بذر کتان
قسمت: 48
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
دنیای نیوسوما
نیوسوما با بی میلی به کالبد فیزیکی خودش برگشت و بعد از چند ساعت استراحت مطلق، کم کم بیدار شد تا به ادامه ی سفرش مشغول بشه.
اون واقعا احساس خستگی و افسردگی داره. هر چند از قدرت نسبتا خوبی برخورداره و چیزهای زیادی رو برای مراقبت از خودش در اختیار داره اما حقیقت اینه که جزو آدم هاییه که زندگی کردن در نظرشون تا حد زیادی عذاب آور و کسل کننده است. شاید به همین دلیله که هر بار چشماشو میبنده صرفا از جریان زندگی میپرسه: باید الان کجا باشم؟ یا با خودش میگه: منو ببر همونجایی که باید باشم.
تنهایی جزو جدا نشدنی تجربه ی نیوسوما از زندگیه و هر چند حالا به دوره ای رسیده که ترس ها و کابوس ها تا حد زیادی قابل مدیریتن اما سایه ی تاریک گذشته همراهشه. ترس از دچار شدن دوباره به اشباح سنگین و تراژدی های زندگی، روی ذهنش سنگینی میکنه.
نفرت، خشونت، کینه و میل به انتقام جویی از تاریکی و جریان های انگلی درون دنیا، یک محرک بسیار قوی برای نیوسوماست.
منظره ی جنگل، فوق العاده تر از هر زمان دیگه ای به نظر میرسه. نیوسوما از بلندی به هوای ابری و برگ های خیس درختا نگاه میکنه. باران های موسمی تازه شروع شدن و قابل تصوره که زمستان سنگینی در پیشه.
نیوسوما به فرم سنگ های گرد و قلوه ای و براق جلوی پاش نگاه میکنه. اونها رنگ های اثیری فوق العاده زیبایی دارن و هاله هاشون شاد و ابدی به نظر میرسه. اون سعی میکنه که زبان سنگ ها رو وارسی کنه.
-به نظر میرسه که شما از نعمت خوشبختی برخوردار هستید.
نیوسوما با حسادت، این حرف رو توی ذهنش میگه. کم کم شروع به قدم زدن میکنه تا خودشو به جاده برسونه. لباس های مردانه و ساده ای پوشیده و چهرهشو به کمک پوشش های مختلف پنهان کرده. بار کمی هم روی دوشش داره که اونو شبیه به یک انسان بیهوده کرده.
نیوسوما با خودش در حال مرور گذشته است. ین شی، بای جن، انسان هایی که حتی در زندگی های گذشته اش بارها ملاقات کرده. کمترین انتظاری که از این ملاقات های مکرر داره اینه که چیزی فراتر از ذات انسانی رو ببینه. چیزی که واقعا باعث تحسین و مباهات بشه ولی انسان ها واقعا کسل کننده هستن.
اغلب اونها به نظر میرسه که هیچ فایده ای ندارن یا دنبال اهداف و خواسته های احمقانه ای هستن. اونها به تدریج تبدیل به موجودات بیمار و دریده ای میشن که برای رسیدن به اهداف بی ارزش خودشون مثل انگل به جون زندگی بقیه میوفتن و ازشون تغذیه میکنن.
زندگی طولانی مدت و دامنه دار ذهنی در کنار همچین انسان هایی، کسل کننده است.
نیوسوما از جمله افرادیه که زندگی های گذشته ی خودش رو فراموش نمیکنه و از این یادآوری ها برای تغییر دادن شرایط خودش استفاده میکنه، اما در کنار این یادآوری، توجه به اینکه دنیای اطرافش وضعیت رقت انگیز و غیر قابل تحسینی داره، موضوعی اجتناب ناپذیره.
زندگی تغییر نمیکنه و جوامعی که درونشون زندگی میکنیم همیشه فرمی زشت و کج و کوله دارن. چیز تحسین برانگیز و جالبی عموما پیدا نمیشه و موجودات شرور و زشت و احمق، همه رو مثل خودشون زشت و بی لیاقت میبینن و باهاشون همونطوری رفتار میکنن که زمانی با خودشون رفتار شده.
نیوسوما با فکر کردن به این گزاره ها، آتش خشم و کینه رو در درون خودش احساس میکنه.
-به هر صورت بهتره همونجایی باشم که باید باشم و کاری رو انجام بدم که بهتره انجام بدم.
با این فکر، تصویری پشت چشماش زنده میشه. اون دوباره دختری قد بلند رو میبینه که به نظر میرسه قدرت مبارزه ی خوبی داره، اما هاله اش تر و تازه و جوانه.
روی کمر اون دختر یه خالکوبی از ماری هست که بال های خفاشی داره. نیوسوما نمیتونه به یاد بیاره که این دختر رو قبلا کجا دیده اما حس میکنه که سرن...