فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

روزی روزگاری با خواهر خوندم

قسمت: 9

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

فصل ۹: ۲۴ دسامبر (پنجشنبه) – آسامورا یوتا

«پس الان فقط نصفی از زندگی دبیرستانی ما باقی‌مونده، نه؟»

من قصد نداشتم کسی کلماتی رو که با خودم زمزمه می‌کردم بشنوه، اما دوست خوبم که روی صندلی جلو‌ی من نشسته بود، به¬طور غیرمنتظره‌ای بالاتنه بزرگش رو چرخوند. در واقع، مگه ما هنوز وسط کلاس آخر خودمون نیستیم؟

«آسامورا، از سال آینده باید تمرکز بیشتری روی کنکور خودمون بذاریم.» مارو با صدایی آرام نظر داد.

معلممون جلوی تخته سیاه کلاس ایستاده بود و داشت بهمون گوش¬زد می‌کرد که تو تعطیلات زمستونی مراقب باشیم. و با تکرار حرف¬های اون توسط مارو، نتونستم به فکر فرو نرم، آزمون ورودی، ها؟

«بعد از اون، خیلی طول نمی‌کشه که ما بزرگ‌سال می‌شیم، نه؟»

«هر چند، من از ایده‌ی تبدیل شدنت به یه بزرگ‌سال بدم نمیاد.»

در هر صورت، از این فکر که همیشه کودک بمونم خوشم نمیومد. خوب، واقعیت اینه که من نمی¬خوام تا آخر عمرم پشت دیگران پناه بگیرم.

رسیدن به بزرگسالی فرآیندی طاقت¬فرسا به‌نظر می‌رسه. یاد قیافه آقاجونم افتادم... راستش شاید اونقدرها هم نه؟ از آنجایی که نمی‌تونم حالت خسته‌ی اون رو بعد از ازدواج مجددش به یاد بیارم، حدس می‌زنم حالا که مادر قدیمی‌ام رفته، حالش خیلی بهتر شده.

«تو از اون دسته افرادی هستی که می‌خوای به سرعت بالغ بشی، نه؟»

«و تو نیستی، مارو؟»

«سؤال خوبیه. از اونجایی که بزرگ شدن به معنای یادگیری بیشتر و بیشتره، من دوست دارم یه اتاق داشته باشم که توش زمان متوقف می‌شه، تا بتونم راحت زندگی کنم.»

«اوه.»

بنابراین اگه مسیر حرفه‌ای بیسبال رو دنبال می‌کرد، آنقدر که دوست داشت وقت نداشت.

«من نمی‌تونم تمام انیمه‌های فصلی رو تماشا کنم.»

«مشکل تو همینه؟!»

«شوخی کردم.»

نمی¬تونستم چیزی که گوش¬هام می‌شنید رو باور کنم و با تعجب به جلو خم شده بودم. داشت من رو مسخره می‌کرد یا جدی بود؟ هنوز نمی‌تونم کاملاً بگم.

آفتاب پشتم رو قلقلک داد و باعث شد به سمت پنجره بچرخم. خورشید بیرون به شدت می‌درخشید. حتی در اواسط بعد از ظهر، خورشید مستقیم به من و مارو می‌تابید. بنابراین، خواب¬آلودگی به من حمله کرد. کلمات معلم کلاس ما شبیه لالایی شد، اما از آنجایی که چند دقیقه دیگه برای پایان کلاس‌ها کافی بود، من تحمل کردم.

بالاخره زنگ از بلندگوها به صدا دراومد و زمزمه معلم کلاس ما به پایان رسید. همه همکلاسی‌های ما یک¬¬صدا آهی کشیدند و بعد شروع به سر و صدا کردند. معلم کلاس ما یک بار سرش رو تکان داد و قبل از ترک کلاس برای آخرین بار به ما هشدار داد که زیاده¬روی نکنیم.

«ما هنوز در سال دوم خودمون هستیم. چرا باید تمام این سخنرانی رو فقط به خاطر اینکه کریسمسه به ما ببندن؟»

«ها؟» وقتی مارو این رو گفت، سرم رو با گیجی کج کردم.

