بذر کتان
قسمت: 150
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر ۱۵۰
گشت و گذاری در منطقه
آناتولی و بوریس در حالی که کیف نسبتا درشتی رو حمل میکنن وارد منطقه ی مغرب میشن. بوریس، شاخ و پوستی به رنگ نقره ای داره و بیشتر از هر چیز شبیه به یک موجود افسانه ایه. کسی باورش نمیشه که اون حالا داره به نفع سازمانی مثل تابش فیروزه کار میکنه. همیشه از یه موجود که ژن مشترکی با خزنده ها داره انتظار میره که وقت خودش رو صرف شرارت و ایجاد هرج و مرج کنه.
آناتولی به مراتب چهره ی موجه تری داره. اون ظاهری تقریبا شبیه به بشر زمینی داره و موهای سیاه و بلندش به اون حالت یک رواقی رو بخشیده. لباس های اون شباهت زیادی به مبارزای قرون وسطی داره. به هر صورت این دو نفر با ورود به یک منطقه ی سنگلاخی، در کیف خودشون رو باز میکنن و سنگ کوچکی که حاوی انرژی فشرده و پیچیده ای هست رو بیرون میارن.
این سنگ در واقع اندازه ی یک تخم کبوتر هست که بخشی از پوسته ی اون شکافته شده و افشا میکنه که درونش از سنگ اوپال اشباع شده. اوپال همچین سنگیه. جاهایی رشد میکنه که غیر قابل پیش بینی به نظر میرسن و اطرافش رو معمولا توده ای از سنگ های خیلی خیلی معمولی شکل میدن. با این وجود، یکی از اسرارآمیز ترین و با ارزش ترین سنگ هایی هست که میشه دید.
لان بائو شی دست ساخته های جدید خودش رو با تمرکز روی این سنگ درست میکنه، شاید چون باهاشون به نوعی همزاد پنداری شدید رسیده. اون برای مدتی طولانی به عنوان یک موجود خیلی خیلی معمولی شناخته میشد. توی سازمان مینسکی، با وجود همه ی تعهد و زیرکی ای که از خودش نشون میداد، همیشه در رده های پایین سیر میکرد و مینسکی قادر نبود که توانایی های اون رو ببینه.
اون هیچ وقت از دست این دیدگاهی که نسبت بهش وجود داشت آزاد نشد تا روزی که خودشو از موجودات و محیطی که قادر به دیدن پتانسیل واقعیش نبود دور کرد و نقشه ی خودشو برای ادامه ی زندگی ریخت. طوری که حالا میشه دید مینسکی از از دست دادن همچین نیرویی پشیمونه.
نیرویی که قادره خارج از سازمان، همچین گروهی رو اطراف خودش جمع کنه و برای خودش منافعی دست و پا کنه، در صورتی که توی سازمان قبلی خودش شناخته میشد می تونست حداقل همینقدر کارآمد باشه. به خاطر همینم بود که مینسکی بعد از جدا شدن لان بائو شی سعی کرد...
کتابهای تصادفی

