بذر کتان
قسمت: 79
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
رو به رو شدن با تمساح بزرگ
یامازو در حال دیدن خواب های بدی هست که بیدار میشه و چشمش به نور خفیف پشت پرده ی اتاق میوفته. هنوز به بیدار شدن توی اتاق قدیمی خودش عادت نکرده. اون میدونه که این خواب های استرس آور، معنی خوبی ندارن.
موجودی چندش آور رو دید که بدون اجازه به قلمرواش نفوذ کرده و ایده ای برای بیرون انداختنش نداشت. وضعیت کمی آشفته به نظر میرسید. یامازو برای درک و تحلیل این خواب ها نیاز به کمی فرصت داره. برای همین غلتی میزنه و دوباره مشغول چرت زدن و فکر کردن میشه.
«شاید باید پاکسازی کنم، انرژیم هنوز نیاز به ترمیم داره. نکنه میخواد اتفاق بدی بیوفته؟»
یامازو توی افکارش غرقه که ناگهان صدای ین شی رو میشنوه: «میشه کمی صحبت کنیم؟»
یامازو بدون هیچ حرفی، هاله ی خودش رو باز میکنه. این باعث میشه تا ین شی بتونه اونو به قلمرویی که درونش حضور داره بکشونه. یه فضای ساده و کوچیک در اطراف یامازو ایجاد میشه. این محیط به نظر توسط نیروی ذهنی ین شی ساخته شده.
یامازو چند بار پلک میزنه تا تصویر واضح بشه. ین شی لباس خواب سیاه و ساده و بلندی پوشیده و به نظر میرسه توی کالبد اول یا دوم خودش به سر میبره.
-«سلام یامازو، حالت چطوره؟»
یامازو با کمی مکث جواب میده: «منتظرتون بودم. حس میکنم اتفاق بدی میخواد بیوفته.»
ین شی که چهره اش چیزی رو لو نمیده توضیح میده: «فکر میکنم روحت پیشاپیش چیزی رو احساس کرده. اگه ازت کاری بخوام میدونم که تلاش میکنی تا انجامش بدی، اما نمی خوام ماموریتی رو قبول کنی که بهش میل و رغبتی نداری.»
یامازو با تعجب میگه: «ماموریت؟»
-«بله، یه ماموریت سری. نمی خوام کسی بفهمه که من این اطلاعات رو بهت رسوندم.»
-«میشنوم خانوم ین شی»
ین شی نفس عمیقی میکشه و شروع به انتقال اطلاعات میکنه: «لان بائو شی توی دردسر افتاده. وقتی ردش رو گرفتم به سازمان تمساح بزرگ رسیدم. می دونم که از جدا ...
کتابهای تصادفی