«روابط نامشروع و این‌ها. امکان نداره اجازه بدم چندتا دختر سلیطه وقت استراحت ارزشمند من رو نابود کنن، مگه نه؟»

«موافقم. من هم همین احساس رو دارم.»

«پس داداش بزرگه‌ی عزیز اصلاً نگران نیست؟»

لحن تمسخرآمیز مارو باعث شد چشمانم رو تنگ کنم و با لحنی مشکوک بپرسم: «چی؟»

«با شناختی که از آیاسه دارم، اون احتمالاً امشب برنامه‌ای داره، نه؟»

«امشب؟»

«مثلاً یه قرار کریسمسی. اینطور فکر نمی‌کنی؟»

خیلی طول کشید تا مغزم بتونه معنای پشت کلمات مارو رو پردازش کنه. یعنی داره می‌گه که آیاسه¬سان امشب با کسی قرار داره؟ خب، همه که نمی‌دونند من و آیاسه¬سان چه نوع رابطه‌ای باهم داریم. ممکنه کسایی باشند که سعی کنند آیاسه-سان رو به یه قرار شب کریسمسی دعوت کنند. و در عین حال، اگه اون همه‌ی دعوت‌ها رو رد کنه، ممکنه عجیب به‌نظر برسه. شاید حتی با یکی موافقت کنه... نه، امکان نداره.

ناگهان لرزشی رو نزدیک سینه‌ام احساس کردم و دیوانه¬وار صاف نشستم. وقتی گوشیم رو درآوردم، دیدم یه پیغام جدید توی LINE دریافت کردم. روی لاک‌اسکرین نوشته بود؛ «بعد از خرید میام خونه.» و فرستنده‌اش آیاسه¬سان بود. پس اون بعد از انجام کارهاش به خونه میاد... می‌بینید؟ حق با من بود.

«چی شده؟ آیاسه¬سان گفت که از برادر بزرگترش متنفره یا همچین چیزی؟»

«به¬هیچ¬وجه. اون نمی‌تونه مثل خواهر کوچیکه‌های انیمه‌های عجیب‌غریبی که تو نگاه می‌کنی صحبت کنه.»

«آیاسه¬سان بود، نه؟»

«ها؟»

«خیلی راحت می¬شه خوندت.»

«فکر می‌کنم این تویی که در اینجور مواقع خیلی تیزبین می‌شی.»

«و؟ نباید بهش جوابی بدی، آقای داداش بزرگه سان؟»

«نه، مشکلی نیست.» گوشیم رو در جیبم گذاشتم.

در همین حین مارو کیفش رو برداشت و بلند شد.

«به هر حال. خوش گذشت، آسامورا.»

«آره. احتمالاً تا سال نو دیگه همدیگه رو نخواهیم دید، پس... سال نو مبارک؟»

«درسته، من شک دارم که در تعطیلات زمستانی با هم برخورد کنیم، پس مطمئن شو که سال جدید رو خوب شروع کردی.» مارو با یک دست روی هوا به سمت من پشت کرد و از کلاس بیرون رفت.

من رفتنش رو تماشا کردم و سپس یک بار دیگه به اطراف کلاس نگاه کردم. نیمی از همکلاسی‌های ما قبلاً کلاس رو ترک کرده بودند، احتمالاً به خاطر باشگاهشون یا فقط برای رفتن به خونه. در همین حین به این فکر کردم که آیا باید خودم تنهایی به کتابفروشی برم. واقعاً که، چه نگرانی مسخره‌ای... اوه آره، امروز یه جشن کریسمس تو خونه خواهد بود، فراموشش کردم.

دیوارهای آشپزخانه برق می‌زدند. طبیعیه که این به لطف من نبود.

آکیکو¬سان بود که ناگهان گفت: «من امروز می‌خوام این جا رو تمیز کنم.» و البته وقتی این رو گفت به آشپزخانه اشاره کرد. آیاسه¬سان و من پیشنهاد کمک کرده بودیم. از آنجایی که من و آقاجونم به ندرت آشپزی می‌کردیم، آشپزخانه هنوز نسبتاً تمیز بود و تقریباً دو ساعت بعد با براق شدن همه چیز، تمیزکاری به پایان رسید. تقریباً ساعت ۳ بعد از ظهر بود، بنابراین پس از یک استراحت و چند میان¬وعده، آکیکو¬سان گفت: «تنها چیزی که باقی مونده اینه که شام رو آماده کنیم، پس می‌تونی استراحت کنی، یوتا.» آکیکو¬سان این رو گفت و من رو از آشپزخونه بیرون کرد، احتمالاً به این خاطر که منتظر یه جلسه آشپزی کامل با دخترش بود.

