود همه نسخه‌های منتشر شده رو زود‌تر برای ما ارسال می‌کنند و این برنامه جهنمی رو بر ما تحمیل می‌کنند. اگه بیست نسخه از مجله‌ای رو دریافت کنیم که معمولاً فقط ده نسخه از اونو در هفته دریافت می‌کنیم، فضای خالی روی قفسه‌ها کم می‌شه و ما رو مجبور می‌کنه تو چیدن کتاب‌ها خلاق باشیم، و باید برای هر سری هم ویترین بیشتری در نظر بگیریم.

و از اونجایی که مشتریان نمی‌دونند که این همه اتفاق تو پشت صحنه اتفاق می‌افته، در نهایت گیج می‌شند و از ما کارمندان کمک می‌خوان. وقتی کسی در این دنیا گم می‌شه، عده‌ای دیگه هستند که باید دست از کار بکشند تا بهش کمک کنند. اینطوریه که این جهان به چرخش خودش ادامه می‌ده. راستش چیزی جز تشکر ندارم. فقط امیدوارم بتونم زمانی به کسی که احساس گم شدن می‌کنه کمک کنم.

اوه، درسته. قبل از اینکه من و آیاسه سان امروز اینجا رو ترک کنیم، یومیوری سنپای برای شیفتش می‌رسه. قبل از رفتن، بیش‌تر روی سازماندهی قفسه‌ها کار کردم. من می‌خوام تا جایی که در توانم باشه حجم کار رو برای سایر همکارانم کاهش بدم. وقتی شیفتم تموم شد، به سمت دفتر رفتم.

«ها؟»

در رو باز کردم و با تعجب دیدم که یومیوری سنپای اونجا نشسته. از اونجایی که سایر همکارای شیفت ساعت ۶ بعدازظهر داخل فروشگاه بودند، من انتظار نداشتم اون هنوز اینجا باشه.

«چه منظره کمیابی.»

«احیاناً فکر نمی‌کنی که دارم از زیر کار در می‌رم؟»

«به هیچ وجه. من هرگز همچین فکری نمی‌کنم.»

«پــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــس داری بهم مـــــــــــــــــــــــی‌گــــــــــــــــی از ایـــــــــــــــــنـــــــــــــجــــــــــــــــا بررررررررررررم؟»

«گریه‌های مصنوعیت نیاز به تمرین بیشتری داره.»

«عههههه.»

مهم نیست چقدر سعی می‌کنم آدم خوشبینی باشم، دائم احساس می‌کنم که اون داره با من بازی می‌کنه.

با دیدن آیاسه سان که وارد دفتر شد آهی کشیدم.

«ها؟ یومیوری-سنپای، نباید...؟»

«من از زیر کار در نمی‌رم!»

«اوه! پس دیر اومدی؟»

«اینطوری هم نیست ساکی چان! من منتظر تو بودم! باهام بیا. از اونجایی که هفته پیش نتونستم بهت کادو بدم...» گفت و آیاسه سان رو به داخل رختکن زنانه کشاند.

«ها؟ چی؟ ها؟»

«مقاومت نکن. فقط همه چیز رو بسپار به عمو، باشه؟»

پس بالاخره اعتراف کرد که یه پیرمرد پارکی ترسناکه؟ صبر کن، مهم‌تر از اون، مدیر ما پشت میزش نشسته بود و این رو از ابتدا تا انتها تماشا می‌کرد. و با اینکه یومیوری سنپای دیر سر کار اومد، چیزی نگفت.

«واقعاً مشکلی نداره سر کار اینجوری رفتار کنه؟»

مدیر با لبخندی مغموم گفت: «خب، کارای اینجا بدون یومیوری سان لنگ می‌مونه.»

«اینطوریه؟»

«فقط بهش به عنوان یکی از ارکان ضروری واسه حفظ روند کار گروهی فروشگاهمون فکر کن.»

