بذر کتان
قسمت: 23
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 23
تبادل اطلاعات
پنجره ی دایره ای شکل اتاق ین شی داشت تصویری از ماه شب کامل رو نشون میداد. داروهایی که خورده بود هم حسابی بهش نیرو داده بودن و داشت با خودش فکر میکرد که با این نیروی سلامتی جدید بهتره چه ماجراجویی جدیدی رو شروع و از این طریق کسب سود کنه.
لان بائو شی یک روبدوشامبر مشکی با نقوش مینیاتوری نقره ای پوشیده بود و سر ین شی رو روی پاهاش گذاشته بود و موهای بلند و مشکی رنگش رو نوازش میکرد. انرژی سرخ رنگی توی چشمای آبی کبود و عمیق لان بائو شی پیدا شده بود و کمتر از ین شی توی فکر نبود.
لان بائو شی با کمی کنجکاوی از ین شی پرسید: داری به چی فکر میکنی؟
ین شی گفت: به اینکه چقدر خوب میشد اگه الان میتونستیم چند نفرو بگیریم و تا حد مرگ کتک بزنیم. متاسفانه انتخاب خاصی به ذهنم نمیرسه.
لان بائو شی گفت: میتونیم بریم همون مسئول کتابخونه رو ادب کنیم.
ین شی گفت: پیرمرد رقت انگیزیه. دلم یه دعوای وحشی و خونین با موجودات جوون تر میخواد.
-اون هم روحش جوون به نظر میرسه، فقط کالبدش پیر شده.
ین شی با لبخند موذیانه ای گفت: از اولش خرفت بود.
لان بائو شی گفت: فقط منتظرم سر و کله ی بای جن پیدا بشه تا حساب و کتابامونو صاف کنیم.
-پفیوض تر از این حرفاست. تا زیر دستاشو داره پشت سر همونا قایم میشه. به نظرم اونا از خودش جالب ترن.
لان بائو شی به درخشش دندونای سفید ین شی نگاه کرد و با خودش فکر کرد: این زن اگه میتونست حتما خرخره ی اون زنای هاله قرمز بای جن رو میدرید. بعدش هم برای دست انداختن ین شی گفت: دیگه چه خبر؟ روش جدید برای خوردن جون آدما تو دست و بالت نداری؟
ین شی حالتی معصومانه و یتیم به خودش گرفت و گفت: من موجود صلح طلبی هستم ولی راست میگی عزیزم، نمیشه بدبختی آدما رو دید و لذت نبرد. مگه زندگی من چی بود؟ آدما حین زجر کشیدن و زجر کش شدن یه چیز دیگه ان. اصیل و واقعی. اگه یه نژاد توی این دنیا باشه که لایق یه زندگی خفت آوره خوده نژاد مردم زمینه. امروز داشتم فکر میکردم که ترکیب یه بلای طبیعی با چند تا برخورد غیر انسانی و سادیستی خیلی خوب میشه.
لان بائو شی گفت: مثلا چطور برخوردی؟
-مثلا صبر کنیم که افراد منفور مد نظرمون دچار سیل یا زلزله بشن و بعد بریم سراغشون و همونطور که دارن جون میدن چند تا مشت هم توی صورتشون بزنیم و غذاهاشونو ازشون بدزدیم.
لان بائو شی به افق خیره شد و گفت: هعی... باور نکردنیه.
ین شی گفت: واقعا؟ گفتم الان دوباره میگی هه، این که چیزی نیست.
لان بائو شی کمی واداد و بالاخره خنده ی سیالی توی صورت جدیش ظاهر شد. معمولا اهل لبخند زدن نبود.
ین شی که چشماش از خوشحالی میدرخشید گفت: تو جذاب ترین مرد دنیایی.
سایه ای روی صورت لان بائو شی افتاد و تصمیم گرفت سوالی که ذهنشو خیلی وقته مشغول کرده رو بپرسه: حتی از بای جن؟
ین شی منظور سوالو گرفته بود و صرفا میخواست اطلاعات ب...
کتابهای تصادفی