به این ترتیب چاره‌ای جز برگشت به اتاقم و باز کردن کیفم نداشتم. کتابی رو که تازه خریده بودم برداشتم و به صفحه اول برگشتم و با آرامش از مطالعم لذت بردم. دفعه بعد که سرم رو بلند کردم، متوجه شدم که داخل اتاقم شروع به تاریک شدن کرده. خورشید خیلی وقت بود غروب کرده بود. جمله آخر کتاب رو خوندم و بعد آهی کشیدم.

عالی بود، همه‌اش رو تو یه دفعه خوندم. نمی‌تونم باور کنم که جلد اول یه داستان علمی تخیلی سنگینِ جلد سخت رو فقط تو دو ساعت خوندم. شروع کردم به این احساس که خودم وظیفه سنگینی بر دوش دارم که مجبورم کرده در فضا و زمان سفر کنم. الان می‌فهمم که چرا این کتاب اقتباس هالیوودی دریافت کرده. وقتی شنیدم آکیکوسان و آیاسه¬سان مشغول مکالمه دلپذیری هستند کتاب رو بستم. با بیرون آوردن سرم از اتاق، آکیکوسان من رو دید.

«یوتا، می‌تونی تلویزیون رو روشن کنی؟»

«تلویزیون برای چی؟؟»

«فقط می‌خوام یه صدایی تو خونه بپیچه، یه فیلم یا هرچی که شد خوبه.»

«آهان. فهمیدم.»

کنترل تلویزیون رو پیدا کردم و اون رو روشن کردم. یه شبکه‌ی مخصوص پخش فیلم احتمالاً چیزی رو که اون می‌خواد داشته باشه...

«فیلم ژاپنی رو ترجیح می‌دی یا غربی؟»

«یه غربی، اگه با زیرنویس هم باشه خوبه.»

«...شما واقعاً از این به عنوان BGM استفاده می‌کنید، نه؟»

شبکه‌های مخصوص پخش فیلم رو گشتم و تصادفاً یه فیلم با تم کریسمس پیدا کردم. به‌نظر یه فیلم کمدی برای بچه‌ها بود. قبلاً بارها دیده بودمش. چیزی درباره‌ی بچه‌ای که از مسافرت کریسمسی با خونواده‌اش جا می‌مونه و اینکار رو و اونکار رو می‌کنه. به‌نظر می‌رسید که به خوبی خودش رو نشون داده، چراکه اونها بعد از اون چندتا دنباله براش درست کردن. اما متأسفانه، رویکردی که هالیوود داره اینه که معلوم نیست ارتباطی بین قسمت‌های مختلف وجود داره یا نه؟ والدینی که تو قسمت قبل وجود داشتند تو این قسمت نیستند، شاید اونها از هم جدا شده باشند؟ حتی با اینکه این یه فیلم خانوادگیه، بازم نمی‌تونم ازش سر در بیارم.

«ممنون یوتا!»

«اوم... چیزی هست که بتونم در موردش کمک کنم؟»

«تا اونجایی که می‌تونی گرسنه باش!»

«...ها؟»

پس، باید یکم ورزش کنم؟ نگاهی به آیاسه¬سان انداختم، که در حالی که مواد داخل تابه رو هم می‌زد، زیرلب زمزمه می‌کرد. حدس می‌زنم نباید تمرکز اون رو بشکنم.

«خب، اگه لازم بود صدام کنید.»

«اوکی!»