فکر نمی‌کردم فروشگاهمون تا این حد به اخلاق یومیوری سنپای وابسته باشه. من واقعا نمی‌تونم اون رو دست کم بگیرم. اون بعد از دادن هدیه به آیاسه سان از رختکن برگشت و در حالی که دستش رو برای من تکون می‌داد، به سمت فروشگاه اصلی رفت. کمی کنجکاو بودم که چرا اینطور پوزخند می‌زنه، اما خب.

آیاسه سان بعد از کمی انتظار برگشت و لباسش رو عوض کرد و با هم از مغازه خارج شدیم. ساعت کمی از ۶ بعد از ظهر گذشته بود، اما باید به موقع برای رزرو ساعت 6.30 برسیم. فعلاً به سمت ساختمونی می‌رفتیم که رستوران داخلش بود. تو راه هدیه یومیوری سنپای رو مطرح کردم، اما آیاسه سان چیزی به من نمی‌گفت. احتمالاً این چیزی نبود که اون بتونه به راحتی در موردش صحبت کنه... اما هیچ راهی وجود نداره که یومیوری سنپای به سال پایینیش از محل کار چیز غیرمتعارفی بده... درسته؟

«اینجاست؟»

«هوم؟»

در حالی که در فکر فرو رفته بودم به ساختمان مورد نظر رسیدیم. آیاسه سان در حالی که به تابلویی که مغازه‌های مختلف داخل ساختمون رو نشون می‌داد نگاه می‌کرد با نگرانی پرسید.

«اینجا خیلی گرون به نظر می‌رسه، از این بابت مطمئنی؟»

«اینجا در واقع یه مکان خونوادگیه، برای همین قیمتاش خیلی هم مناسبه.»

پا به داخل آسانسور گذاشتیم و تا طبقه مورد نظر بالا رفتیم. طبقه فوقانی چندین رستوران غربی اما با تم ژاپنی رو در خودش جای داده بود. پس از جستجوی مختصر رستوران مورد نظر در نقشه طبقه، مکان بزرگتری رو نزدیک در ورودی دیدم.

«آه، اینه.»

مکانی پر نور با فضایی آروم بود. فضای زیادی بین میزهایی که اینجا و اونجا چیده شده بودند قرار داشت. از اونجایی که ما به سروصدای رستوران‌های خانوادگی همیشه مملو از جمعیت عادت کرده بودیم، احساس می‌کردیم که وارد دنیای کاملا جدیدی شدیم. با این حال، همونطور که قبلاً گفته بودم، بیش‌تر زوج‌های جوان یا خانواده‌های بچه‌دار رو می‌دیدم که پشت میزها نشسته بودند. قطعاً از یک رستوران خانوادگی معمولی شیک‌‌تر به‌نظر می‌رسید.

«این اولین باره که به چنین جایی میام...»

«خب، امروز تولدته، پس بزار به یادموندنیش کنیم.»

اسمم رو به کارمند گفتم و به داخل رستوران راهنمایی شدیم. ما رو بردند سر یک میز چهار نفره و ما روبروی هم نشستیم.

«اما چرا اینجا؟ یعنی این مکان معروفه یا چیزی؟»

«آه. در اون مورد...»

حتی فکر کردن به آشکار شدن سورپرایزم باعث تپش قلبم می‌شه، حفظ حالت بی‌تفاوت چهره‌ام در چنین شرایطی واقعاً سخته.

«به من گفتن که خورشت گوشت گاو اینجا خیلی خوبه.»

تا الان، چشمان آیاسه سان یکمی آویزون به‌نظر می‌رسیدند، احتمالاً از اونجایی که اون کمی از کار خسته شده بود، اما وقتی جمله‌ام رو تموم کردم، اونا از شوک کاملاً باز شدند.

«چی...؟»

«خب... شنیدم خورشت گوشت گاو دوست داری پس واسه همین...»

اون که نمی‌خواد بگه سلیقه‌اش عوض شده، نه؟ اما به محض اینکه احساس نگرانی کردم، حالت صورت آیاسه سان به شکل ناباورانه‌ای تغییر کرد.

«می‌دونستی؟»

«از آکیکو-سان پرسیدم، ببخشید.»

