بذر کتان
قسمت: 98
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۹۸
بمبهای اتمی
در نظر یک روح، گاهی یک هزاره، کوتاه تر از یک شبانه روز سپری میشه. یادآوری خاطرات، نوستالژی کار کردن در یک مزرعه است. گاهی تب و تاب مرور گذشته افزایش پیدا میکنه، مخصوصا اگر در شرف وقوع یک اتفاق جدید باشید که زندگی شما رو دستخوش تغییر میکنه.
حس مبهمی درون این لحظات هست. از خودت میپرسی که چرا در معرض همچین اتمسفر قدرتمندی قرار گرفتی؟ چرا تو؟ چرا که انگار تمام این اتفاقات به خاطر تو افتادن؟ کمتر موجودیه که به زندگی به منزلهی یک هدیه نگاه کنه. توی یک مزرعهی سوخته، بیشتر حس اینو داریم که در معرض یک نفرین هستیم تا یک هدیه.
ساکورا از پنجرهی اتاقش به بیرون نگاه میکنه و درست فرسنگها دورتر، یامازو در حال فکر کردن به خاطرهای هست که ساکورا مشغول مرور کردنشه، یک خاطره که متعلق به حدود ۱۰ هزار سال پیشه.
سفر یامازو و ساکورا از یک جامعهی بعد پنجمی شروع شد. در اون زمان، هنوز هستهی اولیهی بسیاری از تمدنهای سطح زمین شکل نگرفته و تمدنها عمدتا یک فرم زندگی نسبتا بدوی داشتن. اما در اینجا استثناعاتی هم وجود داشت. قبایل و تمدنهایی که از قدرتهای بسیار پیشرفته و آیندهنگرانهای برخوردار بودن.
تصاویر مبهمن اما یه چیز روشنه، اونها با جنگ مخالف بودن. یامازو و ساکورا میدونستن که جنگ میتونه همه چیز رو نابود کنه.
آخرین تصویر، بمبهای اتمی هستن، چیزی که ساکورا و یامازو، در حال حاضر حتی اسمشو هم نمیدونن.
«ما نمیتونیم به گذشته برگردیم آقای یامازو.» ساکورا این جمله رو توی ذهنش و خطاب به یامازو میگه. یامازو چشمهای خودشو میبنده تا تمرکزش از بین نره و عضلات خودشو شل میکنه تا بتونه روحش رو در حالت خلسه نگه داره.
«میدونید چیه خانوم ساکورا؟ من از اینکه دوباره اشتباهات گذشته رو تکرار کنیم نگران هستم.»
ساکورا میخنده. «ما فقط همیشه سعی داشتیم و داریم که از چیزایی که بهمون سپرده شده مراقبت کنیم. ب...