بعد از تمیز کردن حمام و بررسی سطح آب، به اتاق نشیمن برگشتم. روی مبل نشستم و سعی کردم تا فیلمی که در حال پخشه رو تماشا کنم. کمی بعد آیاسه¬سان اومد و روی همون مبلی که من نشسته بودم نشست، که احتمالاً به این معنی بود که آشپزی اونها تموم شده. با اینکه بین ما به اندازه‌ی یه نفر دیگه فضا بود، یاد شبی افتادم که با هم فیلم تماشا کردیم. نگاهی به آیاسه¬سان انداختم تا ببینم که آیا اون داره فیلم رو تماشا می‌کنه؟، اما اون در حال بررسی مجموعه واژگانش بود. و از آنجایی که آکیکو¬سان هم با ما بود، من کاملاً مطمئن نبودم که چطور باید با آیاسه¬سان تعامل کنم.

اما از طرف دیگه، تماشای تلویزیون به عنوان یه خانواده کاملاً طبیعیه، درسته؟ دیگه دارم خیلی بهش فکر می‌کنم. وقتی دوباره به آیاسه¬سان نگاه کردم، اون هدفونش رو روی گوش‌هاش گذاشته بود و داشت به چیزی گوش می‌داد و هم-زمان روی کتاب واژگانش کار می‌کرد. اون هیچ قصدی برای صحبت کردن با من نشون نمیده. در حال تماشای فیلم هم نیست. انگار به حالت یک سال قبل برگشتیم.

«من خونه‌ام.» آقاجونم با یه جعبه‌ی پلاستیکی تو دستش در خونه رو باز کرد.

گفته بود حوالی ساعت 7 میاد خونه، اما نیم ساعت ازش گذشته بود. از ما رد شد و مستقیماً به آشپزخونه رفت.

«چیزی که سفارش داده بودی رو گرفتم، اما اونجا شلوغ بود، پس یکمی طول کشید. متأسفم.»

«این کاملاً خوبه!»

یه کیک کامل رو آورده بود که دوازده... شاید پانزده سانتی¬متر قطر داشت! چرا می‌تونم اینقدر دقیق بگم؟ به این دلیله که زمانی که آیاسه¬سان و من برای خوردن شام بیرون بودیم، تصمیم گرفتیم کیک نخوریم. در واقع، ما فقط اعتماد به نفس نداشتیم که یه کیک ۱۲ سانتی¬متری رو درست بعد از شام تموم کنیم. با این حال، این یه کیک 15 سانتی¬متریه! تموم کردنش حتی برای چهار نفر هم باید سخت باشه... اما حدس می‌زنم که می‌تونیم باقیمونده‌اش رو برای فردا نگه داریم.

آکیکوسان گفت: «این رو برای بعد از شام نگه می‌داریم.» و کیک رو با پوزخند داخل یخچال گذاشت.

از اونجایی که ما برای پایان سال آماده شده بودیم، یخچال و فریزر ما خیلی پر بود.

«یوتا، می‌تونی این رو برای من بیاری؟»

«مطمئناً.»

اون مقداری آبجو و شامپاین بدون الکل به من داد و من اونها رو روی میز شام بردم. من حدس می‌زنم که ما به لیوان و یه پیچ چوب¬پنبه هم نیاز خواهیم داشت. آکیکوسان پس از باز کردن فضای کافی تو یخچال، جعبه کیک رو داخل اون هُل داد. در همین حین آیاسه¬سان شروع به گرم کردن غذا کرد و من هیتر رو به سمت میز بردم. زمانی که آقاجونم بعد از تغییر لباساش با چیزی راحت‌‌تر برگشت، میز ناهارخوری از قبل چیده شده بود.

«واووو، خوشمزه به‌نظر می‌رسه.»

تمرکز اصلی شام کریسمس امشب در مرکز میز قرار داده شده بود بود: مرغ گریل شده با عصاره‌ی گیاهان معطر. همونطور که گفته شد، این فقط گوشت مرغ معمولی نبود، بلکه در واقع گوشت بوقلمون بود که ما تو ژاپن تمایل داریم در مناسبت‌های خاصی مثل این ازش لذت ببریم. اگرچه من حدس می‌زنم این غذا معمولاً در کشورهای دیگه در حوالی روز شکرگزاری خورده می¬شه. چربی کمتری نسبت به گوشت مرغ معمولی داره، به همین دلیل که اغلب در منوی غذایی افرادی که رژیم دارند هم یافت می¬شه. این یه بوقلمون کامل هم نبود، اما مقدار گوشتی که در بشقاب منتظر خورده شدن بود آنقدر زیاد بود که من شک داشتم که آیا می‌تونیم اون رو تموم کنیم یا نه؟ ظاهراً آقاجون من اون رو آنلاین سفارش داده بود و گزینه برشته رو انتخاب کرده بود.

