فرم ورود
فرم ثبت‌نام
NovelEast

خانه

بلاگ و مقالات

استخدام مترجم

جستوجوی پیشرفته

بذر کتان

قسمت: 217

تنظیمات
  • اندازه متن
  • 1 2 3 4 5
  • فونت متن
  • ایران‌سانس نازنین میترا
  • چینش متن
  • مرتب راست‌چین وسط‌چین
  • رنگ زمینه
  • ‌پیش‌فرض تیره‌تر تیره‌ترر تیره‌تررر
  • ذخیره تنظیمات

چپتر 217

درست نمی دونم قرن ۱۵ بود یا ۱۶، فقط می دونم که یامازو اونجا بود. چشم های شفاف و شادی داشت. اینطور فکر میکردم که مرد سرزنده و شادیه. با این که سن و سالش اونقدرا هم زیاد نبود، اما یه کیمونوی آبی میپوشید و مسئولیت محافظت از قبیله رو داشت.

امپراطوری، مشغول جنگ بود و برای همین، فرقی نمیکرد که چه سنی داشته باشیم، سایه ی جنگ، روی زندگی همه بود. یه شب توی پناهگاه، پدر یامازو خواست که باهاش صحبت کنه. پدرش یه مرد میانسال لاغر اندام بود و از معدود افرادی به حساب میومد که سواد خوندن و نوشتن داشت. اون به یامازو به خاطر اینکه اجازه میده دخترا اینقدر بهش بچسبن و باهاش وقت بگذرونن ایراد میگرفت.

من میدونستم که یامازو با اون دخترا کار خاصی نمیکنه. اونا هم مثل خودش مبارز بودن و حتی سن و سالشون، به وضوح از یامازو بیشتر بود. ولی حقیقت این بود که کارشون خیلی درست به نظر میرسید و مهارت قابل توجهی داشتن. صرفا نمی دونم چرا بعد از چند روز، ولش میکردن، حداقل طی اون مدت، دو تا دختر رو دیدم که با ناامیدی، یامازو رو ول کردن و رفتن. نه که فاصله‌ی جغرافیایی عجیبی ایجاد کنن، صرفا دیگه باهاش صحبت نمیکردن، موقع تمرین پیشش نبودن، موقع غذا خوردن، کنارش نمینشستن و وانمود میکردن که یامازو براشون فردی مثل بقیه است.

ولی یامازو از این بابت، ناراحت به نظر نمیرسید. فکر کنم فقط خوشحال بود که دوستانی داره، درسته دوستان ثابتی نداشت ولی تنها هم نمیموند.

پدر یامازو به میز جلوی پسرش نگاه کرد که پوشیده از کوفته های شیرین بود. هر دو، چاپ استیک های چوبی به دست داشتن و پدر یامازو توی یه لحظه، به میز حمله کرد و همه ی کوفته ها رو خورد. بعدشم به یامازو و عملکرد کندش غر زد.

من بچه بودم، خیلی بچه تر از اون که قاطی صحبت آدم بزرگا بشم ولی از اینکه اون دخترا اطراف یامازو بودن خوشم نمی اومد. حس میکردم که دارن ازش سو استفاده میکنن، یامازو بچه تر از اون بود که بخواد روابط خاص بین دختر ها و پسر ها رو بفهمه یا حداقل، نگاهش که همچین چیزی میگفت.

چیزی نگذشت که جشن بهاری از راه رسید. اون زمان دیگه از پناهگاه بیرون اومده بودیم چون آتش جنگ هم در حال خاموش شدن بود. یامازو هنوز چهره ی شاد و خندانی داشت و لباس های جدیدی که پوشیده بود، منو بیشتر مجذوبش میکرد. کسی توی اون شلوغی به ما نگاه نمیکرد، ولی یامازو متوجه شد که من گوشه ای نشستم و به میز خالی جلوی روم نگاه میکردم.

توی جشن اون روز، خوراکی های شفاف و رنگارنگی که کمابیش شبیه به کریستال یا سنگ های معدنی بودن سرو میشد؛ به اضافه ی چند خوراکی دیگه. یامازو با ظرفی پر از اون خوراکی ها اومد کنارم. اصلا نمیفهمیدم داره چی میگه، فقط نگاهش میکردم. بعدشم دیدم از زنی که رد میشد خواس...

برای خواندن نسخه‌ی کامل لطفا یک حساب کاربری بسازید. درحال حاضر می‌توانید کتاب بذر کتان را به‌صورت گروهی و با تخفیف ۱۰ لی ۳۰ درصد خریداری کنید. بعد از یک‌ماه نیز تخفیفات روزانه ۵۰ درصدی برای شما فعال می‌شود.

کتاب‌های تصادفی