این بهترین سورپرایزی بود که می‌تونستم انجام بدم، با توجه به اینکه اون از قبل می‌دونست چه هدیه‌ای می‌گیره. وقتی این توضیح رو به اون دادم، دهانش با گیجی دوباره باز شد، اما حالت صورتش به سرعت به حالت نارضایتی تبدیل شد.

«منصفانه نیست.»

«چی؟»

«منم می‌خواستم انجامش بدم. این انصاف نیست که فقط تو انجامش بدی.»

«آه، ام... اوه... بـ... باشه؟»

«منم می‌خواستم سورپرایزت کنم.»

«آه...»

حدس می‌زنم منطقی باشه. اون ترجیح می‌ده بیشتر از چیزی که می‌گیره ببخشه. شاید به سهم خودم از این لذت برده باشم که اون رو اینطوری غافلگیر کنم، اما می‌تونم بفهمم که چرا اون ناراضیه. با این حال، فکر می‌کنم این اولین باریه که اون داره از چیزی شکایت می‌کنه. برای اولین بار احساسات واقعی اون آشکارا به نمایش گذاشته شده بود، برخلاف زمانی که ما همدیگه رو ملاقات کردیم. این باید نشون بده که چقدر با من صمیمی شده، درسته؟ وقتی به این موضوع فکر می‌کنم، نمی‌تونم فکر نکنم که اون چقدر نازه.

کارمند رستوران پلاکی که روش نوشته بود «رزرو شده» رو از روی میز ما برداشت و منو رو به هر دوی ما پیشنهاد داد. در حالی که داشتیم اونو می‌خوندیم، چنگال‌ها و چاقوها روی میز ظاهر شدند.

«اینا همه خوشمزه به‌نظر می‌رسن... می‌تونم این رو سفارش بدم؟» همانطور که از من پرسید به خورشت گوشت گاو اشاره کرد.

«البته.»

هر دوی ما ست خورشت گوشت گاو رو سفارش دادیم. طولی نکشید که غذا رو هم به میز ما آوردند.

«هنوز خیلی داغه، پس لطفا مراقب باشید.»

همونطور که کارمند گفت، می‌تونستم خط بخار ضعیفی رو ببینم که از بشقاب نگهدارنده خورشت بالا میاد. عطر سس که از لعاب غلیظ می‌پیچید، دماغم رو به حدی قلقلک داد که احساس گرسنگی کردم. و در میان اقیانوس قهوه‌ای رنگ، می‌تونستم توده‌های گوشتی رو ببینم که غوطه‌ور بودند. هویج‌های نارنجی رو به صورت رشته‌های نازک برش داده بودند. در کنار اون‌ها کلم بروکلی سبز و زیبا قرار داشت. سس قهوه‌ای ریخته شده روی قارچ‌های برش خورده با پوست سفید مرکزشون تضاد داشتند و رنگ روشنی از قرمز، سبز و سفید ایجاد کرده بودند. خلاصه کاملا خوشمزه به‌نظر می‌رسید.

با فرو کردن چنگالم درون گوشت و بریدن اون، گوشت بلافاصله از هم جدا شد. با برداشتن حدود نیمی از اون تکه گوشت، اونو به دهانم بردم - و احساس کردم گرمای دردناکی زبانم رو می‌سوزونه.

«اوه اوه اوه!»

«آم... حالت خوبه؟»

حدس می‌زنم به معنای واقعی و مجازی کلمه، بیش‌تر از چیزی که بتونم بجوم، گاز گرفتم. سراسیمه دستم رو به لیوان آب گازدارم رساندم و حدود نیمی از اونو قورت دادم. کارمند به سمت میز ما رفت و لیوان من رو با مقداری آب پر کرد.

«خیلی ممنون.»

همانطور که از یک حرفه‌ای که در صنعت غذا کار می‌کنه انتظار دارید، اونا وانمود کردن که حتی شاهد شکست من نبودند و فقط به من آب بیشتری دادند. با استفاده از این، یک جرعه کوچک دیگه از لیوان خوردم.

«فوو... داغ بود.»