«شاید یه چیزی مثل پاستا حس کریسمسی بیشتری می‌داد؟» آکیکوسان در حالی که به میز کاملاً پر شده نگاه می‌کرد نظر داد.

«منظورم اینه که، ما یه بوقلمون به عنوان غذای اصلی داریم، اما هنوز به اندازه کافی برنج وجود داره که باعث می¬شه احساس سیری کنیم، و همچنین سوپ میسو معمولی داریم. از نظر رنگ‌های کریسمسی، قطعاً جنبه ضعیف‌تری داره.»

آیاسه¬سان هم به بحث پیوست. «اوم، من فکر می‌کنم این باید کافی باشه. یه سالاد معمولی هم درست کردیم. من فکر می‌کنم این تمام چیزیه که به عنوان یه شام کریسمس به سبک غربی می‌تونستیم انجام بدیم. پدرخونده، تو کدوم یکی رو ترجیح می‌دی؟»

«من قطعاً سبک ژاپنی کلاسیک رو انتخاب می‌کنم.»

راستش، من با شام امشب مشکلی نداشتم، اما تمام این صحبت‌ها درباره‌ی سبک غربی و شرقیش داشت من رو گیج می‌کرد.

«به هر حال... کریسمس مبارک! و یوتا، تولدت مبارک!»

«پدر، تو باید تو روز واقعیش این رو می‌گفتی...»

«منطقیه، ببخشید. تولدت مبارک ساکی¬چان! و کریسمس هم مبارک!»

«خیلی ممنون.»

«تولد دوتاییتون مبارک.» آکیکوسان در حالی که به صورت هر دوی ما نگاه می‌کرد، گفت: «حالا هر دوتون ۱۷ ساله هستید.»

والدین ما لیوان‌های آبجوشون رو بهم زدند، و من و آیاسه¬سان شامپاین بدون الکل خودمون رو ‌خوردیم. همونطور که انتظار دارید، سوپ میسو آکیکوسان کاملاً خوشمزه بود. همانطور که آقاجونم گفت، بحث درباره‌ی غربی و شرقی یه موضوع کوچیکه. و امروز سوپ میسو بر پایه توفو بود. توفوی سفید به زیبایی برش داده شده همراه با پیازچه. خود سوپ از میسو‌ی قرمز درست شده بود. یه جرعه ازش خوردم یه چیزی فهمیدم.

"... یعنی به عمد از رنگ‌های کریسمسی تو درست کردنش استفاده کرده؟ خوب، حداقل به مناسبت امروز که می‌خوره."

«سس هم خوشمزه‌ست.»

«گوشتش هم خیلی خوشمزست. فکر کنم سفارش دادنش واقعاً کار درستی بود..»

آکیکوسان و آقاجونم نظرات خودشون رو درباره‌ی غذا با هم به اشتراک گذاشتند و به من گفتند که تصورم خیلی هم دور از واقعیت نیست. بعد از اینکه شام ما تموم شد؛ یکم کمتر از حد معمول خوردم تا برای کیک هم جا بزارم، بعد از شام کمی قهوه خوردیم و شروع به بریدن کیک کردیم. روی کیک ۱۵ سانتی¬متری نوشته شده بود “Merry Christmas” و یه بیسکوئیت بابانوئل شکل هم به عنوان تزئیین کنارش گذاشته شده بود. بریدن کیکی که به این زیبایی با خامه سفید تزئین شده بود تقریباً مایه شرم¬ساری بود. داخل برش‌های اسفنجی کیک، چند تیکه توت¬فرنگی رو دیدم. این کاملاً مناسب کریسمسه.

چنگالم رو داخل تکه کیکی که آکیکوسان به من داده بود فرو کردم و به عنوان خانواده شروع به جشن گرفتن اولین تولدها و کریسمس کردیم. آقاجونم خوشحال بود که نمراتم نسبت به تابستان گذشته بالا رفته و پرسید که آیاسه¬سان هم علاقه‌ای به رفتن به یه مؤسسه‌ی آموزشی داره یا نه؟

«اگه نگران پولشی، پس...»

