بذر کتان
قسمت: 142
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۱۴۲
پارانویای باستانی
یامازو از یه پیاده روی شلوغ استفاده میکنه تا راه خودشو از اون مادر و بچه جدا کنه و به سراغ یک رستوران میره. هدفش از این کار اینه که راحت تر مشغول بررسی وضعیت بشه و مسیر بعدی خودشو انتخاب کنه.
اون یکراست به سمت دستشویی های رستوران میره و طی یه عمل منزجر کننده، در سطل آشغال دستشویی زنونه رو باز میکنه. یامازو در ابتدا از خودش تعجب میکنه چون متوجه میشه که این چیزای کثیف و چندش آور، تاثیر چندانی روی تغییر وضعیتش نداره و افسانه هایی که در مورد کارها و ماموریت هاش طی زندگی های قبلی شنیده حقیقت داره.
«من همیشه علاقه داشتم که کله مو ببرم توی آشغالا و چیزای چندش آورو جست و جو کنم چون باور دارم توی چیزایی که آدما کریه میدون و دورشون میریزن، میشه ردی از قسمتای آسیب دیده ی ذهنشون رو پیدا کرد و اینطوریه که بخش مهمی از راز های درونشون کشف میشه.»
البته یامازو با وجود باوری که به ماهیت کارش داره اما حاضر هم نیست که همچین کنجکاوی ای رو جلوی دیگران به خرج بده و به محض شنیدن یک صدای مردونه، به خودش میاد و از سطل آشغال فاصله میگیره. ابتدا فکر میکنه که صدا از بیرون و راهروی دستشویی هست اما نور آبی روشنی که از آینه میتابه توجهشو جلب میکنه.
اون چهره ی کوشیکاوا کیوناگا رو میبینه که با حالتی که معلوم نیست عصبانیه یا دوستانه بهش نگاه میکنه. «اونجا داری چیکار میکنی آقای یامازو؟ اطلاع داری که به چه جای خطرناکی تله پورت کردی؟»
یامازو، رو به روی آیینه می ایسته و با کنجکاوی به اونچه که از پس زمینه ی محل اقامت کوشیکاوا قابل مشاهده است نگاه میکنه. کوشیکاوا از این نگاه فریکی و فضول یامازو خوشش نمیاد. یامازو جواب میده: «خودتو معرفی نمیکنی ولی جوری برخورد میکنی که انگار همو میشناسیم.»
کوشیکاوا میگه: «چون واقعا میشناسیم، من گذشته رو به این راحتی فراموش نمیکنم، فکر میکنم تو هم حا...