«احتمالا، آره. بهتره حواسم باشه.» آیاسه سان با چاقو و چنگالش گوشت رو به زیبایی برید.

پس از جدا کردن یک تکه گوشت، اونو به سمت دهان خودش برد و لبخندی سعادتمند نشون داد.

«خوشمزس!» با خوشحالی گفت که طعمش شبیه به خورشت گوشت گاویه که وقتی بچه بود دوست داشت بخوره. «موندم فرقش با خورشت گوشت گاوی که تو خونه درست می‌کنیم چیه...»

«تو هم نمی‌دونی؟»

«وقتی صحبت از این جور چیزای آب پز می‌شه، طعم تک تک مواد تو سس ذوب می‌شه، درسته؟»

«آه، آره، درسته.»

این چیزی که اخیراً به لطف آشپزی تو خونه یاد گرفتم.

«اما در این مورد، طعم خود گوشت هنوزم غلیظه، درسته؟»

در حین بحث در مورد این، یک لقمه دیگه از خورشت گاو خوردم. وقتی شکممون پر شد، هدیه‌م رو بهش دادم. همانطور که اون خواسته بود، صابون بود. اون هدیه منو پذیرفت و بسته‌بندیش رو باز کرد.

«آه... این یه کیسه صابون حبابداره.»

«چیز چندان خاصی نیست!»

«ممنونم. من واقعا خوشحالم.» آیاسه سان بهم لبخند زد. «صابون هم عالیه راستش، واقعاً دلم نمیاد ازش استفاده کنم. کنجکاو بودم ببینم چه مدلیش رو انتخاب می‌کنی، اما اصلاً انتظار اینو نداشتم.»

با توجه به انتخاب کلماتش، احتمالاً متوجه شده بود که این صابون قراره اثری شفابخش و آرامش بخش داشته باشه. اگه اینطوریه، به‌نظر می‌رسه توصیه مارو به من جواب داده. اما هنوزم، درک این موضوع به خودی خود خیلی شرم آور بود.

«خب... اوم، من واقعاً بابت همه اینا خوشحالم... پس اگه دوست داشته باشی...» آیاسه سان کیف کوچکش رو روی میز گذاشت و یک پاکت رو بیرون آورد. «بعد از این میای با من فیلم ببینی؟»

کاغذی بیرون آورد و قسمت جلوییش رو به من نشون داد. معلوم شد بلیت فیلمیه که امروز ساعت 20:50 تو سالن سینمای نزدیک ایستگاه قطار شیبویا نمایش داده می‌شه. و از همه شگفت‌انگیز‌تر این که عنوان به طرز عجیبی آشنا به‌نظر می‌رسید. همانطور که احتمالاً می‌تونید حدس بزنید، این فیلم همون کارگردان مورد علاقمه که بعد از سه سال اکران شده، و البته انتخاب اونم تصادفی نبود.

«آیا...»

«من همین امروز اونا رو از یومیوری سنپای هدیه گرفتم. در واقع اون گفت "هرطور دوست داری ازشون استفاده کن؛ از اونجایی که من دو تا گرفتم، می‌تونی از آسامورا کون بخوای تا باهم فیلم ببینین، نه؟"»

یومیوری سنپای واقعاً استراتژیست حیله‌گریه.

پس از پایان شام، ما بلافاصله به سمت سینمای مورد نظر حرکت کردیم. از اونجایی که بلیط‌ها محدود به امروز بود، نمی‌خواستیم حسن نیت یومیوری سنپای رو هدر بدیم. یا این بهانه‌ای بود که برای خودم آوردم، اما از طرفی هم خیلی دوست داشتم این فیلم رو ببینم. من سه سال منتظرش بودم. خوشبختانه، ما دقیقاً سر وقت رسیدیم.