«نه، مشکلی نیست، اگه روش جدیدی رو شروع کنم، احتمالاً فقط حواسم پرت بشه.»

همون طور که از آیاسه¬سان انتظار می رفت، پاسخش مملو از خویشتن¬داری بود.

آیاسه¬سان و آکیکوسان قبل از اینکه به خونه ما بیان، با هم به تنهایی زندگی می‌کردن. عادت کردن به زندگی ناگهانی با دو مرد باید خیلی سخت باشه. ناگفته نمونه که من و آقاجونم از قبل تو این خونه زندگی می‌کردیم و اونها بودن که نقل-مکان کردن.

تغییر محیط به تنهایی باید ظالمانه بوده باشه...

خدایا، نصف سال از اولین ملاقاتم با آیاسه¬سان می‌گذره.

«اگه نظرت عوض شد، خجالت نکش و به من بگو، باشه؟»

«خیلی متشکرم...بابا.»

اضافه کردن قسمت آخر جمله باعث شد آقاجونم با خوشحالی شروع به لبخند زدن کنه. خوبه، اون داره رفته¬رفته تبدیل به یه والد پروانه‌ای کامل می‌شه.

«من به شخصه نگران یوتا هستم. تو اصلاً وقتی برای تفریح و لذت بردن از زندگی پیدا می‌کنی؟»

«نباید برعکس باشه...؟ فکر کردم اگه به اندازه کافی درس نخونم نگران می‌شید.»

«تا حالا هیچ¬وقت نگران چنین چیزی نبودم.» آقاجونم از گوشه اضافه کرد.

بله، یادم نمیاد که آقاجونم هیچ¬وقت به من گفته باشه که «برو درس بخون.» که گفته شد، با این حال، اون به طرز وسواس گونه‌ای نسبت به هر تماسی که از مدرسه در مورد من گرفته می‌شد توجه داشت. یادم نمیاد از کی اینطوری بوده، ولی احتمالاً از وقتی شروع شد که مادر قدیمیم ما رو ترک کرد. در دوران راهنمایی اون نه¬تنها کارنامه‌ام رو چک می‌کرد، بلکه از من می‌خواست تا تمام اوراق امتحانیم رو هم بهش نشون بدم. در حین نگاه کردن به اونها چیزی نمی‌گفت، اما مدام سرش رو تکون می‌داد و از من می‌پرسید که چیزی هست که متوجهش نشده باشم؟ احساس می‌کردم که اون با اشعه ایکس بهم نگاه می‌کنه. و چند روز بعد، کتاب‌های درسی و مرجع برای موضوعاتی که توشون مشکل داشتم، ناگهان روی میز من ظاهر می‌شدند. این خودش فشار زیادی روی من ایجاد کرد. تا اینکه دوران تحصیل اجباریم تمام شد و وارد دبیرستان شدم، بعد از اون، اون فقط از من کارنامه خواست نه چیز دیگه‌ای.

«یوتا از بچگی همیشه عاشق کتاب خوندن بود. دوران دانش¬آموزی شما کوتاهه، پس باید زمانی رو هم برای تفریح کنار بزارید.»

«درست می‌فرمایید... اما من هم تفریحات خودم رو دارم، می‌دونی؟»

«واقعاً؟ خوبه، به عنوان والدینت، از شنیدش خوشحالیم. اما از این موضوع بگذریم...» آقاجونم ایستاد و به آکیکوسان چشمکی زد.

اون بلند شد و در اتاق خواب اونها رو باز کرد. از اونجا، اون با یک کیسه پلاستیکی که پشت در پنهان شده بود، برگشت.

«این هم هدایای تولد ما برای شما.»

«هوم؟ این...»

آیاسه¬سان با گیجی پرسید : «این¬ها کتابند؟»

اشیاء بسته¬بندی شده در پاکت‌های کریسمسی کاملاً ضخیم بودند و دلیل اصلی اینکه آیاسه¬سان و من می‌تونستیم حدس بزنیم که اونها کتاب هستند، این بود که ما در وهله اول به بسته¬بندی کتاب عادت کردیم. این منظره آشنا رو بارها دیده بودیم.

