بذر کتان
قسمت: 230
- اندازه متن
- فونت متن
- چینش متن
- رنگ زمینه
- ذخیره تنظیمات
چپتر 230
یامازو به شکل آشکاری خوشحال تر از چند ساعت پیش به نظر میرسه. دلیلش برمیگرده به اینکه الان پیش یکی از صمیمی ترین دوستانش هست. اون در کنار دوستان خودش حس کامل بودن داره. همچنین در مورد کتابخونه ای که ای چی چو پیدا کرده هم کنجکاوه چون کتابای خوبی رو اخیرا براش فرستاده.
یامازو در حالی که با بهت و حیرت به قفسه های بلند کتاب نگاه میکنه میگه: «میدونی اینجا خیلی برام آشناست و فکر میکنم حدست در مورد اینکه خودت قبلا اینجا رو ساختی درسته. ما کلا انگار عادت کردیم که انرژی خودمون رو از کتابا و کلمه ها و بگیریم و این چیزی مختص به زندگی فعلیمون نیست.»
ای چی چو در حالی که جلوتر از یامازو حرکت میکنه تا اونو به سمت قفسه های جالب تر ببره میگه: «من به این میگم یه میراث به درد بخور، یه جورایی مثل اون دست ساخته ی تو هست، اسمش چی بود؟»
یامازو جواب میده: «تای چین رو میگی؟»
«آره آره، من به این میگم میراث هنری. ببین مطمئنا وقتی که اینجا رو میساختم، همزمان ازش سود زیادی هم میبردم، مثل جمع کردن پول و طلا نیست که خودت گشنگی بکشی تا درست بشه، کتاب یه چیزیه که می تونستم همون زمان هم ازش استفاده کنم، و حالا هم دوباره داره به کارم میاد. محتوای خیلی هاشون رو دیگه به کل فراموش کردم.»
یامازو در حالی که یه کتاب داستانی در مورد یک سفر دریایی رو از توی قفسه بیرون میکشه میگه: «و میتونی دوباره ازشون تغذیه کنی و قدرتمند بشی.»
«چرا که نه.»
ای چی چو لحظه ای سکوت میکنه و در حالی که کمی دو دل و شرمنده است میپرسه: «ساکورا بهم گفت که داری از خونه فرار میکنی درسته؟ یعنی دیگه نمی تونم توی شهر ببینمت؟ و اینکه دیگه قرار نیست با یان تیان بیاین به مغرب؟»
یامازو از شنیدن این سوال، ناراحت نمیشه. «چطوریه که اینقدر خبرا زود میپیچه؟ آره از خونه رفتم و به نحوی دارم از دست یان تیان فرار میکنم.»
ای چی چو میگه: «حیف...
کتابهای تصادفی