اینجا تو توکیو، افراد زیر سن قانونی اجازه ندارند که از ساعت ۱۱ شب به بعد به هیچ گونه فعالیت تجاری بپردازند. همین امر در مورد فیلم‌ها هم صدق می‌کنه، زیرا نمی‌تونی فیلم‌هایی رو که فرا‌تر از این حد باشه تماشا کنید. خوشبختانه، فیلم امروز از ساعت 8:50 تا 10:50 شب اکران می‌شد، احتمالاً بعد از نمایش تیزرها و تبلیغات و مواردی از این دست، مدت زمان آن حدود ۱۰۰ دقیقه‌ست. یک بار دیگر اعتراف می‌کنم، توانایی برنامه‌ریزی یومیوری سنپای شوخی نیست. اون یک مدیر یا منشی عالی خواهد بود.

«اما به محض تموم شدن فیلم باید بریم، درسته؟» آیاسه سان پرسید و من سر تکون دادم.

از اونجایی که دیر به خونه برمی‌گشتیم، با والدین خودمون تماس گرفتیم. تا زمانی که بلافاصله پس از پایانش به خونه برگردیم، اونا به ما اجازه دادند. گفتند که اگه تاکسی هم بگیریم خوبه، اما فکر نکنم نیازی بهش باشه.

«این چه نوع فیلمیه؟» آیاسه سان به نمایشگر سالن سینما اشاره کرد.

روی پوستر یک دختر و پسر دیده می‌شدند که احتمالاً دبیرستانی بودند. با این حال، من نمی‌دونستم دقیقاً در مورد چه چیزی خواهد بود.

«منظورم اینه این یه فیلم ترسناکه؟ یا شایدم فانتزی؟ یا علمی تخیلی.»

«در واقع، منم نمی‌دونم.»

آیاسه سان با تعجب به من نگاه کرد.

«تو نمی‌دونی؟»

«من از هر نوع اطلاعاتی در موردش اجتناب می‌کردم. من نمی‌خواستم تصادفاً اسپویل بشم.»

«اوه... واقعا مشتاقانه منتظرش بودی، نه؟»

«خب، گمونم بشه اینطوری گفت.»

گفتن این حرف مستقیم تو روم باعث شد بفهمم چقدر منتظر این فیلم بودم و یکم احساس خجالت بکنم. از بوفه تنقلات رد شدیم و به زودی نوبت به ارائه بلیط و ورود به سالن ۳ رسید. صندلی‌های ما درست تو وسط سالن قرار داشتند. آن‌ها صندلی‌های عالی بودند که به ما اجازه می‌دادند بدون اینکه گردنمون رو به سمت بالا فشار بدیم، فیلم رو تماشا کنیم.

همانطور که گفته شد، فشاری که از چنین صفحه نمایش بزرگی احساس می‌کنید رو نمی‌توان با تلویزیون کوچیک خانه مقایسه کرد. مگر اینکه میلیونر باشید که سینمای خانگی خودتون رو با صفحه نمایش ۱۰۰۰ اینچی دارید. اما هنوزم، تماشای فیلم تو یه سینمای بزرگ مانند این، حس دیگه‌ای به آدم می‌ده. مثل این که شما همه چیز رو همراه با رفقای اطرافتون تجربه می‌کنید. تازه توی صندلی‌هامون جاگیر شده بودیم که پخش تبلیغات شروع شد و چراغ‌ها خاموش شد. اندکی بعد، فیلم واقعی شروع شد.

روی صفحه نمایش همون دبیرستانی بود که در هر جایی می‌دیدید. از پنجره‌ها می‌شد داخل کلاس رو دید و دوربین به شبحی که در گوشه‌ای نشسته بود نزدیک شد. دختری بود با موهای مشکی، همون چیزی که در پوستر فیلم هم نشون داده شده بود. رنگ موهاش فرق داشت ولی کمی شبیه آیاسه سان بود. ابتدای فیلم زندگی روزمره دبیرستانی دختر درونگرا رو نشون می‌داد. سپس یک روز قبل از فرا رسیدن تعطیلات تابستانی، یه دزدی تو کلاس اتفاق افتاد.