«می¬تونم بازش کنم؟»

«البته.»

نگاهی مشکوک به آقاجونم که مدام با خودش پوزخند می‌زد انداختم و کاغذ کادو رو باز کردم. همانطور که انتظار می‌رفت یه کتاب بود. هرچند...

«کتاب کار کنکور دانشگاه؟!»

«از اونجایی که به زودی وارد فرجه‌های مطالعاتی‌تون می‌شید، من فکر کردم که این خیلی به دردتون می‌خوره، شما هنوز هیچی ندارید، درسته؟»

«خب، ندارم، اما...»

آیاسه¬سان هم مثل من گیج شده بود و البته تقصیری هم نداشت. هر چی نباشه، هدیه‌ای که ما تو کریسمس از پدر و مادرمون گرفته بودیم «مجموعه سؤالات کنکور دانشگاه» بود. از آنجایی که جلد جلویی اون قرمز رنگه، بعضیا بهش آکاهون یا "کتاب قرمز" می‌گویند. معمولاً بعد از اینکه دانشگاه مورد نظر خودتون رو انتخاب کردید، شروع به جمع کردن این کتاب‌ها می‌کنید، اما این-هایی که والدینمون خریده بودند تمام دروس عمومی رو شامل می‌شدند. ناگفته نمونه که از این بابت خیلی سپاس¬گزار بودم. به هر حال، قیمت این کتاب‌ها به راحتی از سه تا کتاب جلد گالینور هم بیشتر می‌شد. اینکه می‌تونم هر زمان که بخوام، بهشون دسترسی داشته باشم، مطمئناً در آینده مفید خواهد بود. با این حال...

«راستش این خیلی شبیه هدیه نیست...»

«وقتی بالغ شدید، آزاد هستید که هر طور دوست دارید زندگی کنید. اما در حال حاضر، زمان کنکوره.»

آکیکوسان با لبخند گفت: «هر دوتون تمام تلاشتون رو بکنید.»

«خیلی ممنون. تمام تلاشم رو خواهم کرد.» آیاسه¬سان از اون دو تشکر کرد و سرش رو پایین انداخت.

در اون زمان، آیاسه¬سان و من طعم یک هدیه کریسمس عجیب رو تجربه کردیم، هنوز نمی‌دونستیم که چرا آقاجونم و آکیکوسان مدام به هم چشمک می‌زدند. از تلویزیون صدای کودکی رو می‌شنیدم که از خانه‌اش در برابر دزدها محافظت می‌کرد.

اون شب، درست وقتی داشتم تو رخت¬خوابم به خواب می‌رفتم، صدای خش¬خش ضعیفی رو شنیدم. در میان تاریکی چشمام رو باز کردم. به اطراف نگاه کردم و هیچ چیز عجیب و غریبی تو اتاقم ندیدم. یا بهتره بگم اصلاً نمی‌تونستم چیزی ببینم. گوشیم رو برداشتم و صفحه‌اش رو روشن کردم و ساعت رو چک کردم. تقریباً نیمه¬شب بود. مدتی می‌شد که خوابم برده بود. در هر حال، از فردا تعطیلات زمستونی شروع می‌شه، بنابراین یکم خوابیدن ضرری نداره.

بعدش تلفنم رو چرخوندم تا اطراف در رو روشن کنم. جعبه کوچکی رو کنار در دیدم که قبلاً آنجا نبود.

این دیگه چیه؟

برای فهمیدنش باید از رخت¬خواب بلند می‌شدم... اما به طرز عجیبی کنجکاو بودم. پتوم رو کنار زدم که باعث شد بدنم از هوای سرد بلرزه. هوس کردم خودم رو در آغوش بگیرم تا کمی خودم رو گرم کنم. من تهویه هوا رو خاموش کرده بودم چون که فکر نمی‌کردم لازم باشه دوباره از رخت¬خواب بلند بشم. بعد از اینکه به سمت جعبه رفتم، اون رو برداشتم و به تختم برگشتم و چراغ کنار تخت رو روشن کردم.