همه بلافاصله به دختر مشکوک شدند. حتی دوستش که معتقد بود با اون رابطه خوبی داره، طرف اون رو نگرفت، و این برای اون چاره‌ای جز پرسه زدن در شهر، با قلبی مملوء از ناامیدی، باقی نگذاشت و در نهایت توسط یه کامیون زیر گرفته شد و جان باخت. برای یه لحظه، فکر کردم که با یه داستان ایسکای روبرو هستیم، اما این کاملاً درست نبود. در عوض، اون به گذشته سفر کرد. حالا که فرصتی دوباره به اون داده شده بود، با شخص دیگه‌ای دوست شد و اگرچه تونست از حادثه قبلی جلوگیری کنه، اما اتفاق دیگری افتاد و بار دیگه به اون خیانت شد و باعث شد دوباره ناامیدی رو تجربه کنه.

پس از شکست‌های پی در پی، دخترک قلب خودش رو به طور کامل به روی آدما بست. با این حال، یه روز، یک دانش‌آموز انتقالی اومد. این کاراکتر دیگه‌ای بود که تو پوستر نشان داده شده بود - پسری با موهای رنگارنگ. بعد از همه چیزهایی که دختر پشت سر گذاشته بود، ابتدا پسر رو نادیده گرفت. اما اون هر روز با اون صحبت می‌کرد و گرمایی که با خودش می‌آورد آرام آرام قلب یخ زده‌ اون رو آب می‌کرد. و سپس روز سرنوشت ساز یک بار دیگه فرا رسید.

در آخرین روز مونده به تعطیلات تابستانی، اوضاع تشدید شد و دختر مظنون به ارتکاب قتل بود. مجرم واقعی کی بود؟ و چرا اون مجبور شد این رو بارها و بارها تکرار کنه؟ پسر جوون نشان داد که اهل آینده‌ست.

"به بیان ساده، این پدیده‌ای شبیه به آونگ نوسان زمانی که مرکز اون تو هستی. تنها گذاشتن تو به این صورت می‌تونه باعث ایجاد موجی در زمان بشه که فضا و جهان رو به طور کلی نابود کنه."

و برای جلوگیری از این اتفاق، پسر ده هزار سال به گذشته سفر کرده بود.

«به همین دلیل به من نزدیک شدی؟»

پسر با شنیدن سوال دختر سرش رو تکون داد. حتی در آینده‌ای دور، اونا نمی‌دونستند چه چیزی می‌تونه باعث این اتفاق بشه.

«پس چرا؟»

"از اونجایی که دیگه به هیچکس ایمان نداشتی، با من که با عقل سلیم این دوران بیگانه و ناآشنا بودم، مثل بقیه رفتار کردی. ما بدون هیچ تعصبی تونستیم خودمون رو با همدیگه وفق بدیم. به علاوه... سوپ میسوی تو واقعا خوشمزه بود. متأسفانه در آینده، جایی که من از اونجا اومدم، دیگه چنین چیزی رو نداریم."

اون توضیح داد که ایده سوپ میسو در دنیایی که در اون به دنیا اومده بود از بین رفته. این باعث شد من پوزخند بزنم و دختر روی صفحه همراه با من لبخند زد. پس از آن پسر دختر رو در آغو*ش گرفت. اون با لحنی ملایم صحبت کرد و گفت: 'من تو رو از این مکان نجات خواهم داد.' در مقابل، دختر مانند یک کودک کوچک شروع به گریه کرد.

می‌تونستم از گوشه‌ی چشمم ببینم که آیاسه سان داره تکون می‌خوره. به جلو خم شده بود و نگاهش به سمت صفحه نمایش کشیده شده بود. یک قطره اشک روی گونه‌اش جاری شد. سراسیمه به صفحه نمایش خیره شدم. انگار چیزی دیدم که نباید می‌دیدم. و در همان حال به خودم قول دادم. "من همیشه ازش حمایت می‌کنم."

فیلم به اوج خودش رسید و آهنگ پایانی شروع به پخش کرد. پس از حدود ۱۰۳ دقیقه، فیلم به پایان رسید. و من به طور غریزی می‌دونستم که اون روز، هفدمین سالگرد تولد آیاسه سان، چیزیه که هرگز فراموش نمی‌کنم.

کتاب‌های تصادفی