از اونجایی که دورش یه روبان پیچیده شده بود، بلافاصله می‌تونستم بگم که این قرار بود یه هدیه کریسمس باشه. و از بابا نوئله. این اسم بلافاصله به ذهنم خطور کرد، اما سریع سرم رو تکان دادم. من دیگه یه بچه کوچیک نیستم. اما از آخرین باری که اینجوری سورپرایز شده بودم چقدر می‌گذره؟ پس این هدیه اصلی بود، نه؟

درسته که از دریافت آکاهون برای کریسمس و تولدم خوشحال بودم، اما حدس می‌زنم که این فقط یه حواس¬پرتی از این موضوع بود، ها؟ یعنی آقاجونم از اون دسته آدما بود که می‌تونست همچین نقشه‌هایی بریزه؟ شایدم این از تأثیرات آکیکوسان بود.

به احتمال زیاد آیاسه¬سان هم یه همچین چیزی رو گرفته. بسته¬بندی رو باز کردم و محتویات اون رو بررسی کردم. بلافاصله چیزی روی زمین افتاد.

«...این یه نامه است؟»

هدیه‌ای با کارت؟ با بررسی کارت متوجه شدم متن خیلی طولانیه. و با 'به یوتا، که سال آینده بالغ خواهد شد' شروع شده. بنابراین اساساً، از آنجایی که سال آینده همه چیز به هم ریخته و استرس¬زا خواهد بود، اونها تصمیم گرفتن یکمی زود‌تر زمان بزرگسالی ما رو جشن بگیرند.

«اوه آره، از سال آینده باید روی کنکور تمرکز کنیم...»

سال سوم دبیرستانی شدن به این معنیه که شما دائماً از استرس، معده درد خواهید داشت. وقتی دائماً تحت فشار زیادی هستیم، احتمالاً دادن چیزی به ما سخت خواهد بود. داخل جعبه رو چک کردم.

«این یه ساعته.. ولی...»

معلوم شد که این ساعت مچی از یه برند معروفه که حتی من هم در موردش شنیدم. به عنوان یه دانش¬آموز دبیرستانی، قیمتش باعث شد که برای من چیزی کاملاً دست¬نیافتنی باشه. حتی نسخه‌های دست دوم این¬ها رو می‌شه به قیمت گزافی فروخت. این هدیه‌ای عالی برای جشن گرفتن شاغل شدن یه نفر خواهد بود.

—به یوتا، که سال آینده بالغ خواهد شد.

سنگینی پیام نوشته شده روی کارت رو احساس کردم.

سال بعد، من ۱۸ ساله می¬شم، حتی می‌تونم در این سن ازدواج کنم. و بعد مستقل می¬شم. هر چند تا الان واقعاً بهش فکر نکرده بودم. ایده کار کردن خیلی غیرقابل باوره. برنامه تقریبی آینده من، رفتن به دانشگاه، فارغ¬التحصیلی بعد از ۵ تا ۶ سال و سپس شروع به کار کردنه. در واقع، از آنچه که من شنیدم، پیدا کردن کار چندان آسون نیست. برای پیدا کردن یه شغل خوب به مقدار زیادی شانس نیاز دارید. اما برای غدا خوردن و مستقل بودن و ازدواج به اون نیاز دارم...

سرم رو به چپ و راست تکون دادم. قسمت آخر در حال حاضر مهم نیست.

ساعت مچی رو از جعبه بیرون آوردم و دور مچ دستم انداختم. کمربند نقره‌ای زیر نور LED اتاقم با رنگ روشنی می‌درخشید. اون طور که انتظار داشتم سنگین نبود و پوشیدن آن کاملاً راحت بود. اما فعلاً دوباره اون رو داخل جعبه‌اش برگردوندم و کنار تختم گذاشتم.

... من می‌خوام بتونم اونقدری درآمد کسب کنم تا بتونم این نوع ساعت مچی رو خودم بخرم. و برای این، باید سخت کار کنم. دوباره زیر پتوم رفتم و حتی بعد از اینکه چراغ‌ کنار تختم رو خاموش کردم، درخشش نقره‌ای ساعت مچی پشت پلک‌هام نمایان بود.

کتاب‌های تصادفی